يجاد اشتغال براي طيف متنوعي از بيكاران كه شرح آن رفت، در كشور پهناوري مثل ايران با مشكلات عديده ساختاري، قطعا كار دشواري است و مسالهيي نيست كه بتوان به راحتي حل كرد. متاسفانه چيزي كه در جامعه ما زياد است راهحلهايي است كه نه تنها از تحقيقات علمي بر اساس دادهها و روش معتبر نشات نميگيرند، بلكه همگي بر حدس و گمان، پيشفرضهاي نامعتبر و در بسياري از موارد اغراض سياسي استوارند
خبراقتصادي - محسن رنجبر: بازار كار مانند هر بازار ديگري مبتني بر دو محور اصلي عرضه و تقاضاست. سياستگذاري در اين بازار اما سهلممتنع است يعني اگرچه شباهت روشن و واضحي با بازارهاي ديگر دارد اما چون عرضه و تقاضا در اين بازار به پارامترهاي دسته اول از طرفي و پارامترهاي برآمده از بازارهاي ديگر وابسته است هيچ شرايط آزمايشگاهي كنترل شدهيي وجود ندارد تا بتوان بر اساس آن از عواقب و تبعات نهايي يك سياست اطمينان حاصل كرد. بازاري كه از چند جهت به ديگر بازارها و شاخصهاي عمده اقتصادي وابسته است هم ارزيابي عملكردها را با چالش مواجه ميكند و هم راه فرار بسياري براي مواخذه سياستگذاران در خود دارد.

بر همين اساس قدير اسدي، فارغالتحصيل دكتري از دانشگاه ويرجينيا تك و پژوهشگر حوزه كار در گفتوگو با«تعادل» معتقد است كليات و گزارههايي كه در خصوص بازار كار مطرح ميشود نياز به تحقيق و پژوهش علمي دارد و به همين خاطر نميتوان به صورت كامل به اين موارد تكيه كرد. از طرف ديگر وي معتقد است حوزه كار مانند حوزه محيط زيست چون براي تغييرات زيربنايي نياز به سياستگذاري بلندمدت دارد عمدتا از سوي دولتها مورد توجه قرار نميگيرد. در واقع دولتها حساسيتي نسبت به آينده دور، جايي كه ديگر نه مسووليتي دارند و نه نامزد انتخاباتي هستند، ندارند و همين بزرگترين آسيبي است كه تاكنون به اين بازار وارد شده است. به عبارت ديگر نهاد دولت در قبال بيكاران دچار انفعالي است كه ناشي از كوتهبيني انتخاباتي است. مشروح اين گفتوگو را در ادامه ميخوانيد.
بهطور كلي به نظر شما آيا در دورههاي مختلف سياستگذاران اقتصادي كشور درك درستي از وضعيت و چالشهاي بازار كار و مشكلات ناشي از ناترازيهاي آن داشتهاند تا متناسب با آن عمل كنند؟
ببينيد بازار كار بازاري منفعل است. سمت عرضه بازار كار تقريبا ۲۴ سال منتظر ميماند تا نوزادي به بازار كار بيايد و در همه مراحل دولت اطلاعات كاملي از اين نيروي كار دارد، همه اطلاعات را (كه اگر ندارد، از بيخيالي، بيبرنامگي و بيعرضگي خودش است). سمت تقاضاي بازار كار هم بهشدت وابسته به وضعيت اقتصادي و به خصوص رشد اقتصادي است. در نتيجه سياستگذاري در بازار كار فرآيند خيلي پيچيدهيي نيست، به اين معني كه متغيرهاي تصميمگيري كه بطور كامل در بازار كار فعال باشند وجود ندارند و عمدتا يا از پيش تعيين شدهاند يا بهطور كامل در بازار ديگري تعيين ميشوند. با اين توضيح، هر دولتي كه در راستاي رشد اقتصادي تلاشهاي موثرتري كرده، قطعا خروجي بهتري نيز در بازار كار داشته است و بالعكس. افزون بر آن، دولتهاي ما متواليا نسبت به آينده دور (يا از چشمانداز خود آنها، مربوط به دورههايي كه ديگر نامزد انتخاباتي نيستند) بيمسووليت هستند و تلاشي از اين حيث نميكنند. شايد بعد از محيط زيست بتوان بازار كار را بزرگترين قرباني اين نحوه برخورد دولتها دانست.
با توجه به شاخصهايي مثل اميد به زندگي و وضعيت بهداشت و سلامت و...، براي پرهيز از بروز مشكلات كنوني بازار كار در آينده اقتصاد ايران در زمينه سياستهاي جمعيتي چه بايد كرد و چه نرخ يا نرخهايي براي رشد جمعيت ميتواند در تركيب با سياستهاي مطلوب اقتصادي ناترازيها را به صورت پايدار برطرف كند؟
اين موضوع در تخصص من نيست. خوشبختانه گروههاي جمعيتشناسي فعالي در دانشگاههاي كشور داريم كه بهطور فعال در حال پژوهش هستند و تحقيقات پرثمري انجام داده و ميدهند كه پاسخ پرسش شما نيز در حوزه تخصصي آنها قرار دارد. من مجددا و براي تاكيد بيشتر فقط به اين نكته اشاره ميكنم كه سياستگذاري در اين حوزه به راحتي ساير حوزهها نيست. ميزان باروري به تصميم خانوارها بستگي دارد و نميتوان به اين شاخص به عنوان يك متغير تصميم نگاه كرد. تصميمگيرنده خانوارها هستند كه با توجه به وضعيت معيشتي، هزينههاي تحصيل فرزندان، امكانات در دسترس و... تصميم ميگيرند. هر سياستگذار در اين زمينه بايد به اين سوال پاسخ دهد كه چرا خانوارها فرزند كمتر را به فرزند بيشتر ترجيح ميدهند و با چه تمهيداتي، اگر بشود، ميتوان اين ترجيحات را به سمت فرزند بيشتر سوق داد. همانطور كه در كشورهاي توسعهيافته هم تجربه شده است، اغلب در سطوحي از توسعهيافتگي نرخ باروري كاهش شديدي را تجربه ميكند و ايران نيز از اين قاعده مستثنا نيست.
به نظر ميرسد كه ميتوان گفت رشد تحصيلات در نظام آموزشي ايران نتوانسته باعث رشد بهرهوري نيروي كار و افزايش مطلوبيت استخدام آنها و لذا افزايش دستمزد شود. اگر اين نكته را ميپذيريد، علت ناكارآيي نظام آموزشي چيست؟
فرض اساسي در سوال شما فرض رقابت كامل است. زماني افزايش بهرهوري موجب افزايش دستمزد ميشود كه نه تنها نرخ بيكاري نزديك به ۱۲درصد نباشد، بلكه اولا اگر به اندازه بهرهوري نيروي كار به او حقوق ندادند، او بتواند جاي ديگري به اندازه بهرهوري خود حقوق دريافت كند و ثانيا كارفرما نتواند او را با نيروي كار ديگري با بهرهوري مشابه و قيمت بسيار كمتر جايگزين كند. در اقتصاد ما عكس هر دو اين شرايط صادق است. بر اين موضوع، ساختار انحصاري صنايع را هم بيفزاييد كه قدرت چانهزني ويژهيي براي كارفرما به همراه دارد.
اما تحصيلات. من هنوز مطالعهيي نديدهام كه بهطور موثري نشان دهد آموزش عالي در ايران حتي بهطور متوسط (نه در اغلب موارد) موجب افزايش بهرهوري شده است. منظورم اين است كه افزايش آموزش در ايران به دليل فاصله دانش عرضهشده در دانشگاه با دانش روز از يك طرف و فاصله دانشگاه با محيط كار از طرف ديگر، موجب شده تحصيلات بهطور موثري تبديل به بهرهوري نيروي كار نشود. در اغلب آگهيهاي اشتغال ميبينيد كه همه دنبال حداقل پنج سال سابقه كار ميگردند، يعني سابقه كار ارزشي بسيار بيشتر از تحصيلات دانشگاهي دارد. افزون بر آن، برخي تواناييهاي مورد نياز در بازار كار اصلا در دانشگاه عرضه نميشود. از سادهترين آن كه فن نگارش رسمي است تا آموزش نرمافزارهاي تخصصي يا مسائل حقوقي مرتبط با تجارت. همه اينها موانعي است كه عملا از تبديل تحصيلات به عاملي براي افزايش بهرهوري نيروي كار جلوگيري ميكند.
نكته مهم پاياني، تكنولوژي استفاده از نيروي كار است. به نظرم نكتهيي كه اغلب از آن غافليم نقش ضعيف علم مديريت در اقتصاد ايران است. ذهنيت اغلب مسوولان و مردم اينگونه شكل گرفته كه فرضا اگر كسي مهندس پتروشيمي است، حتما تخصص لازم براي مديريت يك مجموعه پتروشيمي را هم دارد. در صورتي كه مديريت يك مجموعه پتروشيمي يعني تعامل با تعداد بسياري متخصص و غيرمتخصص، اعم از ساير مهندسان شيمي، مسوولان بخش حسابداري، مسوولان انبارداري، مسوولان بخش منابع امور انساني، نگهبانان و... چگونگي تعامل با اين حجم عظيم نيروي كار بهطور تخصصي در علم مديريت مورد بحث قرار ميگيرد، نه در علم مهندسي پتروشيمي و اين تعامل دوطرفه است كه تاثير تعيينكنندهيي بر بهرهوري نيروي كار در آن مجتمع دارد. همچنين است براي مديران بيمارستانها، مديران دولتي در بسياري از سازمانها و حتي گاهي وزرا. بنابراين اينكه ما چگونه و كجا از نيروي متخصص استفاده ميكنيم، تاثير بسزايي در كارايي او دارد. براي مثال خود من يكسال در يكي از سازمانهاي دولتي مشغول كاري بودم كه حداكثر دانشي كه در طول كار نياز داشتم، استفاده از نرمافزارهاي Word و Excel بود، كاري كه منشي هم بلد بود (البته من مدرك داشتم و منشي نداشت) و بعد از يكسال و اصرار زياد بنده بر اينكه متخصص پايگاه داده هستم و ميتوانم در بخش ديگري از تخصصم استفاده كنم، بالاخره به بخشي رفتم كه بتوانم كار مفيدتر و تخصصيتري انجام دهم. يقينا تحصيلات من در آن يكسال كمكي به بهبود بهرهوري آن سازمان نكرد. مثال ديگر انبوه تحصيلكردگانياند كه الان در كسوتهاي ديگري (بيشتر فروشنده) مشغول به كار هستند و يقينا تحصيلات آنها كمكي به بهبود بهرهوري اقتصاد نخواهد كرد.
به عقيده شما مهمترين اصلاحات لازم در بازارها و سياستهاي مختلف در اقتصاد ايران براي بهبود شاخصهاي اشتغال چيست؟ در اعمال اين اصلاحات آيا به نظر شما بايد اولويتبندي خاصي رعايت شود؟
من سياستها و اصلاحات را از لحاظ زمان به دو دسته تقسيم ميكنم. دسته نخست، اصلاحات فوري است كه بيشتر جنبه حل مسائل جاري بازار كار دارند. اين دسته از اصلاحات بيشتر از جانب تقاضاي بازار كار اهميت دارند. رشد اقتصادي (به هر صورتي كه ممكن باشد، خواه اشتغالزايي مستقيم و خواه اشتغالزايي غيرمستقيم) فوريترين سياستي است كه ميتواند در شرايط فعلي به بازار كار كمك كند. اين تنها مسيري است كه در كوتاهمدت ميتواند بازار كار را از وضعيت بحراني فعلي خارج كند. دسته دوم، تغيير قوانين مرتبط با بازار كار است. قوانين مربوط به بيمه، استخدام و تعديل نيرو و... كه مراودات بازار كار را هزينهزا و فرسايشي ميكنند در كوتاهمدت قابل تغيير يا تعديل هستند تا در بلندمدت به شكل بهتري اصلاح شوند. در بلندمدت سه اصلاح اساسي بايد در خصوص بازار كار صورت گيرد: 1.تغيير تركيب تحصيلات و مهارت عرضه بازار كار. در طول سالهاي گذشته، ارائه همه رشتههاي تحصيلي براي دانشگاهها يك مزيت يا دريچهيي براي دريافت بودجه يا درآمد بيشتر به حساب آمده است. سيستم آموزش عالي ما از اين منظر نياز به بازنگري اساسي در كميت و كيفيت رشتههاي ارائهشده در دانشگاهها دارد. به نظر من با كمي دقت و تلاش، دادههاي كافي براي ارزيابي رشتههاي دانشگاهي و بازار كار مرتبط با آن قابل حصول است و براي نظام آموزش عالي، تعطيل كردن بسياري از اين رشتهها فوريت دارد (اگرچه قطعا با مقاومتهايي از طرف دانشگاهها روبهرو خواهند بود)؛ 2.كمك به شكلگيري توليدات و خدماتي كه نيازمند تخصص خاصي چه در علوم مهندسي و چه در علوم اجتماعي و انساني هستند. يقينا منظورم اين نيست كه دولت شروع به احداث بنگاههايي كند كه در آن نيروي متخصص استخدام شوند. يك نمونه خوب از اين تجربه پاركهاي علم و فناوري هستند كه پيشينه نسبتا خوبي هم در ايران دارند، يا كمك به شكلگيري ايدههاي نو در كسبوكار كه ميتوانند نيروهاي متخصص را حول يك ايده مشخص جمع كرده و در بلندمدت در مقياسهاي بزرگتري به مرحله توليد صنعتي نزديك كنند. توليد در كشور ما فرآيندي تخصصي نيست. همانطور كه قبلا توضيح دادم، بيشتر توليد با تكنولوژيهاي سرمايهبر انجام ميگيرد كه بيشتر نيازمند كارگر نيمهماهر در كنار سرمايه هستند تا نيروي كار ماهر. 3. اصلاح قوانين اساسي مرتبط با اشتغال و بيكاري، تشكيل نهادهاي مفقوده در بازار كار و از همه مهمتر اصلاح ساختار تامين اجتماعي. دو مورد اول زير عنوان اصلاح فضاي كسبوكار به تفصيل مورد بحث قرار گرفته است، اما به نظرم مورد سوم جاي تامل بسيار دارد. تامين اجتماعي شايد يكي از بزرگترين معضلاتي است كه در سالهاي آتي با آن مواجه خواهيم بود و آبستن خلق تراژديهاي بسيار است. در حال حاضر نزديك به ۱۴ميليون نفر از شاغلان تحت پوشش تامين اجتماعي هستند كه نزديك به 40ميليون از افراد جامعه را تحت پوشش قرار ميدهد. از اين ميزان، نزديك به ۲.۷ميليون نفر هم بازنشستگاني هستند كه از مستمري براي گذران زندگي استفاده ميكنند. اين مستمري هزينه زندگي نزديك به ۶ ميليون نفر را ميپردازد. وضعيت فعلي نظام تامين اجتماعي بهطور كلي و سازمان تامين اجتماعي بهطور خاص بر كسي پوشيده نيست. همچنين سرمايههاي اين سازمان (كه در واقع از طرف نيروي كار به عنوان امانت در اختيار آنها قرار گرفته است) يا در قالب بدهي دولت به سازمان بوده كه لزوما معامله سوددهي براي سازمان نيست يا در قالب شركتهاي توليدي و داراييهاي مالي در اختيار شركتهاي سرمايهگذاري زيرمجموعه سازمان قرار دارد و همه ما از توانايي مديريت دولتي در مديريت شركتها، مديريت منابع مالي، فسادهاي محتمل و... باخبريم. برگرديم به نگراني شما در مورد منفي شدن ورودي بازار كار در افق سي ساله! احتمالا در آن زمان ميانگين سني شاغلان در بازار كار خيلي بالاتر است. همچنين تعداد مستمريبگيران بسيار بيشتر از جمعيت فعلي است و با در نظر گرفتن پيشرفتهاي احتمالي در استانداردهاي درمان و همچنين وضعيت عمومي سلامت در جامعه ما، ابعاد هزينههاي خدماتي كه تامين اجتماعي ميبايست در آينده به بيمهگذاران خود ارائه كند، از توان فعلي سازمان تامين اجتماعي خارج است. درك درست ابعاد اين اتفاق و كسب آمادگي براي مواجهه با آن از ضروريترين وظايف دولتها و به خصوص سازمان تامين اجتماعي است.
در پايان اگر نكتهيي مانده كه به آن اشاره نشده است، بفرماييد.
لازم ميدانم چند نكته مهم را يادآوري كنم. نخست اينكه ما در كشور متاسفانه صنف بيكاران نداريم. بنابراين همه كساني كه دور ميز در حال تصميمگيرياند خودشان شاغل هستند و نمايندهيي از طرف بيكاران در جمع تصميمگير حضور ندارد. بنابراين جا براي سوءاستفاده از حقوق اين افراد هست. پيشتر هم گفتم كه انبوه جمعيت بيكار كه ما از آنها به عنوان معضل ياد ميكنيم جوانان و سرمايههاي كشور هستند و هر روز بيكاري آنها هم براي كشور و به طريق اولاً هم براي خود آنها، خسارتهاي جبرانناپذيري به همراه دارد. اينها برادران و خواهران ما هستند كه نداشتن شغل موجب محروميتشان از بسياري از نعمات زندگي اجتماعي شده است.
دومين مساله بسيار مهم لزوم انجام تحقيقات بهروز و كارگشاست، بياييد صادق باشيم. همه صحبتها و نكاتي كه اينجا مطرح شد، مطالبي بسيار مفيد اما كلي و نادقيق هستند، به اين معني كه هر كدام از اينها ميتوانند به عنوان يك سرفصل پژوهشي مورد تحقيق قرار گيرند، اما تحقيقي كه نه مانند بودجههاي پژوهشي سازمانهاي دولتي صرفا جهت پوشش يك تا 2.5درصد مندرج در قانون بودجه و سياه كردن كاغذ باشد. براي مثال درصد بالايي از مقالات منتشر شده در مجلات تحقيقاتي معتبر اغلب مورد حمايت سازماني هستند و اطلاعات سازمان حمايتكننده به همراه شماره قرارداد يا شماره منبع اختصاصيافته در ابتداي مقاله ذكر شده است. نميگويم كه همه پژوهشهاي دولتي بايد در بهترين مجلات دنيا چاپ شود، بلكه در همين مجله دانشگاه تهران يا دانشگاه علامه طباطبايي يا امثال اينها ميتوانند چاپ شوند. حداقل غير از فرآيند ناشفاف و غيردقيق سازمانهاي دولتي، يك داور علمي بيطرف و بينام بايد بتواند بر نتايج تحقيقات صحه بگذارد.
اصلاح روند كنوني تحقيقات دولتي به سمت علميسازي هر چه بيشتر چندين فايده دارد. اولا تحقيقات باكيفيت صورتگرفته در اختيار عموم قرار ميگيرد تا همگان از تلاشهاي صورتگرفته براي اجراي سياستهاي اقتصادي بهره ببرند. اين كار هم به گسترش دانش عمومي اقتصاد كمك ميكند و هم مسائل مهم ملي را به صورت دقيق و علمي با مردم در ميان ميگذارد و منجر به شفافسازي بيشتر از يك سو و گسترش همدلي بين آحاد مردم و سياستگذاران ميشود. ثانيا حمايت مالي اگر از فيلترهاي بهتري عبور كند، موجب گسترش تحقيقات علمي باكيفيتتر ميشود، چه اينكه تحقيقات برخوردار از حمايت مالي بهطور بالقوه ميتواند از كيفيت بهتري به نسبت ساير تحقيقات برخوردار باشد. در نتيجه تقاضاي من از همه مسوولان عرصههاي مختلف تصميمگيري اين است كه همه تصميمات مهم را از فيلتر تحقيق علمي مبتني بر دادههاي درست، روش علمي درست و به دور از نتايج از پيش تعيينشده بگذرانند.
سومين نكته مهم كمك گرفتن از مشاوران خارجي و متخصصان بيرون از مرزهاست. نميتوان منكر اين موضوع بود كه در اكثر امور جاري كشور، علم و تجربههاي انباشتهشده در خارج از كشور از آنچه در داخل موجود است، هم وسيعتر و هم عميقتر و باكيفيتتر است. همچنان كه اگر بيماري در داخل كشور امكان علاج نداشته باشد، با توافق و بدون چالش براي مداوا به خارج از كشور فرستاده ميشود، در خصوص مشكلات اقتصادي و مديريتي و حتي ساختاري كشور نيز به همين ترتيب ميتوان عمل كرد. نبايد فراموش كرد كه اگرچه كشور ما به لحاظ ساختاري تفاوتهايي با ساير كشورها دارد، اما متخصصان هر رشته در واقع توان حل مشكلات جديد و درك ساختارهاي جديد را دارند و در واقع معني عالم و متخصص بودن همين است. اين نكته لزوما به اين معني نيست كه عنان همه امور به متخصصان خارجي سپرده خواهد شد، بلكه نظر آنها نيز مانند نظر ساير متخصصان ميتواند به عنوان يك گزينه و پيشنهاد در گستره انتخابهاي ما قرار بگيرد.
نكته مهم بعدي تلاش براي درك پيچيدگي واقعيات اقتصادي است. ايجاد اشتغال براي طيف متنوعي از بيكاران كه شرح آن رفت، در كشور پهناوري مثل ايران با مشكلات عديده ساختاري، قطعا كار دشواري است و مسالهيي نيست كه بتوان به راحتي حل كرد. متاسفانه چيزي كه در جامعه ما زياد است راهحلهايي است كه نه تنها از تحقيقات علمي بر اساس دادهها و روش معتبر نشات نميگيرند، بلكه همگي بر حدس و گمان، پيشفرضهاي نامعتبر و در بسياري از موارد اغراض سياسي استوارند. مثال معروف چنين توصيههاي اقتصادي، مخالفت با خريد هواپيماهاي مسافربري از اروپا و امريكا به بهانه حمايت از اشتغال و صنعت داخلي است. در طول سالهاي گذشته، هر وقت هواپيمايي سقوط كرده همه از دولت انتقاد كردهاند كه چرا اقدام به نوسازي ناوگان هواپيمايي كشور نميكند و در صدر آنها نيز همين منتقدان فعلي واردات هواپيما هستند. همچنين در طول سالهاي تحريم نيز موفقيتي در توليد هواپيماي داخلي باكيفيت نداشتهايم و مخالفان فعلي واردات هواپيما هم آماري از تعداد كاركنان اين صنعت ارائه ندادهاند و از چند و چون كيفيت هواپيماهاي توليدي، ارزش افزوده صنعت هواپيماسازي و... دادهيي در تاييد نظرات خود ارائه نكردهاند. واقعا درك نميكنم كه مخالفان واردات هواپيما بر چه اساس و با چه منطقي با اين سياست مخالفت ميكنند. از اين نوع مخالفتها با سياستهاي اصلاحاتمحور و پيشنهادات ارائهشده براي حل مشكلات كشور بسيار داريم كه متاسفانه هم انرژي زيادي از سياستگذار ميگيرد و هم موجب گمراهي افكارعمومي ميشود.