به‌روز شده در: ۰۵ آبان ۱۴۰۵ - ۱۶:۴۵
ژاك بيده، ترجمه صادق فلاح پور

معرفت‌شناسي يك اقتصاددان چپ؛ تفسيرهاي جديد كتاب سرمايه ماركس

ماركس به علم اقتصاد نه همچون رشته انتزاعي و ‌غيرتاريخي بلكه به‌منزله علمي اجتماعي مي‌پردازد كه پديده‌هاي اقتصادي را در همپوشاني‌شان‌ با كليت نظام اجتماعي، فناورانه، حقوقي و سياسي درك مي‌كند.
کد خبر: ۷۹۴۷۷
تاریخ انتشار: ۱۱ مرداد ۱۳۹۵ - ۱۹:۰۱
خبراقتصادي -  كتاب سرمايه، نظريه‌ «اقتصادي» مطرح مي‌كند. با وجود اين، بازتفسيرهايي كه به آنها اشاره خواهم كرد، از آثار فيلسوفان برگرفته شده است. اين ناسازنما به اين علت است كه ماركس به علم اقتصاد نه همچون رشته انتزاعي و ‌غيرتاريخي بلكه به‌منزله علمي اجتماعي مي‌پردازد كه پديده‌هاي اقتصادي را در همپوشاني‌شان‌ با كليت نظام اجتماعي، فناورانه، حقوقي و سياسي درك مي‌كند. در نتيجه اين تفسيرها، همزمان هم شامل اقتصاد ماركسي‌ و هم دربرگيرنده نظريه اجتماعي‌اي است كه در همه دلالت‌هاي شناخت‌شناسانه و فلسفي‌اش پيش‌شرط اقتصاد ماركسي است.


جنبش‌هاي عمده سياسي و اجتماعي، تغييرات فرهنگي و نوآوري‌هاي نظري دهه‌هاي اخير، محرك اين تفسير‌هاي جديد بودند. اين تفسيرها، واكنش‌ روشنفكران را عليه آن خوانش‌هايي نشان مي‌دهد كه در «جنبش طبقه كارگر» معمولا ارتدوكس قلمداد ‌مي‌شدند. اين تفسيرهاي جديد، با آزمودن و برگرداندن دوباره ميراث نظري ماركسيستي به شكل‌هاي فلسفي معاصر به‌شيوه خاص خود عمل مي‌كنند.

مي‌توانيم سه جهت‌گيري اصلي را تشخيص بدهيم. نخست، استمرار سنت هگلي به‌خصوص پيرامون مكتب فرانكفورت در آلمان و همچنين در ايتاليا، فرانسه، اروپاي مركزي، ژاپن و برخي نقاط ديگر. دوم، جرياني كه من با عنوان جريان ماترياليسم تاريخي به آنها اشاره خواهم كرد كه به‌ويژه در فرانسه و به‌خصوص از طريق مكتب آلتوسري فعال است. آخرين جريان و متاخرترين آنها، گروه ماركسيسم تحليلي است كه گواه تاثيرگذاري ماركسيسم بر فرهنگ انگليسي ـ امريكايي است.

  پژوهش در پيرامون مفاهيم كتاب سرمايه

فيلسوفان بدون درنظر گرفتن كار اقتصاددانان، جامعه‌شناسان و مورخان ماركسيست به سرمايه نمي‌پردازند (يا دست‌كم نبايد چنين كنند). اين دسته دوم، هريك در قلمرو خود، در اين بسترهاي جديد با ‌كاربست اين نظريه در موقعيت‌هاي جديد، ساخت ‌و پرداخت دوباره مفاهيم آن يا با بررسي مسائل كلاسيك‌اش، به تفسير دوباره آن پرداخته‌اند.

در علم اقتصاد بايد به طيف متنوعي از آثار درباره سرمايه‌داري انحصاري اشاره كنيم.

 امايك تفسير فلسفي بايد بتواند اين مساله را روشن كند كه چرا نظريه ماركس مستعد ايجاد چنين آثار كثيري است.



 تفسيرهاي ديالكتيكي

مگا ــ ويراست كامل آثار ماركس و انگلس كه در سال 1927 آغاز شده ــ ابزاري است انكارناپذير براي بررسي تكوين و تفسير جامع سرمايه (روبين، رسدولسكي، ايلنكوف، ويگوتسكي). انتشار گروندريسه (در سال‌هاي 1939ـ 1941) به‌خصوص در تفسير فلسفي نقش چشم‌گيري داشت. در اين طرح اوليه، كه در سال‌هاي 58 ـ 1857 به رشته تحرير درآمد، ماركس برنامه «نقد اقتصاد سياسي» خود را با توسل دايمي به مقولات منطق هگل بسط مي‌دهد. با وجود اين در جريان تهيه پيش‌نويس‌هاي متوالي گوناگون، تا زمان انتشار ويراست نخست مجلد يكم سرمايه در 1867 و ويراست دوم در 1873 و ويراست فرانسوي آن بين سال‌هاي 1872 و 1875، اين نظام مفهومي فلسفي به‌تدريج به حاشيه رفت. تلاش زياد براي تفسير سرمايه، متمايل به احياي آن نظام مفهومي است تا بر مبناي اين رويكرد آغازين و در پرتو فلسفه ماركس جوان، به شرح و تبيين سرمايه بپردازد.

 در غرب در بستر سياسي و فكري اواخر دهه 1960، به‌ويژه به‌وسيله شاگردان آدورنو يعني آلفرد اشميت، هانس ـ گئورگ باكهاوس، هلموت رايشلت، تفسير فلسفي سرمايه تجديدحيات يافت. در آن زمان، گروه‌هاي مطالعاتي و آثار گوناگوني معطوف به سرمايه انتشار يافتند (هاك، گولر) . به‌علاوه، ميدان پژوهشي وسيعي، با جان‌مايه ديالكتيكي، در ايتاليا گشايش يافت كه كماكان تا به امروز فعال است و در انطباق با سنت‌ گرامشي، فلسفه و سياست را با يكديگر تركيب مي‌كنند و اغلب رد و نشان تاثير لوكاچ بر آن مشخص است: كلوديو ناپولئوني، ماريو دل پرا، آلبرت گايانو، انريكو گراتزي، روبرتو فينلي، استفانو گاروني، آلساندرو ماتزونه، روبرتو فينچي. به همين شكل در فرانسه، با جان‌مايه مشابه، آثار ژاك دو هونت، سولانژ مرسيهوسا، لوسين سيو، روي فاستو، امانوئل رنو و ژان‌‌ماري ونسان يافت مي‌شوند. جرياني كه به‌شكلي آشكارتر از لوكاچ الهام گرفته بود را كارل كوسيك، استوان مزاروش و اگنس هلر در اروپاي مركزي پديد آوردند. آثار ديگر را، به‌خصوص در امريكاي جنوبي كه تا اندازه‌يي الهام‌گرفته از فلسفه‌هاي رهايي‌بخش بودند، همچون آثار انريكه دوسل، مي‌توان مربوط به اين حوزه دانست. به‌علاوه، مكتب ژاپني مهمي نيز وجود دارد (از كوزو اونو، كسي كه ديالكتيك را به‌شيوه بديع به كار گرفت تا هيروماتسو، اوشيدا و غيره) مبتني بر ‌توجه و گرايش به ماركسيسم كه سابقه آن به دهه 1930 و نفوذ فلسفه آلماني مي‌رسيد. امروزه شماري از مطالعات، امكان فهم اين آثار را در كليت خود امكان‌پذير كرده‌اندــ به‌ويژه آثار مايكل هاينريش و بيش از همه روبرتو فينچي و همچنين فرهنگنامه سترگي كه ولفگانگ فريتس هاك از 1994 منتشر كرده است.

اين نويسندگان از سويي عليه خوانش منطقي‌ـ‌تاريخي‌ واكنش نشان مي‌دهند كه در چارچوب يك فلسفه مشخص (وخودبرترانگار) تاريخ، در ميان ماركسيسم‌هاي سياسي صاحب اقتدار بوده است و از سوي ديگر، عليه خوانش‌هاي نسبتا پراگماتيك‌‌تر اكونوميست‌ها واكنش نشان مي‌دهند. شايستگي آنها در اين بود كه اهميت ويژه‌يي به ضرورت تفسير «منطقي»ــ يعني تئوريك ــ سرمايه مي‌دادند چنانكه آلتوسري‌ها در همان دوره، ولو با ارجاعات فلسفي متفاوت همين كار را كردند.

اين خوانش ــ به‌شكل چشم‌گيري در آثار هانس گئورگ باكهاوس و هلموت رايشلت ــ متن ويراست نخست 1867 را بر ويراست دوم (1873) كه گاهي نتيجه «عاميانه‌سازي» توسط ماركس مطرح مي‌شد در اولويت قرار مي‌داد. آنگاه شرح «سخت‌فهم» و فلسفي‌تر ويراست نخست كه گمان مي‌رفت صرفا با «روش ديالكتيكي» ماركس منطبق است در مقابل شرح «همه‌فهم» روايت بعدي قرار مي‌گرفت. بدين‌سان، مدلي كه به عنوان مبناي سنجش [reference ـ point] براي تفسير سرمايه پذيرفته شد، ‌بايد در گروندريسه يافت مي‌شد. نقطه عزيمت همان چيزي بود كه در نسخه 1867 به عنوان «تضاد» ــWiderspruch ــ بين ارزش مصرفي و ارزش مبادله‌يي به آن اشاره شده بود. تاكيد مي‌شد هدف شرح ماركس اين بود كه نشان دهد بازار نه‌تنها آن چيزي نيست كه از خود ارائه مي‌كند ــ يعني فضايي از كنش متقابل بين افراد عقلايي ــ بلكه روابط اجتماعي بيگانه‌شده ايجاد مي‌كند كه در آن ارزش مصرفي در شيئيت انتزاعي ارزش محبوس است و كار به محتوايش بي‌اعتنا. در كانون اين واكاوي «تحويل كار انضمامي به كار مجرد» قرار دارد كه بازار آن را ايجاد كرده است. از اين ديدگاه، هدف پاره نخست بررسي «گردش ساده» است كه آغازگاه شرح منطقي ماركس از سرمايه را تشكيل مي‌دهد: اين پاره، از بازار آغاز مي‌كند، بازاري كه به عنوان يك نظام همگاني مبادله شناخته مي‌شود و تجلي پولي موجود در ‌آن، دقيقا از خود مناسبات سرمايه‌دارانه توليد منتزع مي‌شود كه شرح آن هدف پاره سوم است و همان‌طور كه خواهيم ديد، اين نقطه آغاز محرك تفسير به‌مثابه يك كل است.

بنابراين، اين امر مورد تاكيد قرار مي‌گيرد كه نظريه ماركس «نظريه شكل ارزش»، يعني نظريه ارزش ‌به‌مثابه يك شكل اجتماعي است ــ تزي كه گاهي در تقابل با «نظريه كار پايه ارزش» قرار مي‌گيرد، نظريه‌يي كه علي‌الظاهر جوهرباور است. طرح مفهوم «انتزاع واقعي» از سوي آلفرد سونـرتل به اين امر اشاره دارد كه مساله صرفا بر سر شكل‌هاي انتزاعي انديشه نيست بلكه اين‌ شكل‌ها، واقعيت رابطه اجتماعي را تعريف مي‌كنند و به‌كارگيري مفهوم انتزاع واقعي به اين جهت بوده است تا به اين «تحويل كار انضمامي به كار مجرد» اهميتي تام‌وتمام بدهند و به اين ترتيب به سلطه واقعي كار مجرد بر كار انضمامي اشاره مي‌شود. اين رويكرد موجب مي‌شود تا پول در انتزاعش به عنوان رابطه اجتماعي سازنده جامعه سرمايه‌داري بررسي شود. اين رويكرد، به بت‌وارگي كالا معنايي بالقوه واقع‌گرايانه‌ مي‌بخشد: آنچه در ميان است صرفا يك پديده ذهني نيست بلكه دقيقا وضعيت انسان مدرن تحت شرايط سرمايه‌داري به عنوان‌ جامعه‌يي است كه [نيروهاي] بازار خارج از كنترل او، بر آن حكم مي‌رانند. همان‌طور كه ماركس در پاره سوم مطرح مي‌كند، اين درون‌مايه كه در واكاوي رابطه اجتماعي مشخصا سرمايه‌دارانه دنبال شده است، فرارفتن از خوانشي كه استخراج كمي ارزش اضافي را مبنا قرار مي‌دهد امكان‌پذير كرده است. در واقع، اين درون‌مايه فهم اين موضوع را امكان‌پذير كرده كه استثمار رابطه سلطه نيز هست اما با اين ويژگي خاص، در مقايسه با نظام‌هاي طبقاتي پيشين مي‌توان فهميد استثمار، نه در راستاي انباشت ارزش مصرفي بلكه همسو با انباشت ثروت مجرد ــ ارزش اضافي ــ صرف‌نظر از محتواي انضمامي آن است. اين حقيقت فاش مي‌كند كه سرمايه‌داري فقط در تقابل با منافع كارگران استثمارشده قرار ندارد بلكه اهميتي نيز براي تاثيرات توليد مادي بر طبيعت و تمام موجودات قائل نيست.

از اين‌رو، اگر بتوان به‌درستي جهت‌گيري كلي خوانش‌هايي را خلاصه كرد كه بر عنصر ديالكتيكي تاكيد مي‌كنند، مي‌توان درك كرد چرا آنها توانسته‌اند نقش فلسفي برانگيزاننده‌‌اي در نقد ماركسيستي سرمايه‌داري ايفا كنند، اين نقش به نقد ماركسيستي در جايگزيني بازنمايي‌هاي ناقص از مناسبات سرمايه‌داري ياري مي‌رساند ــ هم تحويل كمي آن به استخراج ساده مازاد و هم بازنمايي‌هايي صوري و كيفي آن براساس سلطه. اين امر، مساله بنيادين انتزاع را پيش مي‌كشد كه راديكاليسم بالقوه كامل نقد ماركس از كالا و بيگانگي سرمايه‌دارانه و معاصر بودن تكين آن را در دوره‌اي نشان مي‌دهد كه سرمايه‌داري با ايجاد نيازها و به بند كشيدن اميال، درحال به رخ كشيدن قدرتش است ــ يعني توانايي‌اش را در تصاحب همان تعريف ارزش مصرفي به نمايش مي‌گذارد و اين با منطقي منطبق است كه شرايط ابتدايي كردار سنجيده انسان را در رابطه با «طبيعت» به خطر مي‌اندازد و با توليدي همسوست كه سرانجام به ويراني مي‌انجامد.

اين جمع‌بندي مختصر و نمونه مثالي به «آموزه‌يي» تثبيت‌شده‌ كه با گرايش «هگلي» وجه اشتراك دارد، خواه الهام‌گرفته از مكتب فرانكفورت و خواه مبتني بر جرگه‌هايي مستقل، اشاره نمي‌كند. فقط به نظرم مي‌رسد كه اينها عناصري هستند كه فارغ از سهم و كوشش هر نويسنده خاصي، مي‌توانيم در آنها روح كلي تاثيرگذار را بازنمايي كنيم و اساسا انگيزه‌هاي براندازنده‌اي كه براي نسل‌هاي جديد در بر دارند توضيح دهيم و رابطه بين سنت ماركسيستي و جريان‌هاي معاصري را حفظ كنيم كه مصرف و توليد را به چالش مي‌گيرند: از موقعيت‌باوري تا نقد كار، زندگي روزمره، فرهنگ و اكولوژي. اين، ميراثي است پربار كه نبايد به فراموشي سپرده شود.

چنين آثاري درباره رابطه ماركس‌ـ‌ هگل را مي‌توان در آثار نويسندگان انگليسي ـ امريكايي يافت. به‌خصوص‌ مي‌توانيم از آثار توماس سكين، برتل اولمن، فرد موزلي (همراه با اسميت، موراي و رويتن)، كريس آرتور و مارك ميني ياد كنيم. برخي از آنها، عنوان «ماركسيسم هگلي جديد» را برگزيده‌اند. برخي مثلا آرتور، پروژه‌يي مشخص‌تر تحت عنوان ديالكتيك جديد براي خود تعريف كرده‌اند. آنها براي تفسير سرمايه مبناي خود را بر ديالكتيك «دستگاه‌‌مند» منطق قرار مي‌دهند كه به‌معناي نظريه «نظام» سرمايه‌داري درك مي‌شود (ر.ك به فصل مربوط به آنها توسط جيم كين‌كيد در اثر حاضر). اين فرضيه انصافا قديمي است (مقايسه شود با اثر فينچي) اما در اينجا اين فرضيه موضوع گسترش نظام‌مندي است كه تا حد اعلاي خود پيش مي‌رود (ر.ك به سكين) درست است كه شكل‌هاي ديالكتيكي، آشكار و پنهان، هميشه و همه‌جا در سرمايه حضور دارند. بدين‌ترتيب، چنين تفسير فلسفي‌اي بر شماري از جنبه‌هاي نظريه‌پردازي ماركس پرتو مي‌افكند. آنچه مساله‌ساز باقي مي‌ماند اين ايده است كه قالب كلي «علم منطق»، همزمان در «نظريه شيوه توليد سرمايه‌داري» نيز بايد كشف شود. هرچند برخي شباهت‌ها واضح و مشخص باشند، باز هم اين ايده مساله‌ساز است و برهان خلاف آن مبتني بر اين واقعيت است كه انطباق مفاهيم مربوط به منطق و مفاهيم مربوط به سرمايه، بسته به مولفش، موضوع تفسيرهايي كاملا واگرا و نافي هم است ـ تفسيرهايي كه مي‌خواهند اين پروژه را به يك پروبلماتيك [خاص] منتهي كنند.

 در مجموعه هگلي‌ها، بايد از تحقيقات ديگر نيز نام ببريم، هم‌مانند پژوهش كولتي كه سرانجام همراستا با مواضع پوپر قرار مي‌گيرد؛ يا پژوهش دني كه نظريه سرمايه را رد مي‌كند و ديالكتيك گروندريسه را ترجيح مي‌دهد. اما فلسفه‌هاي ديگري نيز به ميان آمدند، براي مثال پديدارشناسي، به‌شكلي قابل‌توجه در آثار هنري كه قرائتي از سرمايه را پيشنهاد مي‌كند كه بر متن‌هاي مقدماتي و ماركس جوان متكي است و تضاد بين كار مجرد و سوبژكتيويته ارگانيك پراكسيس فردي را در كانون توجه قرار داده است. اين امر در مورد مداخله‌هاي دريدا نيز صادق است كه با بهره‌گيري از سيماي «شبح» [وام‌گرفته از مانيفست كمونيست]، متن ماركس را به آزمون نقد ساخت‌شكني‌اش مي‌گذارد. نگري با ارجاع به اسپينوزا و دولوز، از زاويه «قدرت انبوهه» مساله پرتب‌وتابي را مطرح كرده است كه با وجود اين، از مفاهيمي كه تحليل ماركسي را تشكيل مي‌دهند فرسنگ‌ها فاصله دارد، تحليلي كه با مفاهيم ارزش و توليد آغاز مي‌شود كه بنا به باورنگري با تعميم كار فكري و اصطلاحا «غيرمادي» زير سوال مي‌روند.



 مشكلات تفسيرهاي مبتني بر گروندريسه

تاكنون مشخص شد كه به هرحال هنگامي كه تفسير سرمايه از گروندريسه متبادر شده باشد، شمار مشخصي از مشكلات ضميمه اين رويكرد هگلي مي‌شوند. نخست زمينه‌هايي براي ترديد در اين باره وجود دارد كه بهترين شيوه‌ براي تبيين متن نهايي آن باشد كه از «پيش‌نويس خام» ابتدايي ـ اما درخشان ـ به عنوان را‌ه‌حل استفاده كنيم. هنگامي كه به اين شكل آغاز مي‌كنيم، معمولا نتيجه را با استفاده از «منابع» فرضي تبيين مي‌كنيم. اين حقيقت را ناديده مي‌گيريم كه ماركس روايت جديدي را، باهدف تصحيح متن قبلي، درباره همان موضوع نگاشته است. به‌علاوه، اين حقيقت را نيز ناديده مي‌گيريم كه آنچه در مورد ماركس رخ داده است براي هر محقق راستين اتفاق مي‌افتد: او چيزي متفاوت با آنچه را كه در پي‌اش بوده كشف مي‌كند. درواقع، ماركس در فرآيند رشد خود همچون هر نوآور ديگري پيش مي‌رود: او با مسائلي روبه‌رو مي‌شود كه هنوز درك مبهمي از آنها دارد و با منابع رايجي كه در فرهنگ خود وجود دارد، كلنجار مي‌رود. بنابراين ماركس در راستاي طرح كلي و نيز تحليل خاص خود، در هر مرحله از ابزاركار هگلي استفاده مي‌كند، با اين هدف كه فضاهاي نظري جديدي را از نظر بگذراند و پرسش‌هاي نظري‌اي را كه به تدريج در برابرش ظاهر مي‌شوند، فرمول‌بندي كند. اين همان نقشي است كه آزمايش در پژوهش نظري ايفا مي‌كند. بنابراين هنگامي كه ماركس شمار مشخصي از مفاهيم، تمايزات و پيوستگي‌ها را كه از منطق هگل الهام گرفته كنار مي‌گذارد ــ چنانكه پيوسته در گذار از يك پيش‌نويس به پيش‌نويس ديگر آشكار است ــ همواره بايد اين پرسش را مطرح كنيم كه آيا ماركس براي چنين كاري دلايل خوبي داشته است؟ به اين معنا ماركس به هگل پشت كرد. هر صفحه از سرمايه شامل انبوه پرباري از تعينات فلسفي است كه به فلسفه كلاسيك آلماني، فلسفه سياسي مدرن و حتي به ارسطو ارجاع دارد. اما نمايش ديالكتيكي مشهود در متون پژوهشي اجازه نمي‌دهد اين آثار را از لحاظ نظري در جايگاهي برتر قرار دهيم. برعكس، بايد اين پرسش را مطرح كنيم كه چرا ماركس در فرآيند تدريجي پژوهش خود، تعداد معيني از راه‌حل‌هاي ديالكتيكي‌اش را كنار مي‌گذارد و آيا دلايل ماركس قابل دفاع بوده است.

به‌طور مشخص تغيير تعيين‌كننده‌يي در بازنمايي بين گروندريسه و سرمايه رخ مي‌دهد. گروندريسه يا پيش‌نويس خام ــ آن‌گونه كه مفسران آلماني با مسرت اظهار مي‌كنند ــ به دو بخش تقسيم مي‌شود: «فصل پول» كه به «گردش ساده» و «فصل سرمايه» كه به توليد سرمايه‌داري مي‌پردازد. در اثر پاياني ماركس، تقسيم‌‌بندي مشابهي بين پاره نخست مجلد يكم («كالا و پول») با بقيه جلد يكم ديده مي‌شود. اما اين شباهت، نوآوري عمده‌يي را پنهان مي‌كند: پاره اول سرمايه، ديگر به گردش ساده (يا توليد «ساده» يعني پيشاسرمايه‌داري) نمي‌پردازد، بلكه خود توليد كالايي (بر اساس مفهوم‌ خود) يا «بازار» را مورد بحث قرار مي‌دهد، اما آن را به‌شكل انتزاعي به عنوان نظام كالايي توليد ـ گردش تعريف مي‌كند. از اين‌رو، مساله جديدي سر بر مي‌آورد ــ رابطه بين توليد كالايي، با شرايط حقوقي‌ـ سياسي آن و توليد مشخصا سرمايه‌داري كه در پاره سوم شرح داده مي‌شود. به بيان ديگر يك تز مضاعف: اقتصاد سرمايه‌داري را نمي‌توان «اقتصاد بازار» تعريف كرد؛ مفهوم اقتصاد كالايي از مفهوم اقتصاد سرمايه‌داري متمايز شده است. بر اساس اين نتيجه اوليه واكاوي ماركس، نمي‌توانيم هيچ نتيجه‌گيري سرراستي درباره جايگاه محتمل بازار در اقتصاد پساسرمايه‌داري داشته باشيم. مساله فقط طرح شده است و دورنماي بنيان نهادن سوسياليسم بر مبناي القاي بازار، ديگر چندان بديهي نمي‌نمايد.  از آن جايي كه مفسران اين پيشرفت تعيين‌كننده در ساخت‌وپرداخت نظري ماركس را ناديده مي‌گيرند، تفسيرهايي از سرمايه كه مبتني بر گروندريسه هستند عموما گرايش به اين دارند كه آ‌چه به سرمايه و بازار سرمايه‌داري تعلق دارد، بلافاصله به بازار نسبت دهند. از اين رو، وجه نقادانه‌يي كه ذيل «انتزاع» قرار مي‌گيرد هدف واقعي خود را كه نقد سرمايه‌داري است فراموش مي‌كند، آن هم در جايي‌كه فرآيند توليد (‌چنانكه ماركس تبيين مي‌كند) ثروت انتزاعي في‌نفسه را هدف خود قرار مي‌دهد ـ چيزي كه بنا به خود مفهوم‌ توليد كالايي كه در پاره نخست شرح داده شده نمي‌توان درباره آن گفت. علاوه بر اين، در پيش‌نويس پاياني، در اين سطح [از تحليل] مفهوم «تضاد ميان ارزش مصرفي و ارزش» كنار گذاشته مي‌شود و مفهوم كار انتزاعي در بازنمايي عقلاني ادغام مي‌شود.  سرانجام، براي تفسيرهاي تماما ديالكتيكي بسيار دشوار است كه از پرداختن به «ديالكتيك تاريخ» طفره بروند. درست است كه اين گرايش را مي‌توان در خود متن سرمايه مشاهده كرد كه با شكل بازار ــ عقلانيت بينافردي ــ آغاز مي‌شود و با شكل سوسياليسم ــ به‌مثابه عقلانيت اجتماعي ـ مركزي، متكي بر سازمان‌يابي برنامه‌ريزي‌شده به پايان مي‌رسد.



 سنت ماترياليسم تاريخي

از دهه 1960 به بعد، دقيقا يك واكنش «ضدهگلي» موجب ظهور جرياني جديد در فرانسه پيرامون آلتوسر و پيروانش‌ ــ به‌خصوص اتين باليبار و پي‌ير ماكري ــ شد. بي‌شك، مهم‌ترين آثار بعدي در اين نظرگاه، آثار باليبار در خصوص ماترياليسم تاريخي و فلسفه ماركس است. در سراسر جهان، پژوهشگران تا اندازه‌يي با اين خوانش جديد از ماركس در فلسفه و علوم انساني آشنا بوده‌اند. بايد توجه كرد كه همزمان در ايتاليا نگرشي بسط‌ وگسترش مي‌يافت ــ توسط دلا ولپه ــ كه دغدغه‌اش خصلت علمي آثار ماركس بود؛ و همين‌طور جرياني معرفت‌شناختي كه با لودويكو گيمونا مشهور شد و امروزه با ماريو كينولي يا فرانكو سولداني به راه خود ادامه مي‌دهد.

ظهور جريان آلتوسري گواهي است بر دور شدن از ماركسيسم كم‌وبيش رسمي زمانه و فلسفه تاريخ آن.  

  مداخله ماركسيسم تحليلي

چنانكه چي‌اي كوهن، بنيانگذار ماركسيسم تحليلي انگليسي‌ـ‌ امريكايي شرح داده است، اين جريان در دهه 1980 از تكانه‌هاي يك دهه‌ قبل‌تر ظهور كرد؛ وي تصور مي‌كرد بايد ماركسيسم را برمبناي فلسفه تحليلي ــ يعني به نظر او تنها نوع مشروع فلسفه ــ توضيح داد. 40 اين جريان، مساله تنوع شكل‌هاي تبيين (كاركردي، علي، قصدي) كه ماركس مطرح كرده بود، در كانون توجه قرار مي‌دهد و بر ضرورت تحليل از زاويه فردگرايي عقلاني متمركز مي‌شود. ماركسيسم تحليلي دو «تز» را در اولويت قرار مي‌دهد. تز نخست «تقدم نيروهاي مولد» است: ماهيت خاص نيروهاي مولد در هر سطحي از رشد خود، مناسبات توليدي‌ لازم براي كاربست آنها را تبيين مي‌كند. تز دوم، «تناظر» ميان اين دو اصطلاح است: مناسبات توليد مستقر، مناسباتي هستند كه براي توسعه نيروهاي مولد به‌شكلي مثبت عمل مي‌كنند. بحثي كه بلافاصله مطرح مي‌شود و با دخالت جان الستر به ميان كشيده مي‌شود، 41 به‌طور مشخص بر زمينه‌‌سازي تز نخست كه كوهن آن را به عقلانيت نوع بشر در مناسبات اجتماعي در معناي عام آن نسبت مي‌دهد و بر معنايي كه از تز دوم درخصوص مفهوم كاركردپذيري مستفاد مي‌شود و نمي‌تواند از نظر اجتماعي به‌شكلي خنثي تعريف شود، متمركز است: افراد يا گروه‌هايي هستند كه خود را در مناسب‌ترين نوع سلطه جا مي‌كنند، آن هم تا جايي كه بتوانند هم در تحريك توسعه توليد موفق باشند و هم در تصاحب قدرت اجتماعي‌اي كه ذاتي آن است. اين پژوهش تحليلي، به روشن‌شدن بحث‌هاي مربوط به تبيين تغييرات دوران‌ساز عمده كمك مي‌كند، تغييراتي همچون جهاني‌سازي در حال تكوين و به‌طور گسترده‌تري بحث‌هاي مربوط به رابطه ميان مابين [كنش‌هاي] عمدي و [كنش‌هاي] غيرعمدي مرتبط با ابتكار عمل انسان در فرآيندهاي تاريخي.

جان روئمر اقتصاددان، نظريه «عام» را درباره استثمار و طبقه بسط و توسعه داده است كه براي بررسي دوباره سرمايه عناصري را در اختيار مي‌گذارد. 42 او در دو سطح اين رويكرد را تعميم مي‌دهد: از يك سو، با برقراري همانندي ميان استثمار از رهگذر مبادله نابرابر و استثمار از رهگذر روابط مزدي و از سوي ديگر با مقايسه «سرمايه‌داري» كه مبتني بر [ويژگي‌هاي] افتراقي مالكيت است، با «سوسياليسم» كه [ويژگي‌هاي] افتراقي مهارت‌ها مشخصه آن است. رويكرد او الهام‌بخش اريك نخستين رايت جامعه‌شناس بوده است كه دست به تحليل اين دو نوع مناسبات طبقاتي موجود در سرمايه‌داري مي‌زند. در چارچوب فلسفه تحليلي، نظريه استثمار ماركس به عنوان يك «نظريه عدالت» بررسي و به همين شكل هم برجسته شده است.

با اينكه اين شكل از تفكر غيرديالكتيكي، با وجود مسائلي، از جمله به دليل همنوايي با فردگرايي روش‌شناختي، نمي‌تواند ذيل برنامه ماركس گنجانده شود، به روشن‌شدن مجموعه‌يي از پرسش‌ها و واردكردن آنها به دستوركار روشنفكري، به‌خصوص پرسش‌هاي مرتبط با نظريه استثمار و طبقه كمك كرده است.



 چشم‌انداز كلي: تفسير فراساختاري

به نظر من، ما مي‌توانيم اين رشته‌هاي متنوع پژوهش را به يكديگر متصل كنيم. دستِكم، اين پروژه‌يي است كه من در چارچوب ماترياليسم تاريخي آن را بسط و توسعه داده‌ام.

مفهوم «گسست معرفت‌شناختي» را بايد درخصوص رابطه ميان گروندريسه و سرمايه به‌كار برد. اين گسست ناشي از خوانش پاره اول مجلد نخست سرمايه، همراه با تمام دقت‌نظر ماركسيسم تحليلي است و در نتيجه تفسير اين بخش از سرمايه (همان‌طور كه اقتصاددانان ماركسيست همسو با آنها باور دارند) به‌منزله تشريح مدل انتزاعي توليد عقلاني در بازار است ــ يك بازار مبتني بر مالكيت خصوصي و بنابراين در شرايط رقابتي. اينها شرايطي هستند كه در آنها كار مشخص به كار انتزاعي «تحويل» يافته است، يعني در اين سطح از تحليل پيش از هرچيز، «زمان كار اجتماعا لازم» تعيين‌كننده ارزش مبادله‌يي در وهله نهايي است. اما آنچه در ميان است صرفا شكلي از درك اجتماعي عقلاني نيست. زيرا ماركس بر اين موضوع تاكيد مي‌كند كه آنچه در اينجا پيش‌فرض قرار گرفته است، آزادي ـ برابري ـ عقلانيت توليدكنندگان مبادله‌گر است: به بيان ديگر، پيش‌فرض خرد (حقوقي ـ سياسي) به همان اندازه درك (اقتصادي). اما به نظر من، چنين شكلي تنها به شرطي منسجم است كه بسط ديالكتيكي پيدا كند. زيرا اگر اين سه شريك خود را در تبعيت از يك قانون عام طبيعي ــ يعني قانون عام طبيعي بازار ــ تعريف كنند، ديگر نمي‌توان آنها آزاد ـ برابر ـ عقلاني قلمداد كرد. اين سه شريك، به‌معناي دقيق كلمه تنها به اين شرط مي‌توانند خود را به‌طور متقابل چنان كه هستند فرض كنند كه سازنده آن قانوني باشند كه به تبعيت از آن تن مي‌دهند و اين مركزيت اجتماعي هم به خرد سياسي ــ در انطباق با سنت فلسفه سياسي دموكراتيك ــ و هم به درك اقتصادي ــ در انطباق با موضع نهادگرا و واقع‌گرايانه‌يي كه در تقابل با جزم نوكلاسيك‌ بازار، خصلت مكمل دو شكل اوليه و ستيزنده هماهنگي اجتماعي يعني بازار و سازمان را قرار مي‌دهد ــ مربوط است.

به اين ترتيب، تز نظري پايه‌اي ماركس تحقق يافته است كه براساس آن ويژگي شكل مدرن طبقه در اين واقعيت نهفته است كه مبناي آن يك رابطه اجتماعي عقلاني‌ـ منطقي، يعني بازار است كه به نقطه مقابل خود بدل مي‌شود: كارگر استثمار و سركوب‌شده كه اعلام مي‌شود در مناسباتي از مبادلات آزاد، برابر و عقلاني حك شده و به اين عنوان «وضع‌شده» است. اما اين فرض فقط به‌واسطه فراروي تحقق يافته است. اين ‌فرض يا اين «وضعيت» را تنها مي‌توان در انطباق با شكلي پيچيده (آنچنان‌ كه ماركس آن را در نظر مي‌گرفت يعني به‌شكلي كه به‌هيچ‌وجه نمي‌توان آن را به بازار تقليل‌ داد) به‌شكلي منسجم فرمول‌بندي كرد، شكلي كه سازنده افسانه مدرن و صادقانه‌يي است كه بر مبناي آن بايد تشريح شكل مدرن توليد و جامعه را آغاز كنيم. و اين تشريح، براساس دو «رخساره» اقتصادي و حقوقي ـ سياسي، شامل دو «قطب» بينافردي و جامعه‌ـ مركز مي‌شود. از اين قرار، نظريه ماركس به‌طور تمام‌وكمال لحاظ شده اما بر بنياني «فراخ‌تر»، واقع‌گرايانه‌تر و ديالكتيكي‌تر پذيرفته شده است.

 اين افسانه آغازين ــ «بهشت حقوق بشر و شهروندي» كه ماركس در پاره نخست بدان اشاره مي‌كند ــ شكلي صرفا مبهم از وجود دارد، وضعيتي هستي‌شناختي كه تنها با تحليلي ديالكتيكي درك آن ممكن مي‌شود و به‌شكلي تناقض‌آميز، آنكه مسلط است آن را در مقام آنچه هست، مسلم مي‌انگارد و آنكه تحت سلطه است آن را در مقام آنچه بايد باشد مسلم فرض مي‌كند. رابطه حقوقي‌ـ‌ سياسي توليد براي مبادله كه نقطه عزيمت ماركس است، در وضعيتي كه مالكيت با حاكميت بر بازار و شايستگي، با حاكميت بر سازمان‌ها، همواره به شكلي نابرابر توزيع شده‌اند، تنها در صورتي مي‌تواند به عنوان يك شكل اجتماعي جهان‌شمول وضع شود كه به نقطه مقابل خود بدل شده باشد ـ و اين در شرايطي است كه همين رابطه حقوقي‌ـ سياسي، رابطه نامتقارني را ميان آنهايي كه جز نيروي كارشان ندارند و آنهايي كه سهمي از مالكيت و به‌كارگيري سرمايه دارند بازتوليد مي‌كند.

 چنين رابطه‌يي، رابطه ديالكتيكي است كه ميان ساختار سرمايه، شناخته‌شده به عنوان ساختاري طبقاتي و پيش‌فرض‌ آن برقرار است. تحليل را بايد از اين نقطه آغاز كرد يعني از وهله انتزاعي كه سزاوار نام «فراساختار» است. (و ماركس در چارچوب «محدود» خود، نشان داده است كه نظريه استثمار را نمي‌توان بدون برساختن نظريه ارزش يعني نظريه منطق توليد كالايي توضيح داد)، اما اين پيش‌فرض تنها با توسعه سرمايه‌داري است كه مفروض مي‌شود.

منطق سرمايه، منطق انباشت ثروت انتزاعي است؛ منطق جمعيت كارگر، منطق انباشت ثروت انضمامي است، يعني منطق شكل‌هاي آزاد و وجود برابر كه به‌شكلي جمعي برنامه‌ريزي شده است. سرشت ذاتا انقلابي شكل مدرن جامعه، برخاسته از اين واقعيت است كه استثمار و سلطه تنها در نظام مدرنيته مي‌تواند به كار بسته شود ــ يعني اعلاميه رسمي و عمومي آزادي ـ برابري ـ عقلانيت چنان است كه وراي كنترل و هدف توليد، مبارزه طبقاتي مداوم را بر مي‌انگيزد.

  از اين رو فراساختار همواره درون ساختار جاي گرفته است. با اين همه، اين دوران ديالكتيكي نبايد همچون پديده ساختاري تفسير نشود، چنانكه گويي پراتيك كنشگران صرفا منطبق با جايگاه آنان در درون ساختار اجتماعي است. پراتيك اجتماعي و كشمكش‌هاي اجتماعي، سرانجام اين موقعيت مدرنيته، اين آزادي‌ـ برابري‌ـ عقلانيت را كه به‌شكلي تناقض‌آميزي به آن متوسل مي‌شوند، بدل به محتوايي محدود‌ و معين مي‌كند كه همراه با گرايش‌هاي اين ساختار و در شرايط نامطمئن گسست‌ها، همواره از دل رخدادها بروز مي‌كند. اگر مفهوم جهاني شامل دوراني ديالكتيكي باشد كه ريشه در اين واقعيت دارد كه موقعيت‌هاي آزادي ـ برابري ـ عقلانيت از نظر تاريخي درون مبارزه طبقاتي از نو زنده مي‌شوند، در اين صورت گرايش‌هاي تاريخي‌اي كه در درون آنها بر كنشگري تاكيد شده است، ديگر نمي‌توانند موضوع برخي استنتاج‌هاي ديالكتيكي‌‌ از ساختار سرمايه‌داري باشند: اين كنشگري‌ها همراستا با خط سير تغييرات فناورانه بروز مي‌كنند كه به‌دنبال انباشت ناخواسته و پيوستگي كنش‌هاي خواسته‌ودانسته، بارها و بارها با فاصله زماني از هم، مناسبات توليد را زير سوال مي‌برند. از اين رو، عنصر ديالكتيكي در چارچوب غيرديالكتيكي يك تاريخ مشخص درك مي‌شود، همان تاريخي كه مي‌توانيم در آن مداخله كنيم، حتي اگر وراي طرح‌ونقشه‌هاي ما، تاريخي طبيعي باقي بماند كه هر ديالكتيكي از فهم آن عاجز باشد. برخلاف ماترياليسم ديالكتيكي جريان ارتدوكس قديمي، عنصر ديالكتيكي تابعي از نظام ماترياليسم تاريخي است.

 اين نگاه واقع‌گرايانه، تعصب غايت‌گرايانه و منطقي‌ـ‌ تاريخي را كه به تشريح سرمايه صدمه مي‌زند برطرف مي‌كند. استراتژي نگارش مجلد نخست در واقع بازار را در آغازه منطقي تشريح خود جاي مي‌دهد و سازمان را در مقام پيامد تاريخي بازار در نقطه پاياني تشريح خود قرار مي‌دهد و اين سازمان ثمره تراكم تدريجي سرمايه است كه به انحصارهاي چند قطبي منتهي مي‌شود كه همراه با طبقه كارگري كه خود فرآيند توليد آن را تحصيل‌ و سازمان‌يافته كرده، پيش‌درآمد گذار انقلابي به شكلي از سازمان برنامه‌ريزي شده در سطح جهاني است.
captcha