ايران سيزدهمين كشور دنيا از نظر تعداد عناوين كتاب چاپ شده است، اما ايرانيها بهطور ميانگين تنها 8 دقيقه در روز مطالعه ميكنند.
خبر اقتصادی - چندي پيش در قطار مترو نشسته بودم، كتابي از «آيزايا برلين» ميخواندم و غرق در استدلالآوريهاي نويسنده بودم كه مردي كنارم نشست و شروع كرد چپ چپ من را نگاه كردن. بعد از چند دقيقه رو به من كرد و پرسيد: «من فايل صوتي اين كتابي كه تو ميخواني را دارم، چرا به خودت زحمت ميدهي و چشمهايت را خسته ميكني؟» مطمئن بودم فايل صوتي اين كتاب را كسي ندارد و علاوه بر اين، برايم جالب بود كه بقيه نقطه نظراتش را هم بشنوم. اين بود كه در جوابش گفتم: «فايل صوتياش هم گوش آدم را خسته ميكند!» مرد ادامه داد كه اين روزها كسي كتاب نميخواند و ميشود روي smartphone، هم فايلهاي PDF كتابهاي را خواند و هم فايلهاي صوتيشان را گوش كرد. حرفهاي اين مرد مدرن، هر چند شخصاً با نظرش مخالفم، نشاندهنده عقيده بخشي از شهروندان ايراني در مورد مطالعه است: در يك كلام، اينكه در اين دوره و زمانه ديگر كتاب خواندن صرفه ندارد.
خيابان انقلاب تهران همچنان بازار و بورس اصلي كتاب در تهران است و هر چند مغازهداران و كتابفروشهاي اين خيابان هم مثل بقيه مغازهداران و فروشندگان اصناف ديگر صبحها سر كارشان ميروند و كركرههايشان را بالا ميكشند، بازارشان مدتهاست كه سال به سال آب ميرود. اين روزها تيراژ كتابها را كه نگاه ميكني متعجب ميشوي و از خودت ميپرسي كه آيا اينها كتابند يا جزوههاي دانشگاه؟ مثالي كه به خاطرم ميرسد كتاب «فلسفه و اميد اجتماعي» نوشته رورتي، فيلسوف امريكايي است با ترجمهيي فوقالعاده از عبدالحسين آذرنگ كه چاپ اولش تنها در 150 نسخه چاپ شده بود. اين را ميتوان مقايسه كرد با تيراژ چاپ معموليترين كارت دعوت مراسم عروسي كه دستكم به همين ميزان است و اين يعني طبق محاسبه ناشر، احتمالاً در ايران تنها 150 نفر هستند كه ميتوانند يا ميخواهند چنين كتابي را بخوانند.
كتابفروشيهاي آن طرفي
تعدادي از كتابفروشيهاي خيابان انقلاب، خصوصاً آنهايي كه در جلوي ورودي قديمي دانشگاه تهران قرار دارند، روزهاي درخشاني را به خود ديدهاند. در نخستين سال پر حادثه بعد از پيروزي انقلاب اسلامي، روبهروي دانشگاه تهران يكي از مراكز اصلي «كسب خبر» بود و گروههاي سياسي، خصوصاً چپها، كتابهايي را در تيراژ گسترده به فروش ميرساندند كه اصطلاحاً به آنها «جلد سفيد» گفته ميشد، چرا كه نامي از ناشر بر پيشاني داشتند و نه حتي گاهي نشاني از نويسنده. اين كتابها تيراژهاي چندصد هزارتايي را به خود ديدهاند كه شايد امروز براي ناشرين بيشتر به يك خواب شبيه باشند. بسياري از آثار دكتر شريعتي و آيتالله مطهري نيز در دورههايي در همين قالب به فروش ميرسيدند و آنچنانكه پوران شريعت رضوي، همسر مرحوم شريعتي در جايي گفته بود، تيراژ يكي از كتابهاي او به 800هزار نسخه ميرسيد.
مغازههاي راسته كتابفروشي خيابان انقلاب هم كمكم دارند دست از مقاومت در برابر بازاري كه تا اين حد كساد است بر ميدارند و اگر كسي حوصله داشته باشد و قدمي در اين راسته بزند، ميبيند كه تعداد روزافزوني از اين مغازههاي خاطرهانگيز، به تدريج جايشان را به كتابفروشيهايي ميدهند كه به وضوح به طيف سياسي خاصي تعلق دارند. اين كتابفروشيها از نظر مالي دست بازتري دارند و اين از همان خرجي كه براي دكور و نماهايشان كردهاند هويداست. ويژگي جالب اين كتابفروشيها هم اين است كه همه جور كتابي ندارند و عمدتا كتابهايي را در قفسههايشان گذاشتهاند كه نويسنده يا ناشرانشان به جريان انقلابي و ارزشي كشور نزديكترند.
چاپ 70هزارتايي و مهندسي مكانيك
رضا اميرخاني، نويسنده ايراني، زماني در يك مصاحبه گفته بود: «در صنعت نشر در جهان اين معمول است كه تخصصيترين كتابها، مثلاً كتابي در مورد مهندسي مكانيك كه موضوعي كاملاً تخصصي هم دارد، دستكم بايد تيراژي برابر با 0.01درصد از جمعيت آن كشور داشته باشد، بنابراين، تخصصيترين كتابها هم در ايران بايد تيراژ حداقليشان، حدود 70هزار نسخه باشد، چه برسد به رمانهاي نويسندههاي شناخته شده، اما در ايران حتي تيراژ محبوبترين رمانها هم به اين عدد نزديك نيست.» جمعيت ايران در قياس با زماني كه اميرخاني اين گفته را به زبان آورده بود، دستكم 9 ميليون نفر بيشتر شده و همان كتابها با همان موضوعات، امروز ميبايد تيراژ 78 هزار نسخهيي داشته باشند. نيازي به گفتن نيست كه اين تيراژ نه در آن سال محقق شده بود، نه امروز ميتواند محقق شود و نه احتمالاً فردا. رفتارشناسي ناشرين هم نشان ميدهد كه بيش و پيش از نبود مخاطب و خواننده، عامل ديگري كه موجب ميشود چاپ آثاري با اين تيراژها به رويا شبيه باشد، نبود «نقدينگي» لازم براي چاپ آنهاست. در واقع چرخه معيوبي شكل گرفته كه ناشر پول ندارد كتاب چاپ كند، خواننده كتاب نميخواند، ناشر با كمبود نقدينگي مواجه ميشود و كتابي چاپ نميكند و الي آخر. تيراژ 150 نسخهيي كتابها را هم شايد بتوان در سايه همين چرخه معيوب بهتر فهم كرد.
كتاب الكترونيك و سيگار الكترونيك
خيليها هم معتقدند كتاب نخواندن ايرانيها را بايد گردن گوشيهاي موبايل، در جزء و تكنولوژي، در كل، انداخت. اين مدعا شايد پر بيراه هم نباشد و شاهد اين مدعا هم مردمياند كه هر روز در مترو، اتوبوس و خيابان، گوشي به دست ديده ميشوند. با اين همه سوال اينجاست كه مگر گوشي هوشمند و تبلت در كشورهاي ديگر وجود ندارد، پس چرا سرانه مطالعه آنها تا اين حد پايين نيست؟ آمارهاي گوناگون البته نشان از آن دارند كه سرانه مطالعه در سراسر دنيا هم به شكل محسوسي پايين آمده است تا آنجا كه «كيلِب كرِين»، روزنامهنگار امريكايي، در مجله «نيويوركر»، از روزگار محتملي مينويسد كه جامعه، ساختاري شبيه به دوران قرون وسطي پيدا ميكند: عدهيي برج عاجنشين، مينويسند و عدهيي برج عاجنشين ديگر، ميخوانند.
اين بحث را به شكلي عميقتر ميتوان در دوگانه «فرهنگ شفاهي» و «فرهنگ كتبي» هم مشاهده كرد. در يك تعريف حداقلي، فرهنگهاي شفاهي فرهنگهايي هستند كه مردمانشان علاقهيي به ثبت رويدادها ندارند و وقايع بيشتر از آنكه به شكلي مكتوب و در رسانههاي مكتوب انتقال پيدا كنند، از طريق داستانها و اشعاري دست به دست ميشوند كه مردم به حافظه سپردهاند. اين درست در راستاي همان عقيدهيي است كه ميگويد ايرانيها علاقه زيادي به شعر دارند. فرهنگهاي كتبي در مقابل، فرهنگهايي هستند كه مردمانشان وقايع را مكتوب ميكنند و از اين طريق، دانش را به شكل انباشتي در اختيار سايرين قرار ميدهند. اگر بپذيريم كه ميتوان به چنين تقسيمبنديي قائل بود، ايرانيها را بايد واجد نوعي فرهنگ شفاهي در نظر گرفت. ما علاقهمنديم با عكس، جوك و موسيقي با يكديگر ارتباط برقرار كنيم و نه با متن و نوشته.
در اين ميان اما مطالعه هم پا به پاي ساير فعاليتهاي انساني، توسعه پيدا كرده و شكلي مدرن به خود گرفته است. اينروزها براي خواندن e-bookها ميتوان از گوشي و تبلت استفاده كرد و حتي در فضاي مجازي هم سايتهايي مانند «فيديبو» هستند كه كتابهاي الكترونيك قابل دانلود را به فروش ميرسانند. استقبال از اينگونه سايتها اما چندان زياد نبوده و اين، نگارنده را به قياسي ميان كتاب الكترونيك و سيگار الكترونيك رهنمون ميشود: سيگار الكترونيك سيگاريها را به ترك سيگار نميرساند، همانطور كه كتاب الكترونيك، كتاب نخوانها را كتابخوان نميكند.
دستفروشها و «فرهنگ منع»
دستفروشهاي كتاب هم يكي از اعضاي خانواده پراكنده صنعت نشر و كتابخوانياند كه البته سن و سالشان در اين خانواده، چندان هم كم نيست. بسياري آنها را معلول سانسوري دانستهاند كه بر صنعت نشر بار شده است و كار به آنجا رسيده كه عدهيي تنها كتابهاي بساط اين دستفروشان را بري از اعمال سانسور تلقي ميكنند. همه جور كتابي را هم ميشود در بساط اين فروشندهها پيدا كرد، از كتابهايي كه همان لحظه هم به صورت رسمي به فروش ميرسند تا كتابهايي كه سالها پيش چاپ شدهاند و اكنون نايابند. در مورد كتابهايي كه در هر دوي فروشگاههاي رسمي و غيررسمي فروخته ميشوند، ذكر اين نكته خالي از لطف نيست كه بهزعم فروشندهها، فقط و فقط نسخههايي كه آنها ميفروشند، از گزند سانسور به دور مانده و تجربه هم نشان داده كه در مواردي، نان اين دستفروشها از خود مغازهداران كتاب فروش هم بيشتر سكه است. شايد بتوان گفت كه اينجا هم «فرهنگ منع» كار خودش را كرده است: هر چيزي كه مردم از آن منع شوند، نسبت به آن حريصتر ميشوند.
توزيع به شيوه «قاجاريه»
پاي صحبت اهل نشر كه بنشيني، يكي از عمده موارد شكايت را نظام نامناسب توزيع مييابي. نظام توزيع در ايران بهطور كلي چندان تعريفي ندارد و اين فقط مختص كتاب هم نيست. از شامپو و پفك گرفته تا روزنامه و كتاب، بسياري از استانها و مناطق دور از دسترس در ايران، تقريباً هيچ بهرهيي از «مطبوعات» (آنچه كه به طبع و نشر ميرسند) ندارند. عمده ناشرين كشور در تهران قرار دارند و حتي پيدا كردن كتب ناشرين بزرگ شهرستاني هم در تهران راحتتر است تا در خود محل نشر. در واقع، به جد و به طنز، ميتوان گفت نظام توزيع در ايران از زمان قاجاريه تا به امروز تغيير محسوسي نكرده است.
اصلاح نظام توزيع در كشور، به مثابه تحريك طرف تقاضا در اقتصاد است و نتيجهاش ميتواند فروش كتاب بيشتر و افزايش نقدينگي در دسترس ناشرين باشد. افزايش نقدينگي در دست ناشرين هم يعني چاپ كتابهاي جديد بيشتر و رونق صنعت نشر.
عناوين زياد، تيراژ كم
بررسي آماري كتابهاي چاپ شده در ايران نشان ميدهد كه در دستكم يك دهه اخير، تعداد عناوين جديدي كه هر سال به چاپ ميرسند، به تسامح چيزي مابين 40هزار تا 55هزار نسخه بوده است و به اين ترتيب، ايران در ردهبندي كشورهايي با بالاترين تعداد كتابهاي جديد سالانه، رتبههاي بسيار بالايي به دست آورده است. يونسكو، سازمان علمي، فرهنگي و تربيتي ملل متحد در ردهبندي كشورها براساس تعداد عناوين كتاب چاپ اول، در سال 2010 ايران را در رتبه 7 و در سال 2012 در رتبه 13 قرار داده است كه با توجه به جمعيت ايران، هر دو رتبه قابل تقديرند. تعداد كتابهاي چاپ شده در زمينه علوم ديني و الهيات در ايران هم براي سالهاي متمادي رتبه دوم را در جهان از آن اين كشور كرده بود. تعداد عناوين چاپ شده در ايران در سالهاي دولت دوم اصلاحات به قدري جهش پيدا كرده بود كه دولت ايران در آن سالها درصدد آن بود كه تهران را به عنوان پايتخت كتاب در جهان به ثبت برساند، موضوعي كه حتي تا پاي عملي شدن هم پيش رفت.
سوالي كه خواندن اين عبارات براي خواننده ايجاد ميكند ميتواند اين باشد كه چرا اين آمار با آنچه اكثريت شهروندان ايراني از جامعهشان ميبينند در تضاد است؟ پاسخ البته روشن و واضح است: اين آمار تنها نشاندهنده تعداد عناوين چاپ شده است و نه تيراژ آنها و مثل هميشه اين تيراژ پايين است كه سنگ پيش پاي كتاب و كتابخواني در ايران شده و يك عامل هم بيشتر ندارد. مردم كتاب نميخوانند.
سپیده پیری - محمدمهدی حاتمی