مقاله زير در اصل سخنرانياي است كه توسط اريك هابسبام در كنفرانس صدمين سالمرگ ماركس ايراد شده و در فصل يازدهم كتاب «درباره تاريخ» اثر اريك هابسبام آمده است. اين كتاب را حسن مرتضوي ترجمه كرده و به زودي منتشر ميشود.
خبر اقتصادی-در اينجا گرد آمدهايم تا پيرامون درونمايهها و مسائل مربوط به برداشت ماركسيستي از تاريخ يكصد سال پس از مرگ ماركس به بحث بپردازيم. اين بحث را نبايد جزيي از تشريفات اين مراسم تلقي كرد هر چند بايد اين مراسم با يادآوري نقش يگانه ماركس در تاريخنگاري آغاز شود. من اين كار را با سه مثال انجام خواهم داد.
نخستين مثال را از زندگيام ميآورم. هنگامي كه در دهه 1930 دانشجو كمبريج بودم، بسياري از توانمندترين زنان و مردان جوان به حزب كمونيست پيوستند؛ اما از آنجا كه اين دورهيي بسيار درخشان در تاريخ يك دانشگاه بسيار ممتاز بود، بسياري از اين دانشجويان عميقا تحت تاثير نامهاي بزرگي قرار گرفتند كه شاگردانشان محسوب ميشديم. لطيفهيي در ميان جوانان كمونيست رواج داشت: فيلسوفان كمونيست ويتگنشتايني بودند، اقتصاددانان كمونيست كينزي و دانشجويان كمونيست رشته ادبيات مريدان اف. آر. ليويس؛ و مورخان؟ آنان ماركسيست بودند چون هيچ مورخي نبود كه در كمبريج يا جاي ديگري بشناسيم- البته برخي مورخان بزرگ مانند مارك بلوخ را ميشناختيم و چيزهايي از آنها شنيده بوديم- كه بتواند در مقام يك استاد و منبع الهام با ماركس رقابت كند. دومين مثال كمي مشابه است. 30سال بعد در 1969 سر جان هيكس برنده جايزه نوبل، نظريه تاريخ اقتصادياش را منتشر كرد. او نوشت:«اغلب كساني [كه مايلند به مسير عمومي تاريخ نظم و ترتيب بدهند] از مقولات ماركسي يا روايتي تعديل يافته از آنها استفاده ميكنند زيرا چيزي شبيه به روايت بديل در دسترس نيست. با اين همه شگفتانگيز است كه يك صد سال پس از انتشار داس كاپيتال… روايت ديگري ظهور نكرده است.» سومين نمونه من مربوط به اثر برجسته فرناند برودل يعني سرمايهداري و زندگي مادي است- اثري كه همين عنوانش با ماركس پيوند دارد. در اين اثر شكوهمند بيش از هر نويسنده ديگري حتي بيش از هر نويسنده فرانسوي به ماركس ارجاع داده ميشود. چنين تجليلي از كشوري كه متفكران ملياش را دستكم نميگيرد به خودي خود با عظمت است.
اين تاثير ماركس بر نگارش تاريخ، تحولي آشكار نيست. زيرا اگرچه برداشت ماترياليستي از تاريخ هسته ماركسيسم محسوب ميشود و هر چيزي كه ماركس نوشته آكنده از تاريخ است، خود او آن طور كه مورخان تاريخ را درك ميكنند، تاريخ زيادي ننوشت. از اين منظر انگلس بيشتر مورخ محسوب ميشود، آثار بيشتري نوشته كه منطقا ميتوان آنها را به عنوان«تاريخ» در كتابخانهها طبقهبندي كرد. البته ماركس تاريخ خوانده و بينهايت فاضل بود؛ اما اثري كه «تاريخ» در عنوانش باشد، ننوشت مگر مجموعهيي جدلي از مقالات ضد تزاري كه بعدها با عنوان تاريخ ديپلماسي پنهاني سده هجدهم منتشر شد كه البته يكي از كمارزشترين آثار اوست. آثار تاريخي ماركس منحصرا شامل تحليل سياسي اوضاع جاري و تفسيرهاي روزنامهنگارانه تا حدي با يك پيش زمينه تاريخي است. تحليلهاي سياسي جاري او مانند مبارزات طبقاتي در فرانسه و هجدهم برومر لويي بناپارت به واقع برجسته هستند. نوشتههاي روزنامهنگارانه حجيم او هر چند اهميت يكساني ندارند شامل تحليلهايي بسيار مهمي هستند- مقالاتش را درباره هند به ياد آوريد- و به هر حال نمونههايي شمرده ميشوند كه نشان ميدهد ماركس چگونه روش خود را درخصوص مسائل مشخص، چه درباره تاريخ و چه درباره دورهيي كه از آن زمان به بعد به تاريخ بدل شده، به كار برده است؛ اما اين مقالات به عنوان تاريخ نوشته نشدهاند، يعني به همان معناي موردنظر افرادي كه مطالعه تاريخ گذشته را وجه همت خود قرار ميدهند. سرانجام بررسي ماركس درباره سرمايهداري شامل حجم عظيمي از مطالب تاريخي، مثالهاي تاريخي و ساير موضوعاتي است كه به مورخ مربوط ميشوند.
لحظات تكوين تاريخي
به اين ترتيب، بخش بزرگي از آثار تاريخي ماركس در نوشتههاي نظري و سياسياش ادغام شدهاند. تمامي اين نوشتهها تكوين تاريخي را در چارچوبي كم و بيش درازمدت در نظر ميگيرند كه شامل كل بازه زماني تكوين انسان است. آنها را بايد همراه با نوشتههاي ديگرش كه به دورههاي كوتاهمدت يا مباحث و مسائل ويژه، يا به تاريخ جزيي رويدادها معطوف هستند، خواند. با اين همه، هيچ تركيب كاملي از فرآيند بالفعل تكوين تاريخي را نميتوان نزد ماركس يافت: حتي نميتوان به سرمايه همچون «تاريخ سرمايهداري تا 1867» پرداخت.
... اجازه دهيد اين مساله را كنار بگذاريم كه آيا ماركس فرهنگ را ناديده ميگيرد (نظر خودم اين است كه در نوشتههاي تاريخي بالفعلاش، وي بهشدت مخالف تقليلگرايي اقتصادي بود). واقعيت پايهيي اين است كه تحليل هر جامعهي، در هر لحظه تكوين تاريخي بايد با تحليل شيوه توليدش آغاز شود: يعني از (الف) شكل فني ـ اقتصادي «سوختوساز بين انسان و طبيعت» (ماركس)، شيوهيي كه در آن انسان با ماهيت كار منطبق ميشود و آن را دگرگون ميكند؛ و (ب) نظم و ترتيبهاي اجتماعي كه كار را بسيج و مهيا ميكنند و تخصيص ميدهند.
امروزه نيز چنين است. اگر بخواهيم درباره انگلستان يا ايتاليا در اواخر سده بيستم بدانيم، آشكارا بايد با دگرگونيهاي عظيم در شيوه توليد آغاز كنيم كه در دهههاي 1950 و 1960 رخ داد. درخصوص بدويترين جوامع، سازمان خويشاوندي و نظام ايدهها (كه سازمان خويشاوندي يك جنبه آن است) به اين بستگي دارد كه آيا ما به اقتصاد گردآوري خوراك ميپردازيم يا اقتصاد توليد خوراك. مثلا چنانكه ولف متذكر شد، منابع در اقتصاد گردآوري خوراك در دسترس گسترده هر فردي است كه توانايي به دست آوردن آنها را داشته باشد و در اقتصاد توليد خوراك (كشاورزي يا شباني) دسترسي به اين منابع محدود است. اين موضوع بايد نه تنها اكنون بلكه نسل پُشت نسل نيز تعريف شود.
اكنون اگرچه مفهوم زيربنا و روبنا در تعريف مجموعهيي از اولويتهاي تحليلي تعيينكننده است، برداشت ماترياليستي از تاريخ با نقد جديتر ديگري مواجه ميشود. زيرا ماركس نهتنها اعتقاد دارد كه شيوه توليد شالوده است و روبنا بايد به معناي معيني با «تمايزات اساسي ميان انسانها» منطبق باشد كه اين شيوه توليد متضمن آن است (يعني مناسبات اجتماعي توليد) بلكه نيروهاي مادي توليد جامعه روند تحولي ناگزيري براي توسعه دارند و از اينرو با مناسبات توليدي موجود و جلوههاي روبنايي نسبتا انعطافناپذيرشان در تناقض قرار ميگيرند و بايد از بين بروند. آنگاه چنانكه جي.اي. كوهن استدلال ميكند، اين روند تحولي در گستردهترين معنا فناورانه است.
مساله اين نيست كه چرا اين روند بايد وجود داشته باشد زيرا در سراسر تاريخ جهان بهمنزله يك كل، بيترديد تا به امروز وجود داشته است. مساله واقعي اين است كه اين روند به وضوح همگاني نيست. ما ميتوانيم دليل قانعكنندهيي براي اين موضوع بيابيم كه چرا بسياري از جوامع چنين روندي را نشان نميدهند، يا به نظر ميرسد كه در نقطه معيني متوقف شدهاند اما اين كافي نيست. ما كاملا ميتوانيم يك روند عام را مطرح كنيم كه از گردآوري خوراك به توليد خوراك(در جايي كه به دلايل محيطزيستي ممكن يا ضروري نبوده) پيشرفت كرده است اما نميتوانيم همين كار را براي تحولات جديد فناوري و صنعتي شدن كه جهان را از يك و فقط يك پايه منطقهيي فتح كردهاند، انجام دهيم.
به ظاهر گره كوري به بار خواهد آمد. يا هيچ گرايش عامي وجود ندارد كه بنا به آن نيروهاي مادي توليد جامعه توسعه يابند يا وراي نقطه معيني توسعه پيدا كنند؛ در اين مورد توسعه سرمايهداري غربي بايد بدون ارجاع اوليه به چنين گرايش عامي توضيح داده شود، و برداشت ماترياليستي از تاريخ حداكثر ميتواند براي توضيح نمونهيي خاص به كار برده شود (گذرا متذكر ميشوم كه كنارگذاردن اين نظر كه انسانها پيوسته به شيوهيي عمل ميكنند كه گرايش به افزايش كنترل خويش بر طبيعت دارند، هم غيرواقعگرايانه و هم مولد پيچيدگيهاي تاريخي چشمگير است) . يا اينكه چنين گرايش تاريخي عامي وجود دارد كه در اين مورد بايد توضيح دهيم چرا اين گرايش در هر جايي عمل نكرده، يا حتي چرا در بسياري موارد(مانند چين) آشكارا خلاف آن عمل كرده است. به نظر ميرسد كه هيچ چيز ديگري جز اعمالِ قدرت، سكون يا نيروهاي ديگرِ ساختار و روبناي اجتماعي بر زيربناي اجتماعي، نميتوانسته حركت آن زيربناي مادي را باز ايستاند.
به نظر من اين موضوع مشكلي حلنشدني براي برداشت ماترياليستي از تاريخ به منزله شيوهيي براي تفسير جهان ايجاد نميكند. خود ماركس كه به هيچ وجه تكراستاباور نبود، توضيحي درباره اين موضوع ارائه داد كه چرا برخي جوامع از عهد عتيق كلاسيك از طريق فئوداليسم به سرمايهداري تحول يافتند و نيز چرا ساير جوامع(مجموعه وسيعي كه وي به طور تقريبي تحت عنوان شيوه توليد آسيايي گروهبندي كرد) نتوانستند؛ اما اين مساله بسيار دشواري را براي برداشت ماترياليستي از تاريخ به منزله شيوه تغيير جهان مطرح ميكند. هسته استدلال ماركس اين است كه انقلاب بايد رخ دهد زيرا نيروهاي مولد به نقطهيي رسيدهاند يا بايد برسند كه در آن با «پوسته سرمايهداري» مناسبات توليد ناسازگار ميشوند؛ اما اگر بتوان نشان داد كه در ساير جوامع روندي براي رشد نيروهاي مادي نبوده است يا اينكه نيروي سازمان اجتماعي و روبنا، رشد آنها را كنترل، منحرف يا ممانعت كردهاند تا انقلاب به معناي پيشگفتار 1859 رخ ندهد، آنگاه چرا همين امر نبايد در جامعه بورژوايي رخ دهد؟ بيترديد اين امكان وجود دارد و حتي نسبتا به سادگي ممكن است كه نمونه تاريخي عاديتري را براي ضرورت و شايد اجتنابناپذيري دگرگوني از سرمايهداري به سوسياليسم صورتبندي كنيم؛ اما آنگاه دو چيز بسيار مهم براي كارل ماركس و قطعا براي پيروانش (ازجمله خودم) از دست خواهد رفت: (الف) اين معنا كه پيروزي سوسياليسم پايان منطقي تمام تحول تاريخي تا به امروز است؛ و (ب) اين معنا كه سوسياليسم پايان «پيشاتاريخ» را رقم ميزند، از اين لحاظ كه نميتواند جامعهيي «ستيزهجو» باشد و نخواهد بود.
اين امر تاثيري بر ارزش مفهوم «شيوه توليد» نميگذارد كه پيشگفتار به عنوان «مجموع مناسبات توليدي كه ساختار اقتصادي جامعه را ميسازد و شيوه توليد وسايل مادي زندگي را تشكيل ميدهد» تعريف ميكند. مناسبات اجتماعي توليد هر چه باشند و هر كاركرد ديگري كه در جامعه داشته باشند، شيوه توليد، ساختاري را ميسازد كه شكل رشد نيروهاي مولد و توزيع مازاد را تعيين ميكند، و نيز اينكه چگونه جامعه ميتواند يا نميتواند ساختارش را تغيير دهد، و چگونه در لحظات مناسب، گذار به شيوه ديگر توليد ميتواند رخ دهد و البته رخ خواهد داد. از طرفي ديگر، دامنه امكانات روبنايي را نيز تعيين ميكند. به طور خلاصه، شيوه توليد پايه درك ما از تنوع جوامع انساني و كنشهاي متقابل آنها و نيز پويشهاي تاريخيشان است.
شيوه توليد آسيايي
شيوه توليد با جامعه همانند نيست. «جامعه» نظامي از مناسبات انساني يا دقيقتر مناسبات بين گروههاي انساني است. مفهوم «شيوه توليد» به خدمت تعيين نيروهايي درميآيد كه صفآرايي اين گروهها را هدايت ميكنند و ميتواند به شيوههاي مختلف در جوامع گوناگون در دامنهيي معين انجام شود. آيا شيوههاي توليد رشتههاي تكاملياي را تشكيل ميدهند كه به لحاظ زماني يا غير از آن مرتب شدهاند؟ به نظر ميرسد كه اندك شكي وجود دارد كه خود ماركس شيوههاي توليد را سازنده رشتههايي ميدانست كه در رشد رهايي انسانها از طبيعت و كنترل آن بر نيروها و مناسبات توليد تاثير ميگذاشته است. بنا به اين مجموعه ملاكها، ميتوان گمان كرد كه انواع شيوههاي توليد در نظمي صعودي مرتب شدهاند؛ اما با اينكه برخي از شيوههاي توليد را آشكارا نميتوان مقدم بر شيوههاي ديگر دانست (مثلا آنها كه مستلزم توليد كالا يا ماشين بخار هستند مقدم بر آنها كه فاقد اين ويژگياند)، فهرست ماركس از شيوههاي توليد با اين قصد همراه نبوده است كه يك توالي تكراستايي از لحاظ زماني ايجاد كند. در واقع ميتوان اظهار كرد كه در ابتداييترين مراحل توسعه انسان(فرضي)، انواع شيوههاي توليد، همزيستي و كنش متقابل داشتهاند.
شيوه توليد، تجسم برنامه خاص توليد (شيوه توليد بر پايه يك فناوري خاص و تقسيم كار مولد) و نيز «مجموعهيي خاص و از لحاظ تاريخي مشخص مناسبات اجتماعي است كه از طريق آن، براي بيرون كشيدن انرژي از طبيعت با ابزارها، مهارتها، سازمان و دانش» در مرحله معيني از تكاملشان، كار انجام ميشود و به واسطه آن مازاد اجتماعات توليدشده به گردش درميآيد، توزيع ميشود و براي انباشت يا مقصود معين ديگري صرف ميشود. يك تاريخ ماركسيستي بايد هر دو كاركرد را در نظر بگيرد.
در اينجا ضعف كتاب بديع و مهم اريك ولف انسانشناس، اروپا و مردمان بيتاريخ نهفته است. اين كتاب ميكوشد نشان دهد كه چگونه گسترش جهاني و پيروزي سرمايهداري بر آن دسته از جوامع پيشاسرمايهداري كه در نظام جهاني ادغام شدهاند تاثير گذاشته است؛ و چگونه سرمايهداري بهنوبه خود به تعبيري با لانهگزيني در كثرتي از شيوههاي توليد تغيير يافت و شكل گرفت. اين كتاب درباره پيوندهاست و نه علتها، گرچه پيوندها ميتوانند براي تحليل علتها تعيينكننده باشند. كتاب يادشده به طرز درخشاني راهي براي درك «ويژگيهاي استراتژيك… تنوعپذيري جوامع متفاوت مطرح ميكند- يعني شيوههايي كه در آنها ميتوانند با تماس با سرمايهداري تعديل يابند يا نيابند.» «همچنين در ضمن راهنمايي روشن براي مناسبات بين شيوههاي توليد و جوامع درون آنها و ايدئولوژيها يا «فرهنگها» فراهم ميكند. » اما كاري كه انجام نميدهد- يا در حقيقت مبادرت به انجام آن نميكند- توضيح تغييرات پايه مادي و تقسيم كار و از اين رو دگرگونيهاي شيوههاي توليد است.
ولف با سه شيوه توليد يا «خانوادههاي» شيوه توليد عمل ميكند: شيوه «نظام خويشاوندي»، شيوه «خراجگذاري» و «شيوه سرمايهداري. » اما با اينكه وي تغيير از جوامع شكارچي و گردآورنده خوراك به جوامع توليدكننده را در شيوه نظام خويشاوندي ميپذيرد، شيوه «خراجگذاري» او پيوستاري است گسترده كه هم نظامهايي كه ماركس«فئودالي» ميناميد و هم آنچه «آسيايي» ناميده بود، در برميگرفت. در همه اينها، مازاد را اساسا گروههاي حاكم كه قدرت سياسي و نظامي خويش را اعمال ميكنند، تصاحب ميكنند. نكات زيادي را ميتوان درباره اين طبقهبندي گسترده كه از سمير امين وام گرفته شده گفت اما اين ضعف مشاهده ميشود كه شيوه «خراجگذاري» آشكارا جوامعي را در مراحل بسيار متفاوت از ظرفيت توليدي در برميگيرد: از اربابان فئودال غربي در دوران تاريك تا امپراتوري چين؛ از اقتصادهاي بدون شهر تا اقتصادهاي شهري. اما اين تحليل فقط بهصورت حاشيهيي به اين مساله اساسي ميپردازد كه چرا، چگونه و چه زمان يكگونه از شيوه خراجگذاري، سرمايهداري توسعه يافته را ايجاد كرد.
به طور خلاصه، تحليل شيوههاي توليد بايد متكي بر مطالعه نيروهاي مادي موجود توليد باشد: يعني مطالعه فناوري و سازمان آن و نيز اقتصاد. زيرا فراموش نكنيم كه ماركس در همان پيشگفتار كه فرازهاي بعدياش اغلب نقل ميشوند، استدلال كرد كه اقتصاد سياسي كالبدشناسي جامعه مدني است. با اين همه از يك جنبه، تحليل سنتي شيوههاي توليد و دگرگونيشان بايد رشد كند- و آثار ماركسيستي جديد به واقع اين كار را كرده است. دگرگوني بالفعل يك شيوه توليد به شيوه ديگر اغلب براساس ملاكهاي علّي و تك راستايي درك ميشده است: استدلال ميشود كه درون هر شيوه«تضادي اساسي» وجود دارد كه پويش و نيروهايي را ايجاد ميكند كه درنهايت به دگرگونياش ميانجامد. به هيچوجه روشن نيست كه اين نظر از آن ماركس باشد- به استثناي سرمايهداري- و اين بيگمان به مشكلات بزرگ و بحثهاي بيپايان، بهويژه در رابطه با گذار از فئوداليسم غربي به سرمايهداري ميانجامد.
ارائه دو فرض زير مفيدتر است. فرض اول: وجود عناصر پايهيي درون شيوه توليد كه گرايش به بيثباتياش دارند، حاكي از بالقوهگي و نه قطعيت دگرگونياند اما بنا به ساختار آن شيوه، حدود معيني را بر نوع دگرگوني ممكن وضع ميكنند. فرض دوم: سازوكارهايي كه منجر به دگرگوني يك شيوه توليد به شيوه ديگر ميشوند، ميتوانند به طور انحصاري ذاتي آن شيوه نباشند بلكه از پيوستگي و كنش متقابل جوامعي پديد آيند كه بهنحو متفاوتي ساخته شدهاند. در اين معنا كل توسعه، توسعهيي مختلط است. بهجاي جستوجوي شرايط منطقهيي خاص كه منجر به تشكيل مثلا نظام ويژه عهد عتيق كلاسيك در مديترانه شد، يا به دگرگوني فئوداليسم به سرمايهداري در چارچوب ملك اربابي و شهرهاي اروپاي غربي انجاميد، بايد به راههاي گوناگوني بنگريم كه به پيوندگاه و تقاطعهايي انجاميدند كه در مرحله معيني از توسعه، اين مناطق در آن قرار گرفتند.
اين رويكرد- كه به نظرم كاملا با ديدگاه ماركس سازگار است و اگر لازم باشد ميتوان در تاييد آن منابع متني معيني را يافت- توضيح همزيستي جوامعي كه در مسير منتهي به سرمايهداري پيشرفت ميكنند و نيز جوامعي كه تا زمان نفوذ و غلبه سرمايهداري در آن مسير توسعه نمييابند، آسانتر ميسازد؛ اما همچنين توجه را به واقعيتي جلب ميكند كه مورخان سرمايهداري آگاهي فزايندهيي از آن دارند؛ اينكه تكامل اين نظام خود، تكاملي مختلط است: اين نظام نهتنها بر مصالح از پيش موجود تكيه و از آنها بهرهبرداري و اقتباس ميكند بلكه آنها خودش را نيز شكل ميدهند. تحقيق تازهيي درباره تشكيل و رشد طبقات كارگر اين نكته را روشن كرده است. در واقع يك علت براي توضيح چرايي دگرگونيهاي اجتماعي ژرف تاريخ جهان در بيستوپنج سال گذشته اين است كه چنين عناصر پيشاسرمايهداري كه تاكنون اجزاي اصلي فعاليت سرمايهداري بودهاند، سرانجام با توسعه سرمايهداري چنان ريشهكن شدهاند كه ديگر نميتوانند آن نقش حياتي گذشته خود را ايفا كنند. البته من در اينجا به خانواده فكر ميكنم.
ماركس و تاريخ
اكنون به نمونههايي از اهميت يگانه ماركس براي مورخان اشاره ميكنم كه در آغاز اين سخنراني از آن سخن گفته بودم. ماركس بنياد اساسي هر مطالعه بسنده از تاريخ باقي ميماند، زيرا تاكنون وي به تنهايي كوشيده است رويكرد روشمندانه به تاريخ را در كل تدوين كند و كل فرآيند تكامل اجتماعي انسان را متصور شود و توضيح دهد. از اين لحاظ وي برتر از ماكس وبر است، تنها رقيب واقعي او كه نفوذي تئوريك بر مورخان دارد، و از بسياري جنبهها مكمل و اصلاحكننده مهمي است. تاريخي متكي بر ماركس بدون افزودههاي وبر قابلتصور خواهد بود، اما تاريخ وبري تصورناپذير است، مگر تا جايي كه ماركس يا دستكم طرح مساله ماركسيستي آغازگاه قرار داده شود. پژوهش در فرآيند تكامل اجتماعي انسان، به معناي آن است كه پرسشهايي به سبك ماركس مطرح ميشوند هر چند تمامي پاسخهاي او پذيرفته نشوند. اگر بخواهيم به دومين پرسش مهمتر كه در پرسش نخست تلويحا نهفته بود پاسخ دهيم، همين امر صادق خواهد بود: يعني چرا اين تحول، موزون و تكراستايي نبوده و بهنحو شگفتانگيزي ناموزون و مركب بوده است. تنها پاسخهاي بديلي كه تاكنون مطرح شدهاند براساس تكامل زيستشناسي (مثلاً زيستشناسي اجتماعي) هستند كه بهوضوح ناكافياند. ماركس نه واپسين كلام، بلكه نخستين كلام را بيان كرد و ما موظفيم گفتاري كه او آغاز كرد تداوم بخشيم.
موضوع اين گفتار، ماركس و تاريخ است؛ و نقش من اين نيست كه پيشبيني كنم امروزه چه درونمايههاي عمدهيي براي مورخان ماركسيست مطرح هستند؛ از سوي ديگر نميخواهم بحث خودم را به پايان برسانم، بدون جلب نظر به دورنمايهيي كه به نظرم نيازمند توجهي فورياند. نخستين موضوعي كه پيشتر متذكر شدم: ماهيت مختلط و مركب توسعه هر جامعه و نظام اجتماعي، كنش متقابل آن با نظامهاي ديگر و با گذشته. اگر مايليد ميتوانيد آن را شرح و بسط اظهار نظر معروف ماركس بدانيد كه انسانها خود تاريخ خود را ميسازند اما نه آنگونه كه خود ميخواهند «بلكه در شرايط دادهشدهيي كه ميراث گذشته است و خود آنان مستقيما با آن درگيرند.» دومين موضوع طبقه و مبارزه طبقاتي است.
ما ميدانيم كه اين دو مفهوم براي ماركس، دستكم در بحث تاريخ سرمايهداري، مهم و اساسي هستند؛ از سوي ديگر ميدانيم كه اين مفاهيم در نوشتههاي ماركس تعريف دقيق و خوبي ندارند و به بحثهاي بسياري انجاميدهاند. بخش زيادي از تاريخنگاري سنتي ماركسيستي به تعمق درباره آن نپرداخته و درنتيجه با مشكلاتي روبهرو شده است. يك مثال ميآورم. «انقلاب بورژوايي» چيست؟ آيا ميتوانيم «انقلاب بورژوايي» را انقلابي بدانيم كه از سوي بورژوازي، به عنوان هدفي براي كسب قدرت عليه رژيم يا طبقات حاكم پيشيني برپا ميشود كه در مقابل استقرار جامعه بورژوايي قرار گرفتهاند؟ يا چه هنگام بايد اينگونه انديشيد؟ نقد كنوني تفسيرهاي ماركسيستي از انقلاب انگلستان و انقلاب كبير فرانسه كارآمد بوده است، عمدتا به اين دليل كه نشان داده چنين تصوير سنتي از بورژوازي و انقلاب بورژوايي ناكافي است. ما بايد اين موضوع را ميدانستيم. ما به عنوان ماركسيست يا در حقيقت، به عنوان ناظران واقعگراي تاريخ، از منتقداني پيروي نخواهيم كرد كه منكر وجود چنين انقلابهايي يا انقلاب انگلستان سده هفدهم و انقلاب كبير فرانسه هستند كه حاكي از تغييرات بنيادين و بازجهتگيري «بورژوايي» جوامعشان بودهاند؛ اما بايد با دقت بيشتري درباره منظورمان بينديشيم.
بنابراين چگونه ميتوانيم تاثير ماركس بر نوشتههاي تاريخي را يكصد سال پس از مرگش جمعبندي كنيم؟ ميتوانيم چهار نكته اساسي را متذكر شويم.
(1) تاثير ماركس در كشورهاي غيرسوسياليستي بيشك در ميان مورخان، امروزه بيش از گذشته در طول عمرم- و خاطراتم مربوط به 50 سال قبل- و احتمالا بيش از هر زمان ديگري قبل از مرگش بوده است. (وضعيت در كشورهايي كه رسما خود را به ايدههايش پايبند ميدانند قابل مقايسه نيست). اين موضوع را بايد متذكر شد زيرا در اين لحظه دوري نسبتا گستردهيي از ماركس ميان روشنفكران، بهويژه در فرانسه و ايتاليا، وجود دارد. واقعيت اين است كه تاثير او را نه فقط در تعداد مورخاني بايد ديد كه ادعا ميكنند ماركسيست هستند، هر چه هم بسيار بزرگ باشند، و در تعدادي كه اهميت او را براي تاريخ تصديق ميكنند (مانند برودل در فرانسه، مكتب بيلهفلد در آلمان)، بلكه در تعداد زياد مورخان قبلاً ماركسيست و اغلب برجسته، كه نام ماركس را در جهان محترم ميشمارند (مانند پوستان) بايد جست. علاوه بر اين، عناصر بسياري وجود دارند كه 50 سال پيش، عمدتا ماركسيستها موردتاكيد قرار دادهاند و اكنون به اجزاي تاريخ غالب بدل شدهاند. درست است كه اين امر فقط ناشي از كارل ماركس نبوده بلكه ماركس احتمالا عامل اصلي تاثيرگذار در «مدرنيزهكردن» نگارش تاريخ بوده است.
(2) چنانكه امروزه دستكم در اغلب كشورها نوشته و بحث شده است، تاريخ ماركسيستي، ماركس را آغازگاه خود و نه نقطه ورود خود تلقي ميكند. مقصودم اين نيست كه اين امر ضرورتا به معناي مخالفت با متون ماركس خواهد بود، هر چند هر جا كه به لحاظ فاكتي نادرست يا منسوخ باشد، بايد آماده چنين كاري باشيم. اين موضوع آشكارا در خصوص نظراتش درباره جوامع شرقي يا «شيوه توليد آسيايي» و نيز جوامع اوليه و تكاملشان صدق ميكند، گرچه اغلب اوقات ديدگاههايش درخشان و ژرف است. چنانكه كتابي جديد درباره ماركسيسم و انسانشناسي از سوي يك انسانشناس ماركسيست متذكر ميشود:«دانش ماركس و انگلس از جوامع اوليه به عنوان پايهيي براي انسانشناسي مدرن بسيار ناكافي بود.» همچنين منظورم اين نيست كه ضرورتا بايد خواستار تجديدنظر يا كنار نهادن خطوط اصلي برداشت ماترياليستي از تاريخ شد گرچه در صورت لزوم بايد آماده بررسي انتقاديشان نيز بود. من شخصا نميخواهم برداشت ماترياليستي از تاريخ را كنار بگذارم؛ اما اكنون تاريخ ماركسيستي، در زاياترين روايت خود، از روشهاي او استفاده ميكند بهجاي آنكه درباره آثارش نظر بدهد به استثناي جايي كه كاملا ارزش نظر دادن داشته باشد. ما ميكوشيم كاري را انجام دهيم كه خود ماركس انجام نداده بود.
(3) تاريخ ماركسيستي امروزه كثير است. يك تفسير «درست» از تاريخ، ميراثي نيست كه ماركس براي ما بهجا گذاشته باشد: اين ديدگاه به ويژه از 1930 يا همين حدود، بخشي از ميراث ماركسيسم شده بود، اما ديگر اين رويكرد پذيرفته يا پذيرفتني نيست، دستكم در جايي كه افراد امكان انتخاب دارند. اين كثرتگرايي نقاط ضعفي نيز دارد. اين ضعفها در ميان افرادي كه درباره تاريخ نظريهپردازي ميكنند بيشتر عيان است تا در ميان كساني كه آن را مينويسند اما حتي اين موضوع در ميان دسته دوم نيز مشهود است. با اين همه صرفنظر از اينكه چه فكري درباره سود و زيان اين امر داشته باشيم، كثرتگرايي كار ماركسيستي امروزه يك واقعيت گريزناپذير است. در حقيقت هيچ ايرادي هم به آن وارد نيست. علم گفتوگويي است بين نظرات متفاوت متكي بر يك روش مشترك. فقط زماني ديگر علم تلقي نخواهد شد كه هيچ روشي براي تعيين اينكه كدام يك از نظرات رقيب نادرست و كمتر زاياست، وجود نداشته باشد. متاسفانه اين حالت اغلب در تاريخ رخ ميدهد و به هيچ وجه فقط منحصر به تاريخ ماركسيستي نيست.
(4) امروزه تاريخ ماركسيستي از ديگر انديشهورزيها و پژوهشهاي تاريخي جدا نيست و نيز نميتواند جدا باشد. اين گزارهيي دو لبه است. از سويي ماركسيستها ديگر نوشتههاي مورخاني كه خود را ماركسيست نميدانند يا در حقيقت ضد ماركسيست هستند، رد نميكنند جز به عنوان منبع ماده خام براي كارشان. اگر اينها آثار تاريخي خوبي باشند بايد لحاظ شوند. اين موضوع اما ما را از نقد و برپايي مبارزه ايدئولوژيك عليه مورخان خوبي كه همانند ايدئولوگها عمل ميكنند باز نميدارد. از سوي ديگر ماركسيسم چنان جريان غالب در تاريخ را دگرگون كرده كه امروزه مشكل بتوان گفت كه اثر خاصي را يك ماركسيست نوشته يا غيرماركسيست؛ مگر اينكه مولف خود موضع ايدئولوژيكش را تبليغ كرده باشد. اين موضوع هيچ جاي افسوس ندارد. من چشم به راه زماني هستم كه هيچكس نپرسد آيا مولفان ماركسيست هستند يا خير؛ زيرا در اين صورت ماركسيستها ميتوانند از دگرگوني تاريخ بهواسطه ايدههاي ماركس رضايت خاطر داشته باشند؛ اما ما با اين شرايط آرمانشهري فاصله زيادي داريم: مبارزات ايدئولوژيكي و سياسي، طبقاتي و آزاديبخش سده بيستم به گونهيي هستند كه حتي انديشيدن به چنين چيزي غيرقابل تصور است. براي آيندهيي قابل پيشبيني بايد از ماركس و ماركسيسم در داخل و خارج تاريخ، عليه كساني دفاع كنيم كه به دلايل سياسي و ايدئولوژيكي به آن حمله ميكنند. به اين ترتيب، ما اينگونه از تاريخ و درك توانمندي انسان براي چگونگي دستيابي به وضعيت كنوني و نيز دستيابي به آيندهيي بهتر دفاع ميكنيم.