ظهور طبقه متوسط جديد در سراسر جهان شايد به عنوان پيروزي تفكر سرمايهداري و جهاني شدن تلقي شود. اما با ورود اقتصاد جهاني به يك دوره بلندمدت ركود اين پيروزي بسيار شكننده به نظر ميرسد. اين بسيار خبر بدي است زيرا ركود اقتصاد جهاني نه تنها روند كاهش فقر در جهان را متوقف ميكند بلكه اميدها به يك حاكميت بهتر و منصفانهتر در جهان در حال توسعه را نقش برآب خواهد كرد. اين روند به طبقه متوسط جديد آسيب ميرساند اما قربانيان اصلي آن قشر فقيري هستند كه جمعيتشان بسيار بيشتر از طبقه متوسط است. اما كشورهاي ثروتمند نيز در امان نخواهند بود زيرا توسعه يافتن كشورها فقير و متعاقب آن حاكميت بهتر، كشورهاي توسعه يافته را در مديريت ريسكهاي بينالمللي از جمله بيماريهاي واگيردار، تروريزم، تغييرات اقليمي، موج مهاجران سياسي و ديگر مشكلات جهاني ياري ميرساند.
طبقه متوسط چه كساني هستند؟
امروزه در كشورهاي ثروتمند «طبقه متوسط» به خانوارهايي گفته ميشود كه درآمد سالانه آنها متوسط درآمد ملي سرانه يك كشور باشد. اما طبقه متوسط مفهومي مطلق نيز است كه داراي تعريفي خاص است. طبقه متوسط يعني دارا بودن سطحي از امنيت (چه مالي و چه اجتماعي) كه بتوان با قاطعيت براي آينده (براي بهرهگيري از فرصتها) برنامهريزي كرد. تعريف دوم شايد در جهان در حال توسعه درستتر باشد زيرا اقتصاددانان معتقدند كه طبقه متوسط طبقهيي است كه داراي سطحي از امنيت مالي باشد كه شكهاي غيرمنتظره از جمله بيكاري، ورشكستگي كسبوكارهاي كوچك، ضرورتهاي درماني و غيره را دوام بياورد. طبقه متوسط با تنشهاي اقتصادي زيادي دستوپنجه نرم ميكند و بايد اين اطمينان را داشته باشد كه در هر حال ميتواند اجاره خانه ماه آينده يا وام ماشينش را سر وقت پرداخت كند.
تحقيقات در امريكاي لاتين نشان ميدهد كه در اين منطقه براي داشتن امنيت اقتصادي (يا همان وارد شدن به طبقه متوسط) بايد روزانه هر شخص 10 دلار درآمد داشته باشد اين يعني يك خانوار سه نفره بايد در سال 10 هزار دلار درآمد داشته باشد تا طبقه متوسط ناميده شود. اين خانوادهها معمولا شامل فرد بزرگسالي است كه حداقل دبيرستان را تمام كرده و در يك اداره يا كارخانه مشغول به كار است يا در صنعت خورده فروشي فعال است و معمولا حقوق ثابتي نيز دريافت ميكند و اين يعني سرباز زدن از كار در مزرعه يا فعاليت در بخش غيرقانوني اقتصاد.
قطعا مقياس 10دلار در روز براي تمام كشورها مصداق ندارد. براي مثال در كشور 1.25ميليارد نفري هند تنها 100ميليون نفر از چنين درآمدي برخوردارند و درآمد متوسط در اين كشور چيزي حدود 5 دلار در روز است يا مثلا شيلي را در نظر بگيريد كه متوسط درآمد 14دلار در روز است كه نشان ميدهد 10دلار بسيار براي اين كشور درآمد پاييني محسوب ميشود. اما مقياس 10دلار در روز بسيار كارآمد است زيرا به اقتصاددانان اين اجازه را ميدهد كه مقياس طبقه متوسط در كشورهاي در حال توسعه را رصد كرده و رشد آنها را بررسي كنند.
منفعت بورژوايي
مقياس طبقه متوسط در يك كشور آثار اقتصادي و سياسي قابل توجهي ميتواند به جاي بگذارد. يك طبقه متوسط بزرگ ميتواند تقاضاي قابل توجهي را براي كالا و خدمات ايجاد كند و منتهي به رشد مصرف محور شود. والدين طبقه متوسط ميتوانند منابع زيادي را به آموزش فرزندانشان اختصاص دهند و اين يعني ايجاد سرمايه انساني براي كليت جامعه. كساني كه در يك كشور در حال توسعه در روز 10 دلار يا كمي بيش از آن درآمد دارند ميتوانند ريسكهاي معقولي در كسبوكارشان متحمل شوند و همچنين ميتوانند به عنوان سرمايهگذار، مصرفكننده و كارگر عمل كنند. همه اين عوامل با هم ميتواند به رشد اقتصادي منتهي شود.
طبقه متوسط بزرگ همچنين روند ايجاد حاكميت خوب را سرعت ببخشد. شهروندان طبقه متوسط خواهان ثبات و قابل پيشبيني بودن سيستم سياسي هستند بلكه بتوانند منصفانه رقابت كنند. طبقه متوسط معمولا از حكومتي پشتيباني ميكنند كه طرفدار مالكيت خصوصي و سرمايهگذاري خصوصي است. وقتي طبقه متوسط 30 درصد جامعه را تشكيل دهد، اثرگذاري آن خودنمايي ميكند زيرا افراد اين طبقه بهطور واضح همديگر را تشخيص خواهند داد و اين شناخت متقابل باعث ميشود از خواستههاي متحد خود براي ايجاد فشار به حاكميت استفاده كنند. اين طبقه كه ماليات ميدهد در ازاي آن خواستار خدمات عمومي، امنيت و ديگر كالاي عمومي خواهد بود. اعضاي اين طبقه كه از رفاهي نسبي برخوردارند معمولا درگير افراطگريهاي ديني و قوميتي نخواهند شد و تنها خواهان يك سيستم سياسي با ثبات خواهند بود.
البته بايد تاكيد كرد كه داشتن يك طبقه متوسط بزرگ به تنهايي ثبات سياسي و دموكراسي را تضمين نخواهد كرد. در اوايل دهه 80 ميلادي با ملي شدن صنعت نفت ونزوئلا طبقه متوسط اين كشور رشد چشمگيري كرد و تقريبا نصف جمعيت اين كشور را در بر گرفت. اما طبقه متوسطي كه با دادن ماليات دولت را كنترل ميكند شباهتي به طبقه متوسطي كه از درآمد بيحساب و كتاب نفت ايجاد شده ندارد. درآمد نفت دولت را بسيار توانگر و همين زمينه را براي عدم پاسخگويي دولت به ملت فراهم ميكند و اين دقيقا اتفاقي بود كه در ونزوئلا افتاد. در دهههاي اخير حاكميت ضعيف باعث شده كه طبقه متوسط كوچك شود و تا سال 2006 (آخرين سالي كه آمار دقيق موجود است) به 40 درصد كاهش يافته است. در 10 سال اخير بهطور قطع اين درصد كاهش يافته است. در سال 2012 بيش از 50 درصد جامعه تايلند به طبقه متوسط 10 دلار در روز تعلق داشتند اما حاكميت ضعيف در اين كشور باعث شده اين كشور دچار آشفتگي سياسي شود. از طرف ديگر ولاديمير پوتين رييسجمهور روسيه با استفاده از درآمدهاي نفتي طبقه متوسط بزرگي ايجاد كرده است و همچنين ثبات سياسي را نيز تضمين كرده اما حكومت او از پاسخگويي سرباز ميزند.
وقتي در مورد طبقه متوسط بحث ميكنيم، اندازه بسيار مهم است اما همهچيز نيست. براي مثال اگر طبقه متوسط بزرگ شود اما نسبت به ثبات اقتصادي احساس امنيت نكند ممكن است تحت تاثير تبليغات عوامفريبانه سياستمداران سودجو قرار گيرد و نسبت به يك جذب خاص يا يك ديدگاه فكري تعصب پيدا كند. در آرژانتين تورم بالا و بحران بدهيها در سالهاي 2001 و 2002 راه را براي جريان پرونيزم باز كرد و نستر كيرچنر را در ميانه سالهاي 2003 تا 2007 به قدرت رسانيد و اين حذب تا سال گذشته قدرت را در دستان خود حفظ كرد. اين فرآيند همچنين براي كشورهاي توسعهيافته نيز بسيار مهم و بحراني است: موسسه تحقيقات پيو در سال 2015 اعلام كرد اندازه، درآمد و ثروت طبقه متوسط امريكا در حال كاهش است كه ميتواند حضور پررنگ نمايندگان خارج از سيستم رياستجمهوري را توضيح دهد. در اروپا نيز رصد كند اقتصادي و ترس قشر تحصيلكرده طبقه متوسط از عصر جديد ماشيني شدن باعث شده كه تمايلات نژادپرستانه افزايش يافته و احزاب مخالف پذيرش مهاجران طرفداران زيادي پيدا كنند.
براي ايجاد يك نيروي سياسي مثبت و بادوام، بهطور كلي طبقه متوسط در يك جامعه نه تنها بايد نسبت به ديگر طبقات بزرگتر باشد بلكه بايد از رفاه كافي برخوردار بوده و از همه مهمتر احساس امنيت كند (چه سايسي و چه اقتصادي) . مطالعات رفتاري نشان ميدهد كه افرادي كه جايگاه خود را از دست ميدهند بسيار خطرناكتر از افرادي هستند كه هرگز جايگاهي به دست نياوردهاند. گسترش ترس از دست دادن جايگاه احساس امنيت و اميد به آينده را كه شاخصه اصلي طبقه متوسط است را تحت تاثير خود قرار ميدهد.
طبقه متوسط جهاني
بيست و پنج سال پيش تقريبا هيچ كشور در حال توسعهيي داراي طبقه متوسط بزرگ يا در حال رشد نبود. بيشتر مردم در جايگاهي بودند كه محل تولد و خانوادهشان بهطور سنتي در آن حضور داشت اين يعني قشر كمي ثروتمند بودن و بر اكثريت فقير حكومت ميكردند. البته استثناهايي هم بود. براي مثال سنگاپور، كرهجنوبي و برخي كشورهاي لاتين كه فرآيند صنعتي شدنشان پس از جنگ دوم جهاني شروع شده بود. در سال 1990 كره جنوبي تجربه موفقيتآميز 30ساله توسعه را در كارنامه خود داشت. در نتيجه بيش از 60درصد جمعيت اين كشور درآمد سالانه 10هزار دلار يا بيشتر داشتند. كره جنوبي در سالهاي اواخر دهه 90 جامعهيي داشت كه در آن اكثريت به طبقه متوسط تعلق داشتند و اين باعث شد كه جنبشهاي زيادي براي پايان دادن به حكومت طولاني نظاميان بر اين كشور و استقرار دموكراسي صورت گيرد.
اما در ديگر نقاط جهان هنوز طبقه متوسط بسيار كوچك بود. در كشورهاي چين، هند و صحراي آفريقا تنها 2درصد جمعيت در تعريف طبقه متوسط ميگنجيدند و تقريبا در بقيه كشورهاي آفريقايي تنها كساني درآمد 1 دلاري در روز داشتند كه عضو سازمانهاي بينالمللي كمك به بحرانزدگان آفريقا بودند. در آن دوره بيشتر مردم در آفريقا و آسيا بهشدت فقير بودند.
با آغاز دهه 90 ميلادي فرآيند رشد اقتصادي در سراسر جهان شروع شد و در دهه اول اين قرن شتاب فزايندهيي گرفت. با كاهش نرخ بهره و افزايش قيمت كالا بسياري از كشورهاي متوسط درآمدشان به صورت چشمگيري افزايش يافت. بين سالهاي 1990 تا 2015 حدود يك ميليارد نفر از فقر رهانيده شدند و اين شامل 650 ميليون نفر فقط در چين و هند است. در همين دوره چيزي حدود 900 ميليون نفر به درآمد 10 دلار در روز رسيدند و اين يعني 900 ميليون نفر به طبقه متوسط جهاني اضافه شدند.
رشد بيسابقه طبقه متوسط عمدتا در مناطق شهري چين صورت گرفت
در سال 1990 حدود 3 دهم درصد جمعيت شهري چين از درآمد 10 دلار در روز بهرهمند بودند كه فقط يكميليون نفر از كل جمعيت اين كشور را شامل ميشد. اكنون 35 درصد جمعيت شهري چين در تعريف پيشتر ذكر شده طبقه متوسط ميگنجند كه 220ميليون نفر از جمعيت شهري اين كشور را شامل ميشود. تخمينها نشان ميدهد كه در سال 2015 اين ميزان به 340 ميليون نفر رسيده است. شايد چين دقيقا آن راهي را كه كره جنوبي به سمت دموكراسي رفت، نرفته باشد اما دولت چين نسبت به دهه 80 ميلادي رويكردي بسيار پاسخگويانهتر به طبقه متوسط خود درباره مشكلاتي چون آلودگي و فساد در پيش گرفته است.
برزيل مثال ديگري است كه رشد طبقه متوسط در آن انكارناپذير بوده است. در دهه اول قرن حاضر صدور سنگآهن به چين، رشد اقتصادي چشمگيري را براي برزيل به همراه آورد و همچنين افزايش نرخ سرمايهگذاري در صنايع كاربر چون زيرساختها، اقتصاد اين كشور را متحول كرد. نتيجه اين شد كه طبقه متوسط برزيل حدودا دوبرابر شد و از 20 درصد جمعيت به حدود 50 درصد جمعيت اين كشور رسيد و اين طبقه نوظهور شروع به اصلاح ساختارهاي سياسي كرد.
در دو دهه اخير طبقه متوسط كشورهايي چون ايران، شيلي و مالزي به 60درصد كل جمعيت رسيد و همچنين مكزيك با 50درصد شاهد رشد چشمگير فربه شدن طبقه متوسط بود. تغيير در ساختار جامعه در همه اين كشورها ناشي از ثبات سياسي و اقتصادي بود و ايران نيز از اين قاعده مستثني نيست. حسن روحاني با راي كساني سر كار آمد كه خواهان باز شدن دريچه رابطه با غرب بودند اين افراد در جامعه ايران طبقهيي بودند كه متخصصترو تحصيلكردهتر از پيشينيان خود به حساب ميآمدند.
طبقه متوسط طي چند دهه اخير در كشورهاي فقيرتر هم رشد كرده است اما اين رشد بسيار كندتر بوده و طبقه متوسط بسيار كوچكتر است. در كشورهاي جنوب آسيا و كشورهاي صحراي آفريقا، طبقه متوسط هنوز هم كمتر از 10درصد كل جمعيت را تشكيل ميدهد. البته اين حقيقت در مورد مناطق روستايي چين نيز مصداق دارد. در ميان كشورهاي عربي كه نفت ندارند تنها تونس و مراكش از طبقه متوسط درخور توجهي برخوردارند و مصر كه با اختلاف بزرگترين كشور جهان عرب است، تنها 6 درصد جمعيتش از درآمد 10دلار در روز برخوردارند.
در برخي كشورهاي در حال توسعه چون هند، كنيا، نيجريه و تونس نيز طبقه متوسط درخور توجهي وجود دارد اما اين طبقه به اندازهيي كه بتواند ساختار سياسي را به چالش بكشد، بزرگ نيست. در اين كشورها چرخه سودمند رشد طبقه متوسط و رشد پاسخگويي حاكميت صورت نگرفته و اين به چالشي پايا در حوزه توسعه بدل شده است. شايد ديدن فروشگاههاي بزرگ براي پاسخ به تقاضاي طبقه متوسط در شهرهاي بنگلور و لاگوس قابل توجه باشد اما تنها وجود فروشگاههاي بزرگ و مجتمعهاي تجاري مسير حركت به سمت حاكميتي درست، باثبات و قابل پيشبيني را تضمين نميكند.
اول غرب، بعد بقيه دنيا؟
25 سال گذشته دورهيي خارقالعاده براي دنياي در حال توسعه بوده است و كم كم با دوره صنعتي شدن انگلستان در قرن نوزدهم كه در نهايت منجر به گسترش دموكراسي در سراسر اروپا شد، قابل مقايسه مي شود.
طي قرن نوزدهم جهان غرب از بقيه جهان پيشي گرفت. ميزان درآمد خانوارهاي كشورهاي ثروتمند غربي تا سال 1900 نزديك به 5 برابر ديگر نقاط جهان شد و اين نرخ تا سال 2000 به 20 برابر افزايش يافت. قرن بيستم براي جهان غرب قرني بود پر از پيشرفت و توسعه كه در آن طبقه متوسط هزينه توسعه ساختارهاي سياسي و رشد اقتصادي را تامين كردند. حاكميت قانون، ايجاد شركتها كارآفرين و نوآور به علاوه نظارت درست به بازارها نتيجه قرن طلايي جامعه غرب بود.
چند دهه توسعه اقتصادهاي نوظهور شايد داراي شباهتهايي با توسعه اوليه جهان غرب باشد. اما بايد توجه كرد كه جهاني شدن اين فرآيند را سرعت بخشيده است. جهاني شدن فضايي را ايجاد كرده كه در آن افراد تحصيلكرده و صاحبان تخصص پاداش خوبي دريافت ميكنند، ميتوانند راحتتر تسهيلات خريد خانه بگيرند و همچنين زنجيره عرضه خردهفروشي موقعيتهاي خوب شغلي براي افراد متخصص ايجاد كرده است. از جهت ديگر تكنولوژي ارتباطات و رسانههاي اجتماعي به طبقه متوسط در سراسر جهان كمك ميكند پاسخگويي حاكميت را افزايش دهد.
طبل توخالي
مشكل اصلي اينجاست كه ظهور طبقه متوسط براي پيش بردن ساختار سياسي نياز به رشد اقتصادي دارد و رشد اقتصاد جهاني اكنون انگار ياري نميكند. طبقه متوسط برزيل، چين و تركيه بزرگ است اما اين طبقه نوظهور نيز است. ثبات سياسي و منافع اجتماعي ايجاد شده توسط اين كشورها از طريق نهادها تزريق شده و قوانين اتخاذ شده است اما زمان ميبرد كه اين قوانين تبديل به عادت شوند. كاهش رشد اقتصادي يا يك دوره ركود ميتواند تمام معادلات را در اين كشورها برگرداند. طبقه متوسط در امريكا و اروپا نيز دچار چالشهاي عديدهيي شدهاند اما در اين كشورها نهادها چنان استحكام يافته و استوار شدهاند كه با هر بادي نميلرزند.
در بيشتر بازارهاي در حال ظهور، رشد نتيجه نرخ پايين بهره و بالا رفتن قيمت كالاهاي خام بوده است. شايد سود بالا و نرخ بهره كم براي كسب و كارهاي كوچك شغل ايجاد كرده و خدمات عمومي را بهبود بخشيده باشد اما اين به معناي بالا رفتن كارايي صنايع و كشاورزي با مقياس بزرگ نيست. دني رودريك اقتصاددان نگران اين است كه صنعتي شدن در جهان در حال توسعه به صورت نا بالغ صورت گرفته باشد زيرا در برزيل و هند تنها 15 نيروي كار در بخش صنعت فعال هستند در حالي كه همين درصد در كره جنوبي سال 1980 بيش از 30 درصد بود.
ترس اصلي اين است كه ظهور طبقه متوسط جديد و رشد سريع اقتصاد جهاني به جاي اينكه حاصل افزايش كارايي، افزايش درآمد و بالا رفتن سطح زندگي باشد، ناشي از اعتبار ارزان و افزايش قيمت كالاهاي خام باشد.
اگر اين طبقه متوسط يا كساني كه قصد دارند به آن وارد شوند، ببينند كه درآمدشان ثابت مانده يا كاهش مييابد، ديگر از سياستهاي اقتصادي و نظارتي (كه خود باعث بزرگ شدن كيك اقتصاد شدهاند) حمايت نخواهند كرد و تبليغات عوامفريبانه را كه وعده بازگرداندن سهمشان از اقتصاد و همچنين تحقق انتظاراتشان در كوتاهمدت را دارد در آغوش ميكشند. كاهش رشد اقتصادي در كوتاهمدت ميتواند باعث شود طبقه متوسط دست از حمايتش از حاكميت خوب و سياستهاي اصلاحي اقتصادي بردارد. اين در حالي است كه وجود خود طبقه متوسط وابسته به اين دو عامل است.
مراقبت از داشتهها
در دنياي در هم تنيده امروز كاهش رشد اقتصاد در چين، ژاپن، اروپا، برزيل و ديگر بازارهاي در حال ظهور يعني مشكلي حاد براي تمام جهان. براي اينكه از بدترين حالت اجتناب شود، كشورهايي كه طبقه متوسط در حال ظهور دارند، نميتوانند ميانبر بزنند. اين يعني اجتناب از اجراي سياستهاي نسنجيده كه منجر به تورم و ديگر مشكلات اقتصادي ميشود. كشورهاي در حال توسعه همچنين بايد در بخشهاي سلامت، بازنشستگي و برنامههاي بيكاري به اصلاحات بپردازند زيرا اصلاحات در اين بخشها ميتواند اعتماد به نفس طبقه متوسط را نسبت به آينده خود بالا ببرد. در كشورهاي در حال توسعه انجام اصلاحات در آموزش و همچنين در صنايع زيرساخت ميتواند طبقه متوسط را منتفع كند. مدارس خوب و جاده به تمام افراد جامعه سود خواهد رسانيد ولي اهميت بيشتر در اين است كه اين موارد ميتواند سرمايهگذاري خصوصي و افزايش كارايي را ترغيب و در نهايت طبقه متوسط را مرفهتر كند. كشورهاي توسعهيافته نيز ميتوانند در شكلگيري طبقه متوسط در كشورهاي در حال توسعه ايفاي نقش كنند. كمكهاي توسعهيي كافي نيست و در واقع اين كمكها كمترين سود ممكن را به كشورهاي دريافتكننده ميرساند. كشورهاي ثروتمند ميتوانند مانعهايي كه بر سر راه رشد سالم و بهرهور در اين كشورها ايجاد كردهاند را بردارند. اين كشورها ميتوانند با سختگيرانهتر كردن ماليات بر داراييهاي خارجي، كاهش تعرفه كالاهاي كشاورزي و منسوجات و مديريت بهتر سيستم مهاجرت، در رشد طبقه متوسط ديگر كشورها سازنده عمل كنند.
منبع: Foreign Affairs