چطور یک درصد میتواند بر 99 درصد حکومت کند؟ جانِ کلام ریچارد ولف در کتاب «اقتصاد را تسخیر کنید»این است که واقعهی تسخیر والاستریت، نه جنبشی نخبهگرایانه و به تعبیری ناشی از هیجانات دانشجویی، بلکه نتیجهی مدیریت ناکارآمد سی سالِ اخیر دولتهای دموکرات و جمهوریخواه ایالات متحده است.
خبر اقتصادی - نیمهی دوم قرن بیستم، زمانی که «یقه سفید»ها روزنامه زیر بغل، کاپِ قهوه در یک دست و کلاه در دست دیگر، به درون آسانسورِ آسمانخراشها هجوم میآوردند، دعوتی به نام «وودستاک» توانست بیش از نیم میلیون را در خارج از شهرها به مدت سه روز و سه شب با موسیقی و مواد مخدر سرگرم کند.
آن زمان که رابرت موزز بزرگراهها و اتوبانهای عریض را از سرتاسر شهر به یکدیگر میدوخت -به قول «مارتین ایمیسِ» داستاننویس، بزرگراههایی که تنها راهِ رفتن به آنطرفشان، همانجا به دنیا آمدن است- و همزمان فورد و شورولت آنها را از ماشینها میانباشتند، و بیلبوردها و تبلیغاتْ خانوادههای آمریکایی را شاد و قرین نعمت -با چهرهای خندان و دندانهایی سفید- به تصویر میکشیدند، نسلِ «بیت»ها، نسلِ هیپیها یا به این تحولات پشت کرده، یا تلاش میکردند تصویر متفاوتی از آنچه «رویای آمریکایی» میخوانندش، به دنیا نشان دهند؛ تصویر تفاوتها و تعارضهای موجود در ایالات متحده. به راستی که آمریکا جای عجیبیست؛ سراسر تعارض و تفاوت. داعیهدار دموکراسی و اصلاحات، در عین اینکه لقب یکی از نابرابرترین و طبقهایترین کشور دنیا را با خود دارد.
این مقدمهچینی برای روشنتر شدن ماهیتِ جنبش «تسخیر» است. یک راهش این است که تصور کنیم این جنبش همچون قارچی خودرو در مزرعهی قرن بیست و یکمیِ آمریکا سبز شد، و سپس خودش خشکید یا توسط دیگران به عنوان گیاهی هرز کنده شد. اما راهِ دیگری هم هست که ماجرای یادشده را در امتداد سلسله رویدادهای تاریخ ایالات متحده قرار دهیم؛ در امتداد اصلاحِ وضعیت مدیریتی جامعه.
در تفسیرِ دوم، اگر نگاهمان را به لحاظ عرضی کمی باریک کنیم و با دو مفهوم «اصلاح» و «عدالت» به تاریخ سه قرنیِ این کشور نگاهی بیاندازیم، ماهیتِ جنبش «تسخیر» شکل کاملا متفاوتی به خود خواهد گرفت. در این شرایط است که اهمیت گفتههای ریچارد ولف، -که در گفتگو با دیوید بارسامیان ضبط و ربط داده شده- آشکار خواهد شد. گفتگویی که چندی پیش با نام کتاب «اقتصاد را تسخیر کنید» به فارسی هم ترجمه و منتشر شد.
پیش از پرداختن به خطِ عدالت و اصلاح در تاریخ آمریکا، بد نیست نگاه کوتاهی به خودِ ریچارد ولف بیاندازیم؛ ولف تحصیلاتش در رشتهی اقتصاد را تا مقطع دکتری در دانشگاههای هاروارد، استنفورد، و ییل گذرانده است. پس از جنبش تسخیر، که بسیاری رسانهها کمر به نادیدهگرفتن -یا تضعیف- آن بستند و عده ی زیادی از اقتصاددانان - حداقل در آمریکا- اهمیت جنبش را کمتر از آنی که بود نشان دادند، ولف سعی داشت این جنبش را به عنوان «برگ برندهای» برای تغییر به مرکز صحنه بیاورد.
استاد چپگرای رشتهی اقتصادشناسی دانشگاههای ییل، سیتی یونیورسیتی نیوریورک و دانشگاه ماساچوست و از بنیانگذاران حزب سبز، در تلاش بود -و هست- که جنبش تسخیر را به عنوان عاملی برای شروع سلسله فعالیتهای فراگیر در مبارزه با نابرابری در آمریکا نشان دهد.
اصلاحاتی از جنس عدالت
در کشوری که زنان تا نود و پنج سال پیش و سیاهپوستان تا همین اواخر حق رای نداشتند، در حال حاضر به رئیس جمهور رنگین پوستاش افتخار میکند و حتی زمزمههای زن بودن رئیس دولت بعدیاش شنیده میشود؛ بیانصافیست که موفقیت نسبیِ جنبشهای رنگین پوستها و زنان را در تاریخ عدالتطلبی آمریکایی دست کم بگیریم.
اما نظام سیاسی آمریکا در برابر یک جنبش عدالتطلبانه بسیار سفت و سخت عمل کرده، یعنی جنبش اعتراض به نابرابری ثروت، و نشان داده است که به هیچ عنوان زیر بار آن نخواهد رفت؛ جایی که به اعتراف مجلههایی حتی از نوع میناستریم، مسئله غلبهی 1 بر 99 درصد جمعیت است.
حال میتوان با سوالی مشخصتر به سراغ مجموعه مصاحبههایی تحت عنوان «اقتصاد را تسخیر کنید رفت»؛ اگر چنین نابرابریای موجود است، چطور 1 درصد میتواند بر 99 درصد حکومت کند؟ فکر میکنم جانِ کلام ریچارد ولف این است که واقعهی تسخیر والاستریت، نه جنبشی نخبهگرایانه و به تعبیری ناشی از هیجانات دانشجویی، بلکه نتیجهی مدیریت ناکارآمد سی سالِ اخیر دولتهای دموکرات و جمهوریخواه ایالات متحده است.
از مجموع سوال و جوابهای پراکنده در سه فصل کتاب، میتوان چهار سرفصل اصلی انتخاب کرد و به عنوان صورت های اصلی ولف در نظر آورد؛ سیستم مالیاتی ناکارآمد. توقف افزایش دستمزد. وامهای بیحساب و کارتهای اعتباری. بیثباتی نظام سرمایهداری حاکم. جنبش تسخیر در هفدهم سپتامبر 2011 جمعیت به سوی شرکت ورایزن -که «حدود 45000 نفر از کارکنان آن» اعتصاب کرده بودند- راهپیمایی کرد. ولف سعی دارد نشان دهد که این راهپیمایی حرکتی «نمادین» و پیامآور جدیت جنبش تسخیر بود.
یکی دیگر از مکانهایی که جمعیت به سوی آن حرکت کرد، ساختمان حراج «ساثه بی» بود. ساختمانهایی که مورد شناسایی جنبش قرار میگیرد، از نظر ولف نشانگر آن است که شاهد «جنبشی هستیم که نیاز به جذب متحدان را درک میکند» جنبش «دستش را به سوی سایر اجزای جامعه» به خصوص «تهی دستان» دراز کرده است.
ولف سعی دارد با تاکید روی این ارتباط، جمعی بودن و تشریک مساعیِ جامعه را در مورد مسئلهی نابرابری نشان دهد. چه شد که چنین اجتماعی پدید آمد؟ چه محرکههایی داشت؟ بیشک چنین پرسش و پاسخهایی حولِ محور محرکههای اقتصادی و اجتماعیای مربوط به جنبش تسخیر به طور خاص، و مسئلهی نابرابری در آمریکای امروز به طور عمومی میچرخد. از نظر ولف، اصلیترین آن نابرابری «سیستم ناکارآمد مالیاتی» است.
امریکاییها چطور مالیات میدهند؟
در سیستم مالیاتیِ ایالات متحده، دارایی به دو بخش «مشهود» و «نامشهود» تقسیم میشود. در عین اینکه مالیات خودْ به دو دستهی مالیات بر «درآمد» و مالیات بر «دارایی» تفکیک داده شده، مالیات اولی را دولت مرکزی و دولت ایالتی میگیرد، و دومی را شهرداری یا فرمانداری. آنچه که ما -در ایران- به آن «ارزش افزوده» میگوییم، مالیاتیست که شهروند ایالات متحده به هنگام خرید و فروش محصول به دولت میپردازد، یا به عبارتی از هر خرید و فروشی، بخشی به مالیات تعلق دارد.
ریچارد ولف اشکال بزرگ این سیستم مالیاتی را در بیاعتنایی به دارایی «نامشهود» شهروندان میداند؛ دقیقا در نقطهای که مالیات میتواند نابرابری ثروت را به نفع اکثریت دوباره بازتولید کند، به شدت ناکارآمد است. چون اموال نامشهودِ شهروندان، اعم از اوراق سهام یا وجه نقد مشمول سیستم مالیاتی نمیشود. پس شما اگر در آمریکا خانه و ماشینتان را بفروشید و سهام بخرید یا در بانک پس انداز کنید، در هر حال سود خواهید کرد. نقطهی دیگری از سیستم مالیاتی که به باور ولف «بیعدالتی بنیادینی در بطن خود» دارد، مسئلهی «مالیات بر درآمد» است.
شخصی که ناچار است همهی درآمد خود را خرج کند، مالیات بیشتری به نسبت فردی که درآمد بیشتری دارد خواهد داد، چون او میتواند بخش زیادی از پولش را پسانداز کند -پسانداز مشمول اموال نامشهود است-. ناعادلانه بودن سیستم مالیاتی به کنار، «افراد ثروتمند با هزاران ترفند، مالیاتشان را کاهش میدهند و بار مالیاتی خود را به بقیه آحاد جامعه منتقل میکنند.» طنز ماجرا زمانی میشود که در ایالتهایی (مثل تگزاس) که مالیات بر درآمد تنها از سوی دولت مرکزی اخذ میشود، تودهی مردم هزینهی خدمات عمومیِ افراد متمول را میپردازند. همانطور که وارن بافت ادعا میکرد، مالیاتی که او میپردازد کمتر ازمالیاتِ منشیهای شرکتاش است.
خط ترمز افزایش دستمزد
چالش افزایش دستمزد را میتوان به یک مسابقهی طنابکشی تشبیه کرد؛ جایی که داوران صاحبان کار هستند، دولت ناظر-شاید تماشاگر- و طرفین مسابقه هم در طرفی بیکاران، و در سوی دیگر شاغلان هستند.
دولت و صاحبان کار، احتیاط بر سر افزایش دستمزد کارگران رسمی را با دفاع از وجود بیکاران توجیه میکنند؛ اگر حقوق کارگران و کارمندان افزایش نیابد، و در نتیجه سود بیشتری نصیب صاحبان کار شود، «ممکن است» ثروتمندان به سرمایهگذاریهای بیشتری ترغیب شوند. برای کارگران هم حداقل دستمزد، بهتر از پیوستن به صف بیکاران است.
ولف میگوید «از 1820 تا 1970 هر دهه شاهد افزایش دستمزد واقعی بودیم» (ص 13). اما چه شد که یکباره روند افزایش دستمزد کار متوقف شد؟ او چهار دلیل کلی عنوان میکند؛ رشد فناوری و کاهش نیروی کار در پروسهی تولید. انتقال پروسهی تولید به کشورهایی با دستمزد کمتر برای تولید «سودآورتر».
«جنبش زنان در دههی هفتاد» و «موج جدید نیروی کار» از سوی آمریکای لاتین. هرکدام از این مسائل به نوعی به صاحبان کار، برای توقف افزایش دستمزد واقعی، انگیزه میداد. این مسائل باعث شد در «دانشکدههای کسب و کار» بیاموزیم که «اگر ناچار نیستید بر دستمزد کارکنانتان بیافزایید، نیافزایید زیرا پول بیشتری نصیبتان میشود» (ص 15).
«رویای امریکایی» چگونه بر باد رفت؟
توقف رشد افزایش دستمزد از دههی هفتاد به بعد، همراه بود با شکلگیری شکل جدیدی از بازار مالی؛ خیابانهای جدید، شکل زندگی جدید. همینطور «مردم آمریکا در مقابل بمباران تبلیغات قرار» گرفتند؛ داشتن خانهای بهتر، تعطیلات بهتر، ماشین بهتر، تحصیلات دانشگاهی بهتر و دستیابی به همهی اینها در صورتی ممکن بود، که حداقل دو نفر از اعضاء دو شیف کار کنند و این شد که «طبقهی زحمتکش آمریکایی شروع به وام گرفتن کرد» (ص 17).
بانکهای آمریکایی بدون توقف به شهروندان وام میدادند، افزایش وامها -و در پی آن رشد بازار مسکن در سالهای آخر قرن بیستم- توهمِ همیشگیِ رونق این کسب و کار را در بازاریان تقویت کرد و در نتیجه وامها با بهرهی کمتر و شرایط بهتری عرضه شدند. همینطور «انواع کارتهای پلاستیکی»، با اعتباری که وجود خارجی نداشت و در واقع قرار بود برای تامین حساب خالیای که از آن خرج شده، بعدها دو سه شیفت کار کنند.
ولف میگوید آمریکاییها طی 25 سال گذشته به طرز جنونآمیزی به وام متکی بودند؛ کاهش نرخ بهره نیز، همچون «عرضهی افیون بیشتر به اعتیاد» دامن زد. این امر، ناشی از رونق ظاهری بازار مسکن بود که همگان را شیفتهی سرمایهگذاری در این عرصه میکرد. عدهی زیادی با گذاشتن وثیقه، وامهای بیشتری گرفتند و در نتیجه صاحب خانههای بیشتری شدند.
اما رکود یکبارهی بازار مسکن در دههی ابتدایی قرن جدید، «آشکار کرد که بسیاری از کسانی که با بهرهی بسیار پایین وامهای کلان گرفته بودند» نمیتوانند «اقساط وامهای مسکنشان را» بپردازند. آنها در واقع گول اعداد را خورده بودند؛ گول حباب بزرگی که در نهایت ترکید و آن افتضاح تاریخی را در سال 2007 به وجود آورد. بسیاری از مردم خانههایشان را به سرمایهداران باختند، خانههایی که همهی چیزی بود که داشتند. دیگرانی نیز توانستند بخشی از مایملکشان را به زور چند شیفت کار مداوم حفظ کنند، کسانی که در واقع «یک سوم چیزی را داشتند که بهایش» را داده بودند. ولف میپرسد آیا همهی اینها نشان از بیثباتی نظام مالی آمریکا نیست؟
دریای همیشه ناآرام
میتوان با ولف همدل بود که مرور سرفصلوار فراز و فرود نظام سرمایهداری، نشان از بیثباتی ذاتیِ آن دارد. ولف میگوید «برای» توضیح روندِ سرمایهداری «واژهی مودبانهای وجود ندارد»؛ «اگر با کسی به بیثباتی نظام سرمایهداری هماتاق بودید» یا «ترکاش میکردید» یا حداقل او را پیش «پزشک حرفهای» برای مشاوره میفرستادید. «اما ما در نظام سرمایهداری هیچ کدام از این دو کار را نمیتوانیم انجام دهیم» (ص 19). چرا؟ ترک کردناش ممکن نیست.
در عین حال، فرصت اصلاح هم وجود ندارد؛ او میگوید «آن زمانها که با مدرک کارشناسی ارشد میخواستم دورهی دکترای اقتصادیام را شروع کنم»، در دانشگاه «واحدی به نام چرخهی اقتصادی» موجود بود که در آن «دانشجویان با فراز و فرود نظام سرمایهداری، علل آن، و اقدامات صورت گرفته برای چیرگی بر مشکلات آشنا میشدند» واحدی که امروز در برنامهی درسی دانشجویان این رشته وجود ندارد؛ «گویی که نظام سرمایهداری بر مسائل و بیثباتیهای ذاتی خود چیره شده» (ص 20). اما «چرا پرسیدن این سوال باید ممنوع باشد که آیا نظام سرمایهداری -یعنی سازماندهی موجود برای تولید و توزیع کالاها و خدمات- در راستای رفع نیازهایمان کار میکند یا نه؟» (ص 22)
توقف افزایش دستمزد و توامان بیشترشدن میزان تولیدْ به سبب هجوم فنآوری به پروسهی تولید، دورههای آموزشی بهتر و هم زمان بیشتر و بیشتر کار کردن هیچ حاصلی برای اکثریت نداشته، زیرا بازده ایجادشده رو به رشد بوده، اما هزینهای که به کارگران پرداخت میشود تغییر نمیکند؛ «سیسال گذشته بهترین دوره برای سرمایهداران در کشور بوده زیرا، در وضعی شگفتانگیز، از کارگرانشان بیشتر و بیشتر گرفتهاند -کارایی فزاینده- بیآنکه مبلغ بیشتری به آنان پرداخت کنند.» (ص 28)
پس باید گفت «آزادی کالایی نیست که برای همه مبارک باشد» (ص 23). وقتی بحث رقابت و پیشرفت است، «فرد آمریکایی که از این بهبود سهمی نبرده حس میکند که گویی تقصیر خود او، و یا ناشی از بیلیاقتیاش» بوده است؛ این یک «تنبیه روانی» است. جالب است که بالا رفتن میزان سود را صاحبان کسب و کار، ناشی از نبوغ خودشان میدانند؛ «آهای! باید زحماتام را جبران کنید، چون عامل بسیار مهم سودها منم» (ص 29).
دموکراسی در محل کار
چه کسی برای سرنوشت کارخانه، تولیدات و دستمزد حداقلی تصمیمگیری میکند؟ هیئتی متشکل از ده بیست نفر که همگی را سرمایهداران انتخاب کرده است. این است که یک کارخانه به راحتی از اوهایو ایالات متحده به کانتون چین منتقل میشود.
«این یعنی غلبهی سرمایهداری بر دموکراسی» یا تبعیت «اکثریت مردم از تصمیماتی که از سوی عدهی کمتری به آنان تحمیل شده است.» (ص 48) سرمایهداری کسری میآورد، دولت به نفع او وام میگیرد، از مردم بیشتر مالیات میگیرد و یا از بودجهی خدمات عمومی میکاهد تا بتواند وامی را که از سرمایهداران قرض کرده پس دهد. (ص 58) طنز ماجرا، قرض کردن سرمایهداری از کشور شمارهی یک کمونیستی، چین است.
نقد اصلی ولف به مدیریت کار این است؛ بحران را مردم به وجود نیاوردند که تاوانش را بدهند، اکثریت فقط کار میکنند، کسانی بحران را به وجود آوردند که صاحبان کسب و کارند. چرا مردم باید تاوان چیزی را بدهند، که هیچ دخل و نفعی به حال آنان ندارد؟ «در کشوری که که به تعهداتش در قبال دموکراسی میبالد، همیشه شکاف طبقاتی وحشتناکی وجود داشته است.
مهمترین فعالیت یک بزرگسال در این کشور کار است. این چیزی است که پنج روز از هفت روز هفته انجام میدهیم، چیزی که هر بامداد برایش از بستر بر میخیزیم» و همینطور «این کاری است که بین کودکی و مرگ، یعنی در بیشترین بخش زندگی بزرگسالیمان انجام میدهیم» پس «اگر دموکراسی وجود داشته باشد، جایش در همان بخش عمدهی زندگی ما (کار) است». (ص 50)
ولف جنبش تسخیر را در امتداد مبارزات عدالتخواهانه میداند، که این بار خواستش بازتولید ثروت به روش عادلانه است. یک نکته اینکه کتاب به سبب شفاهی بودنْ شفاف و روشن است، اما همین مسئله وجه استدلالی خوانش ولف از تسخیر را مبهم میکند؛ اگر این گفتگوها قرار است نسبت جنبش تسخیر را با نظام اقتصادی سیاسی آمریکا از منظر گفتمان چپ روشن کند، پس از پنج سال نیاز به صورتبندی دقیقتری از این جنبش داریم.
اگر تمایزی میان شیوهی کسب و کار جدید -بورس و سهام- و تولید صنعتی پیشین وجود دارد، بازنمود این گسست در جنبش والاستریت کجاست؟ این واقعه تا چه اندازه ناشی از شکل گیری کسب و کار جدید است؟ جای پاسخ به پرسش هایی از این دست در این گفتگوها خالی ست. تنها پیوست کتابْ مانیفستیست که ولف و همکارانش در دفاع از ایدهی دموکراسی در محل کار نوشتهاند. شاید اگر ضمیمههایی از نقطهنظر امروز در کتاب گنجانده میشد، مخاطب درک بهتری از نسبت ماجرای والاستریت با گفتمان چپ حاکم در آمریکا پیدا میکرد.
نویسنده: ایمان به پسند