ازدواج شايد رومانتيكترين نهاد تاريخي و انساني باشد، اما جالب است بدانيم كه اين نهاد اجتماعي جذاب، در دورههاي گوناگون تطورش اتفاقا تنه به تنه اقتصاد و سياست هم زده است. «ازدواج» در واقع تنها در دوراني بس كوتاه از حيات انسان، با عشق هم راستا شده است و بر عكس، براي مدتي طولانيتر، عمدتا نهادي بوده است براي نيل به مقاصدي متفاوت با عشق.
خبر اقتصادی - استفاني كونتز، استاد تاريخ و مطالعات خانواده در كالج ايالتي اِوِرگيرين و مدير بخش تحقيق و آموزش عمومي «انجمن خانوادههاي معاصر»، در كتابش به عنوان «تاريخچه ازدواج، يا عشق چطور بر ازدواج پيروز شد؟» كه در سال 2006 توسط انتشارات پنگوئن منتشر شده است، به ارائه تاريخي فرهنگي از مقوله ازدواج و نسبت آن با عشق ميپردازد. مدعاي كونتز در اين كتاب اين است كه عشق، خصيصهيي به نسبت متاخر درتاريخ حيات انساني است و نه جزئي اساسي از روابط ميان افراد.
به باور كونتز، ازدواج در دوران پيشامدرن، عمدتا در قالب نهادي ظهور و بروز مييافت كه به كمك آن، مشكلاتي مانند جنگها، اختلافات مالي و نيز ناتواني در برعهده گرفتن انواع گوناگون كار، حل و فصل ميشد. در ادامه، ضمن معرفي برخي نظرات كونتز، بطور عمده بر بخشهايي از اين كتاب تمركز خواهم كرد كه سويههايي از رابطه ازدواج و امر اقتصادي- سياسي را به تصوير ميكشد.
دري كه هميشه بر يك پاشنه ميچرخد
كونتز مينويسدچند دههيي است كه عدهيي دايم دم از نابودي ازدواج ميزنند و ميگويند ازدواج ديگر مزهاش را از دست داده است. اوضاع اما ظاهرا در زير اين آفتاب و اين آسمان، همواره همين بوده و درب بر همين لولا چرخيده است. در دورههايي از تاريخ، نرخ طلاق و خيانت در برخي جوامع عمدتا غربي، از نرخ كنوني طلاق در همين جوامع بيشتر بوده است.
كونتز مينويسد: «يونانيهاي باستان به تلخي از افول اخلاق در ميان زنان انتقاد ميكردند، روميها از شيوع بالاي طلاق در جوامعشان نالان بودند و آن را با دوراني از ثبات خانوادگي در سالهاي گذشته قياس ميكردند.
اروپاييهايي كه پايشان به قاره امريكا باز شده بود، تقريبا همان موقع كه از قايقهايشان پياده ميشدند، از سقوط نهاد خانواده و عدم تمكين زنان و كودكانشان، لب به اعتراض گشودند.» اما ظاهرا ناراحتي در باب اخلاقيات مرتبط با ازدواج، تنها مختص جوامع غربي هم نيست. در دهه 1990، جامعهشناسي به نام امي كيلر، در جنوب آفريقا و در منطقهيي كه طلاق به صورت تاريخي شايع بود، پژوهشهايي را سامان داد. كونتز مينويسد او به اسنادي از گذشته اين منطقه دست پيدا كرد كه در آنها ذكر شده بود پدربزرگها و پدربزرگهاي پدربزرگها هم از ميزان بالاي طلاق در جامعه شان ناراضي بودند. «اختراع گذشتهيي كه در آن ازدواجها موفقيت آميز بودهاند، يكي از راههايي است كه مردم به كمك آن نارضايتي شان از زندگي در دوران معاصر را بروز ميدهند.»
ازدواج عشق با ثروت
كونتز در بخشي از كتابش، به تفوق امر سياسي بر امر عاشقانه در نهاد ازدواج اشاره ميكند و ازدواج را عرصه تازهيي ميبيند كه قدرت ميتواند در آن نمود پيدا كند. در واقع، بده بستانهاي عاطفي كه شايد بشود آنها را در قلب رمانتيسم تاريخي نشاند، در جايي از تاريخ جايشان را به بازيهاي سياسي و اقتصادي، براي كسب و حفظ قدرتهاي سياسي و اقتصادي بيشتر ميدهند.
برخي از سادهترين توضيحات براي تبيين پديده ازدواج، مبتني بر اين ايدهاند كه از طريق نهادي به نام ازدواج، انسانها ميتوانند به بازتوليد نسلي خود كمك كنند و البته همزمان نيازهاي جسمي و روحي شان به جنس مقابل را هم پاسخ بگويند. با اين حال، رويكردي نهچندان تازه هم هست كه ميگويد، ازدواج عمدتا با هدف تنظيم داراييها و اموال مادي صورت ميپذيرفته است.
ادموند ليچ، جامعه شناس و انسان شناس بريتانيايي معتقد است ازدواج برآيند «مجموعهيي از قوانين حقوقي» است كه مشخص ميكنند چگونه كالاها، عناوين و جايگاههاي اجتماعي، «از نسلي به نسل ديگر كنترل ميشوند.» واقعيت اين است كه در بسياري از جوامع پيچيده، قوانين مرتبط با وراثت، جزيي جداييناپذير از نهاد ازدواج بودهاند. شايد پر بيراه نباشد كه حتي تمنا براي «ازدواج قانوني» را هم به تلاشي براي كاناليزه كردن و كنترل كردن بهتر ثروت و قدرت سياسي، ترجمه كرد.
ازدواج و تقسيم كار
افزون بر موقعيتهاي اجتماعي و پيوندي كه ميتوان ميان ازدواج، سياست و اقتصاد ترسيم كرد، ازدواج تقريبا در تمام طول تاريخ، عرصهيي براي تعيين روابط كار و كليشههاي خاص جنسيتي در اين زمينه هم بوده است. در جوامع شكارچي-گردآورنده خوراك، مطلوب آن بود كه چنانچه مردي به شكار ميرود و دست خالي باز ميگردد، در خانه با غذايي اضطراري پذيرايي شود كه همسر او از دانهها و ميوههاي خوراكي گرد آورده است. تواناييهاي كوزهگري و برخي ديگر از انواع آنچه امروز در مقوله هنر هزارههاي پيشين ميگنجد، همگي تواناييهايي بودهاند كه توسط زنان انجام ميشدند و امكان بقا براي زن و مرد را فراهم ميآوردند. در واقع براي هزارهها، آنچه انسانها را به سمت ازدواج سوق ميداده، اين حقيقت بوده است كه افراد نميتوانستند به شكل انفرادي، تمام تواناييهايي را داشته باشند كه براي تداوم حيات مورد نياز بوده است. به عبارت بهتر، شايد بتوان يكي از خاستگاههاي تقسيم كاري را كه مشخصه پيشروي اشكال نظامهاي اقتصادي است، در بطن نهاد ازدواج جستوجو كرد.