به‌روز شده در: ۰۵ آبان ۱۴۰۵ - ۱۶:۴۵
نفت و سودای توسعه؛ بن‌بست نظریات توسعه در جهان معاصر

نفت؛ راه توسعه با خام فروشی، یا عامل عقب ماندگی تاریخی؟

نفت به خودیِ خود عامل هیچ‌چیزی نیست؛ نفت فقط یک کالاست، نه یک قدرت مابعدالطبیعی که اتوماتیک توسعه ایجاد کند یا از آن طرف تنها علت عقب‌ماندگی باشد.
کد خبر: ۳۶۲۱۵
تاریخ انتشار: ۰۱ آذر ۱۳۹۳ - ۱۳:۰۲
پترونت: خاورمیانه، آفریقا، آمریکای جنوبی و آسیای جنوب شرقی تنها پس از جنگ جهانی دوم بود که در مسابقه بزرگ نوع بشر برای رسیدن به بهشت موعودِ توسعه وارد شدند. تا قبل از این جنگ، دنیا به دو اردوگاه متمایزِ دنیای پیشرفته و دنیای مستعمرات (به هم‌راهِ کشورهای بی‌اهمیت) تقسیم شده بود و اداره آن برای غرب کار چندان مشکلی نبود. پس از جنگ جهانی دوم اما به ناگهان شور و شوق برای توسعه در قسمت‌های بزرگی از کره زمین ایجاد شد؛ و به تبعِ آن نیز نظریات مختلفی برای تبیین و فهمِ توسعه جهان سوم یا کشورهای جنوب در سطوح آکادمیک و روشن‌فکری غربی مطرح شد؛ در این یادداشت می‌کوشیم ریشه‌های گسترش ادبیات توسعه در محافل فکری قرن بیستم، انواع آن و مشکلات آنها را با تمرکز بر کشورهای نفتی مورد بررسی قرار دهیم.

جنگ جهانی دوم تنازع بقاء برای کشورهای اروپایی و آمریکای شمالی بود؛ چیزی که هیچ ربطی به مردم آسیا و آفریقا نداشت اما آنها را درست به اندازه مردم اروپا درگیر توحش و خشونت‌های جنگ و هم‌چنین به طرز شدیدتری عواقبِ آن نمود. تنگ شدن فضای مستعمراتی برای انباشت سرمایه، انحصار برخی کشورها بر قسمت عمده‌ای از مستعمرات و کوتاه ماندن دست برخی دیگر از آن و البته حل ناشده باقی ماندن بسیاری از معضلاتِ به وجود آورنده جنگ جهانی اول، همه و همه دست در دست هم‌دیگر دادند تا دنیا را وارد فصل تازه‌ای از خشونت‌های مرگ‌بارِ تجربه‌ناشده کنند. پس از جنگ نیز بیشتر مسائل و معضلاتِ به وجود آورنده دو جنگ پیشین، هم‌چنان حل ناشده باقی مانده بود اما این بار به عکس جنگ جهانی اول سردمداران جهان به این نتیجه رسیده بودند که شیوه قدیمی (مستعمراتی) دیگر تکافوی اداره جهان را نخواهد کرد و بنابراین باید نظمی دیگر برای جهان هم در قسمتِ جنوبی و هم برای شمالِ پیش‌رفته برگزید. مستعمره‌سازی با استفاده از ابزار نظامی و هژمونی فرهنگی عمدتاً  تنها سبب آن می‌شد که رقابت‌های خشونت‌باری میان کشورهای استعمارگر برای سلطه بر مستعمرات تازه و قدیمی ایجاد شود و این در شرایطی بود که در شرق نیز یک قدرت آلترناتیو به نام شوروی متولد شده بود که می‌توانست از شرایط غیرانسانی تحمیل شده بر مردم مستعمرات استفاده کرده و دست اروپا و آمریکای شمالی را از آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین کوتاه کند. بنابراین سیاست استعماری باید تغییر می‌کرد وگرنه با تضعیف جبهه استعمارگر (به علت منازعات درونی) و قدرت‌گیری شوروی در کنار افزایش خواست‌های داخلی در مستعمرات برای آزادی و زندگی بهتر، همه چیز از دست کشورهای غربی خارج می‌شد.

حالا و با در نظر داشتن شرایط پساجنگیِ دهه‌های 50 و 60 میلادی می‌توان به درک علتِ دموکرات و خیرخواه شدن ناگهانی کشورهای غربی نائل شد: در جایی که دیگر نمی‌شود به راحتی و به زور سلاح امور خود را پیش‌ برد باید ایده‌های تازه در مغزهای مردم کاشت؛ البته ایده‌هایی که تنها ظاهری تازه دارند وگرنه در باطن تداوم همان سلاح‌های پیشین هستند. در سال‌ها و دهه‌های ابتداییِ پس از جنگ، بریتانیای کبیر، فرانسه و ایالات متحده ناگهان در ظاهر از موضع نیروهایی اشغال‌گر به مقام کشورهایی نیکوکار و خیرخواه نسل بشر تغییر شکل دادند، تا بتوانند سیاست‌های استعماری خود را با شیوه‌هایی نوین ادامه دهند. البته باید اعتراف کرد که این تغییر استراتژی با توجه به شرایط آن سال‌ها بسیار فکرشده بوده است. در قرن جدید با افزایش امکانات ارتباطی، به وجود آمدن ایده‌های نوین و ایجاد انگیزش‌های لازم برای تغییر شیوه‌‌های زندگی، امکان تداوم سلطه به واسطه زور و خشونت عریان از صفر هم کمتر بود و تازه در اینجا ما نمی‌خواهیم دوباره بحث منازعات درونی و قدیمی بلوک غرب را پیش بکشیم.

با این اوصاف و در دنیای ایده‌های تازه، قبل از هر چیزی نیاز به ارائه ایده‌های تازه‌تر برای تداوم وضعیت موجود، وجود خواهد داشت. در مقابل ایده استقلال‌خواهی، عدالت، آزادی، جمع‌گرایی دموکراسی توده‌ای و... باید با قرار دادن ایده‌هایی نظیر جهانی‌گرایی، نوسازی، رشد در مسیر غربی (مسیری که اروپا از قرن هفدهم طی کرده بود)، آزادی‌های فردی، فردگرایی و دموکراسی صوری، جلوی هرگونه حرکت خارج از برنامه‌ای را در مستعمرات گرفت؛ و این چنین بود که ناگهان اندیشمندان غربی که تا پیش از دو جنگِ جهانی قرن بیستم، تنها برای اکتشافات انسان‌شناختی به جنوب یا جهان سوم فعلی تردد می‌کردند و همیشه انسان رنگین پوست (یعنی تمام انسان‌ها غیر از اروپایی‌ها و آنگلوساکسون‌های آمریکای شمالی) را نه در لفظ که در عمل گونه پست انسانی در نظر می‌آوردند، ناگهان طرف‌دار این موجود «پست» شدند و حجم عظیمی از تحقیقات حوزه علوم انسانی خود را بر شناسایی راه‌های توسعه‌ و رشد این گونه قرار دادند. ادبیات توسعه در غرب بر مبنای چنین شرایطی شکل گرفت و در دهه‌های بعد با صدور آن به جهان سوم (هم از طریق آکادمی و هم رسانه)، مدیریت آن به دانشگاه‌ها و رسانه‌های جهان سوم سپرده شد.

در دهه‌های ابتدایی، نظریات استعماری نوسازی (مدرنیزاسیون) و در دهه‌های متأخر نظریات پسامدرنِ توسعه (نظریات مشارکت محور و توسعه از پایین)، در مقابل ایده‌های فرعی مثل نظریات وابستگی و جنبش‌های استقلال‌خواهانه دستِ بالا را یافتند و توانستند برای دهه‌ها به انسان‌های کشورهای پیرامونی بقبولانند که تنها راه فرار از نکبتِ جهان سوم، آمدن به دنیایی‌ست که آنها وعده‌اش را می‌دهند: دنیای که در آن شما دو دستی نفت خام یا قهوه یا گندم یا نیشکر یا مغز نوابغ یا نیروی کار ارزان خود را به ما می‌دهید و ما در عوض دلار و کالاهای خود را به همراه آزادی و دموکراسی و بسیاری حرف‌های زیبا به شما خواهیم داد... شما لازم نیست کار خاصی بکنید، فقط کافی است آن کارهای کوچکی را که ما قرن‌ها پیش تجربه کرده‌ایم، دوباره تجربه کنید تا در عرض چند دهه شما هم مثل ما ملت‌های بزرگی باشید.

ادبیات توسعه، در اکثریت موارد هیچ روایتی به جز روایت بالا نیست، فقط ممکن است جزئیات فرق کند یا نوع بیان روایت (به خصوص برای پُست‌مدرن‌ها که البته اصلاً به روایت اعتقادی ندارند!) متفاوت از بالا باشد. با این وجود جالب این‌جاست که این نظریات نه در مورد انسان رنگین‌پوست و نه برای سفیدپوستانِ غربی هیچ کدام نتوانست از بروز بحران‌ها جلوگیری کند. غرب علی‌رغم این که موفقیت‌های بیشماری در زمینه ایجاد ایده‌های تازه در مستعمرات سابق داشته، هنوز درگیر جنگ درونیِ خشونت‌بار بر سر استثمار مستعمرات است و علاوه بر آن با بحران‌های ساختاری متناوب مواجه است. در جهان سوم نیز وضعیت چندان مناسب نیست و مشکلات اجتماعی، اقتصادی و سیاسی همچنان به قوت خود باقی است.

این قصه پست‌مدرن و البته بسیار سیاه اما در مورد نفت و کشورهای نفت‌خیز دارای جزئیات هیجان‌انگیزتری است. ادبیات توسعه در این کشورها دچار یک عذاب وجدان شدید به نام وابستگی به نفت است. به این معنا که همان روایتی که وابستگی به نفت را در ابتدا ساخته و پرداخته بود و راه توسعه را تنها خام‌فروشی نفت نشان داده بود، ناگهان (برای تنوع یا برای هیجان‌انگیز بودن‌اش، نمی‌دانیم!) همین وابستگی به نفت را عامل و مسبب همه بدبختی‌های تاریخی مللِ فروشنده نفت معرفی می‌کند... جالب این است که نه روایت اول آنها در مورد فروش نفت و به دست آمدن آزادی و دموکراسی و مدرن شدن جامعه و نه این ضدروایت متأخر که در آن با افسوس و پشت دست گزیدن وجود نفت را تنها عامل فلاکت معیشتی و البته سیاسی جوامع نفتی می‌دانند، هیچ کدام در نهایت هیچ پایه‌ای در حقیقت ندارد. بارها پیش از این در تارنمای پترونت توضیح داده‌ایم که نفت به خودیِ خود عامل هیچ‌چیزی نیست؛ نفت فقط یک کالاست، نه یک قدرت مابعدالطبیعی که اتوماتیک توسعه ایجاد کند یا از آن طرف تنها علت عقب‌ماندگی باشد.

گذشته از همه مسائل فرعی، در نهایت می‌توان چنینی گفت که به نظر می‌رسد ادبیات معاصر توسعه هم در وجه دانشگاهی و هم در وجه افکار عمومی و روشن‌فکری آن، در کشورهای جهان سوم، ادبیاتی مسموم است که دهه‌هاست از لحاظ نظری در یک بن‌بست عمیق قرار گرفته است.
captcha