به‌روز شده در: ۰۵ آبان ۱۴۰۵ - ۱۶:۴۵
از يك پياده‌روي كوتاه در «بازار سياه» داروي كشور

استروئيد، ريتالين، جنسينگ و بچه بلال؛ همه رقم با قيمت مناسب

منطقه بازار تهران به نظرم هميشه دوست داشتني مي‌آمده و هر از چندي هم به بهانه‌هاي مختلف سري به آن زده‌ام. اين ‌بار اما اندكي متفاوت است و به همين دليل دوست داشتني‌تر: براي نوشتن گزارشي از خيابان ناصر خسرو و كوچه مروي به بازار آمده‌ام و افزون بر اين، هوا هم هر چند اندكي سرد و باراني، بسيار مطبوع است و اين پياده‌روي را برايم خوشايند‌تر مي‌كند.
کد خبر: ۶۵۶۰۹
تاریخ انتشار: ۱۲ آبان ۱۳۹۴ - ۰۸:۵۲

خبر اقتصادی - ناصرخسرو با وجود تمامي طرح‌هايي كه براي محدود كردنش انجام شده ازجمله طرح تحول سلامت كه عملا ‌بايد كاركرد اين خيابان نه چندان طولاني را از آن سلب كند هنوز هم «بازار سياه داروي ايران» است. كوچه مروي هم از قديمي‌ترين كوي‌هاي تهران است و مي‌شود گفت كه تقريبا هنوز هم بافت سنتي و كاركردش را حفظ كرده است. در يكي از كوچه‌هاي كوچكي كه از خود كوچه مروي منشعب مي‌شود هم مي‌توان يكي از بزرگ‌ترين مراكز فروش مكمل‌هاي ورزشي را پيدا كرد. اين منطقه از تهران را، با اندكي تسامح البته، شايد بتوان بازار دارو و تجهيزات پزشكي كشور ناميد.

 از مترو كه بيرون مي‌آيم و چند قدمي پيش‌تر مي‌روم، «ناصرخسرو» خودش را نشانم مي‌دهد: مردي كه با عجله از كنارش مي‌گذرم با صدايي آرام براي كالايش مشتري جمع مي‌كند: «دارو مي‌خواهي؟» مردد مي‌شوم و رد مي‌شوم اما برمي‌گردم و مي‌پرسم: «ريتالين داريد؟» ريتالين دارد و هر چند به چهره‌اش نمي‌خورد سر رشته چنداني از دارو و درمان داشته باشد به سرعت قيمت داخلي و خارجي‌اش را اعلام مي‌كند: «ريتالين سوييسي ورقه‌يي 40هزار تومان و داخلي‌اش ورقه‌يي 15هزار تومان.» از او مي‌پرسم مگر داروخانه‌ها ريتالين ايراني ندارند؟ مي‌گويد: «دارند ولي جرأتش را ندارند كه بفروشند.» شماره‌اش را مي‌گيرم كه نفهمد واقعا مشتري نيستم و به راهم ادامه مي‌دهم.

ملاقات با فاميل دور
چند متر آن طرف‌تر، درست جلو ساختمان مخابرات سراغ يكي ديگر از «دادزن‌ها» مي‌روم. دادزن شايد نام مناسبي براي آنها نباشد چرا كه به هيچ‌وجه داد نمي‌زنند و فقط با زمزمه، كسي كه از جلويشان رد مي‌شود را محك مي‌زنند تا ببينند مشتري دارو هست يا نه. «دادزن» اما عجالتا نام بدي هم نيست، دست‌كم تا زماني كه براي اين شغل خاص در خيابان ناصر خسرو اسم با مسمي‌تري پيدا شود. هر چند متر يكي از آنها ايستاده و كمي بعد مي‌فهمم كه خيلي‌هاشان با هم كار مي‌كنند.

از دادزن دوم سراغ دارو‌هاي «ام اس» را مي‌گيرم و وانمود مي‌كنم كه مستاصلم و نام داروي مورد نيازم را هم فراموش كرده‌ام. مرد ميانسالي است و بعد از تمام شدن حرف من مي‌دود و دادزني كه چند متر جلو‌تر از او ايستاده را هم با خودش مي‌آورد. اين يكي ظاهرا به كارش مسلط‌تر است. يكي يكي نام داروهاي درمان‌كننده‌ ام اس را مي‌گويد و من كه هيچ نمي‌دانم، روي يكي‌شان متوقف مي‌شوم و مي‌گويم به دنبال همين دارو بودم: ‌«زيفرون».

 نمي‌دانم زيفرون تزريقي است يا نه، دل به دريا مي‌زنم و مي‌گويم 5 تا مي‌خواهم. مي‌گويد فقط يك بسته كامل 12تايي را مي‌فروشد. قيمت هم مي‌دهد: «500 هزار تومان.» مي‌پرسم مي‌توانم اين دارو را در داروخانه‌ها پيدا كنم يا نه و مي‌شنوم كه مي‌شود ولي«بايد اسمت برود داخل ليست داروخانه و 850هزار تومان هم بپردازي.» ظاهرا اوضاع با آنچه از يك بازار سياه در ذهن دارم اندكي متفاوت است چراكه انتظارم اين بود كه دارو در ناصرخسرو بايد گران‌تر از داروخانه باشد. مي‌گويم بعدا با او تماس مي‌گيرم. مشكوك مي‌شود و مي‌گويد: «فروشنده‌يي يا خريدار؟ اگر مي‌خواهي بفروشي ما خودمان خريداريم.» مي‌گويم خريدارم اما الان پول همراهم نيست. شماره‌اش را مي‌گيرم كه رد گم كنم و او هم نامم را مي‌پرسد كه ردم را گم نكند. فاميلي‌ام را مي‌گويم و او به خنده مي‌افتد. نام خانوادگي هر دويمان يكي است. كسي چه مي‌داند شايد با هم فاميل دور باشيم.

اينجا همه‌ چيز از امريكا و اروپا مي‌آيد
رو به روي ساختمان مدرسه دارالفنون كه درحال بازسازي است، وارد يكي از كوچه‌هايي مي‌شوم كه به خيابان ناصرخسرو ختم مي‌شوند. راسته‌يي پيچ در پيچ است كه مغازه‌هاي آن عمدتا كالاهاي آرايشي و بهداشتي مي‌فروشند. به سراغ يكي از آنها مي‌روم تا تعدادي از اجناس را قيمت و البته خريد كنم. شامپوي آلماني كه مي‌خرم، ارزان‌تر از داروخانه‌ها برايم تمام مي‌شود. در مورد برند خمير دندان Crest از فروشنده مي‌پرسم. خمير دندان مشابهي را چند روز قب، ‌در غرب تهران 7500 تومان خريده بودم اما همان خمير دندان اينجا 5000 تومان بيشتر قيمت ندارد.

به ناچار نتيجه مي‌گيرم كه هنوز هم در بازار تهران كالاهايي هستند كه بشود ارزان‌تر از سطح شهر خريدشان، هر چند فكر مي‌كردم كه اين موضوع چيزي مربوط به گذشته‌هاست و ديگر وجود ندارد. همه خمير دندان‌ها ليبل سازمان غذا و دارو دارند. از فروشنده مي‌پرسم كه اين برند خمير دندان ساخت كدام كشور است؟ مي‌گويد: «من شنيده‌ام ساخت آلمان است اما راستش را بخواهيد بعيد مي‌دانم آلماني باشد، آن هم با اين قيمت.» ادامه مي‌دهد: «فكر مي‌كنم اينها بايد چيني باشند، البته ما آنها را به اسم خمير دندان شركتي مي‌خريم.» فروشنده با انصافي است.

 از مغازه‌اش بيرون مي‌روم و كمي آن طرف‌تر در كنار يك مغازه فروش قهوه و ملحقات آن، بساط دستفروشي را مي‌بينم كه همان برند خمير دندان را در انواع و اقسام اندازه‌ها دارد و البته قيمت‌ها هم به همان اندازه مختلف‌اند. روي يكي از آنها كه فرق چنداني هم با بقيه ندارد برچسبي با اين نوشته چسبانده شده: «ساخت امريكا». اين يكي طبيعتا گران‌تر هم هست و براي خريدش بايد 11هزار تومان پرداخت كني. دستفروشي هم چند متر آن طرف‌تر كاندوم‌هاي ساخت مالزي را مي‌فروشد.

بهشت عطاري‌هاي غيرمجاز
حين قدم زدن در «سرا»ي داروفروش‌ها، انواع و اقسام كالاهاي دارويي و پزشكي كه فكرش را هم نمي‌كردم خارج از داروخانه‌ها به فروش برسند، مي‌بينم. از شيشه‌هاي تيره‌رنگي كه شربت‌هاي سرماخوردگي را در آنها مي‌ريزند تا انواع و اقسام تجهيزات اتاق عمل. جالب‌ترين مغازه‌ها، آنهايي هستند كه تمام قفسه‌هايشان با كپسول‌هايي به رنگ‌هاي مختلف پر شده، كپسول‌هايي كه البته خالي هستند. فروشنده‌يي كنجكاوي‌ام را مي‌بيند و مي‌پرسد: «عطاري داري؟» مشخص است كه عمده خريدارانش عطاري‌ها هستند. دروغي مصلحتي مي‌گويم: «نه، ولي براي يك عطار كار مي‌كنم.» در مورد كپسول‌هاي رنگارنگ كه بسته‌بندي‌هايي به ‌شدت غيربهداشتي دارند از او مي‌پرسم. مي‌گويد: «اين نارنجي‌ها براي قرص‌هاي فلفل هستند و آن دو رنگ‌ها براي قرص‌هاي ديابت و چاقي و امثال آن.» به عنوان كسي كه در يك عطاري كار مي‌كند بد نيست كه قيمت كپسول‌هايي را كه مي‌شود با آنها قرص دست‌ساز توليد كرد را هم بدانم. فروشنده هم قيمت كپسول‌هاي نارنجي را اعلام مي‌كند: «هندي‌ها بسته‌يي 30هزار تومان هستند و ايراني‌ها بسته‌يي 25هزار تومان.»

در هر بسته چيزي نزديك به 500 كپسول خالي هست، يعني هر عدد كپسول 60 تومان يا كمي كمتر قيمت دارد. مي‌شود حساب كرد كه عطاري‌هاي متخلفي كه كپسول‌هاي دست‌ساز لاغر‌كننده، چاق‌كننده يا درمان‌كننده ديابت به مشتري‌هايشان مي‌فروشند، چه سود كلاني مي‌كنند. دليل هم واضح است، گزارش‌ها نشان مي‌دهند كه محتويات اين كپسول‌ها هم دست كمي از خود آنها ندارند و نه تنها غير بهداشتي و بدون فايده‌اند كه اغلب براي بدن مضر هم هستند.

«اقتصاد عربي» در تهران
كوچه مروي براي قديمي‌ها خاطره ساز‌تر است، اما من هم كم از آن خاطره ندارم. ورودي كوچه دقيقا رو به روي عمارت «شمس‌العماره» است، عمارتي بلند بالا كه زماني مرتفع‌ترين ساختمان ايران و محل اقامت سوگلي‌هاي ناصر الدين شاه بود و نقل است كه خود او هم در روزهايي كه احساس ملال مي‌كرده، روي بالكني در اين عمارت مي‌نشسته و آمد و شد مردم در پايتخت را نظاره مي‌كرد.

درست در ورودي كوچه مغازه فلافل فروشي معروفي قرار دارد كه هميشه شلوغ است. اينجا بورس عطر و لوازم آرايشي تهران است و البته مي‌شود، مطمئن بود كه بزرگ‌ترين در نوع خود نيست. مغازه‌ها هم در اين كوچه تنوع زيادي دارند، از مغازه‌هاي كوچك و قديمي گرفته تا مغازه‌هاي مدرني كه كمي با فضاي كوچه ناهمخوانند.

 عده‌يي هم جلو مغازه‌ها به دست‌فروشي عطر و لوازم آرايش مشغولند. كوچه مروي ويژگي جالب توجه ديگري هم دارد و آن هم وجود گروهي نسبتا بزرگ از فروشندگان عرب زبان است كه عمدتا از كشورهاي همسايه به ايران آمده‌اند و تعدادشان به قدري زياد است كه اگر اندكي گوش تيز كني، مي‌تواني از همه طرف صداي تكلم به زبان عربي را بشنوي. وارد يكي از مغازه‌هايي مي‌شوم كه فروشنده عراقي‌اش را از قبل مي‌شناسم. مغازه‌اش نسبت به 2 سال قبل كه ديده بودمش هيچ تغييري نكرده، اما اجناسش فرق كرده‌اند. با او سلام و احوالپرسي مي‌كنم و به يادش مي‌آورم كه قبلا از او ترشي انبه هندي خريده‌ام. مي‌گويد كه مرا به ياد مي‌آورد. تقريبا غيرممكن است بتواني حدس بزني كه عراقي است، مگر زماني كه يكي از هموطنانش داخل مي‌شود و تا آنجا كه متوجه مي‌شوم بر سر خريد توتون پيپ با هم چانه مي‌زنند. در فاصله‌يي كه او و مرد خريدار با هم بر سر قيمت مي‌جنگند، نگاهي به اجناس داخل مغازه مي‌اندازم. اجناس مغازه‌اش عجيب و نامتجانس‌اند: از خاويار 12 هزار توماني كه حدس مي‌زنم، تقلبي باشد دارد تا عودهاي هندي، بچه بلال، ظروف كوچك «جنسينگ» توليد كره جنوبي و چاي و قهوه عربي. سرش كه خلوت مي‌شود فقط فرصت دارم يك سوال از او بكنم و مي‌پرسم كه چرا در اين منطقه تعداد اعراب زياد است. مي‌گويد: «من خودم از سال 1980 به ايران آمده‌ام.

صدام 100 هزار عراقي را تبعيد كرده بود و خانواده من هم يكي از آنها بود.» ادامه مي‌دهد: «عراقي‌ها را فقط در كوچه مروي نيست كه مي‌تواني پيدا كني، خيلي‌ها هم طرف دولت‌آباد مشغول به كارند.»

بدنسازان دارو فروش
كوچه مروي بورس و مركز فروش مكمل‌هاي ورزشي هم هست. در كوچه‌يي بسيار كوچك كه از خود كوچه مروي منشعب مي‌شود، وارد پاساژ «معظم» مي‌شوم. پاساژ 4 طبقه نه چندان بزرگي كه يك‌سره در اختيار صنف فروشندگان مكمل‌هاي ورزشي است. نكته جالبي كه در بدو ورود به پاساژ نظرم را جلب مي‌كند، اين است كه فروشندگان اين پاساژ همگي «بدنساز»‌اند. ويترين‌ها هم همه پر از قوطي‌هاي بزرگ و كوچك مواد مكمل است، از كراتين و گلوتامين گرفته تا انواع آمينو اسيدها. وارد مغازه‌يي مي‌شوم و قيمت «گلوتامين» را جويا مي‌شوم كه يكي از پر طرفدارترين انواع مكمل‌هاي ورزشي است. قيمت انواع گلوتامين، حول 60 هزار تومان مي‌چرخد و البته برند هم در قيمت بي‌تاثير نيست.

فروشنده مي‌گويد همه گلوتامين‌هايش از امريكا و كانادا آمده‌اند و حتي برند امريكايي-كانادايي را هم نشانم مي‌دهد. ظاهرا اينجا هم همه اجناس از امريكا و كشورهاي توسعه‌يافته مي‌آيند. از يكي ديگر از مغازه‌ها سراغ «آمپول‌هاي» تقويت‌كننده را مي‌گيرم و وقتي خنده مغازه‌دار را مي‌بينم، متوجه مي‌شوم كه سوال ناشيانه‌يي پرسيده‌ام. با خنده مي‌پرسد كه چه آمپولي مي‌خواهم و خودش هم راهنمايي‌ام مي‌كند كه احتمالا به دنبال «استروئيد» مي‌گشته‌ام و نمي‌دانستم.

دست آخر مي‌گويد كه هيچ نوع آمپولي ندارد و آدرس مغازه‌يي ديگر را مي‌دهد. آنجا را پيدا مي‌كنم. اين يكي همه نوع مواد مكمل تزريقي دارد، طوري كه مجبور مي‌شوم، بگويم ورزشكار نيستم و آمپول را براي شخص ديگري مي‌خواهم. تنوع استروئيد هم به همان اندازه گلوتامين است. «قيمت استروئيدهايمان از 8 هزار تومان شروع مي‌شود تا 280 هزار تومان.» كمي تامل مي‌كند و ظاهرا بهترين جنسش را هم رو مي‌كند: «البته يكي هم داريم كه قيمتش 800 هزار تومان است و امريكايي است.» نمي‌توانم در مقابل وسوسه ديدن «جنس» مقاومت كنم و از او خواهش مي‌كنم آن را نشانم دهد.

جعبه‌يي نارنجي را جلويم باز مي‌كند كه البته خالي است، اما جاي سرنگ‌ها و شيشه‌هاي حاوي استروئيد در آن مشخص است، 10 سرنگ و به همان تعداد هم شيشه. مي‌گويد: «استروئيد را در يخچال نگه مي‌داريم تا فاسد نشود.» كاري نمي‌توانم بكنم، چون نه 800 هزار تومان پول دارم و نه نيازي به تزريق. كارتش را مي‌گيرم و از مغازه خارج مي‌شوم. ناصرخسرو معلول روزهاي كمبود وكميابي است. گردشي كوتاه در آنجا باعث مي‌شود به اين فكر كنم كه چرا بعد از اين همه سال و اين همه طرح براي مهار كردن اين بازار سياه، هنوز هم مي‌شود به راحتي در خيابان ايستاد و داروهايي را فروخت كه تهيه آنها در هيچ داروخانه‌يي بدون نسخه ممكن نيست. از ديگر سو، يكي از محاسني هم كه براي طرح تحول سلامت بر شمرده مي‌شد، اين بود كه با تدارك يك بيمه سلامت همگاني، مي‌توان بساط دلالان، واسطه‌ها و كاسبان بازار سياه دارو و تجهيزات پزشكي را جمع كرد، اما اينجا در ناصر خسرو ظاهرا چيزي تغيير نكرده. شايد اگر خود ناصر خسرو سفرنامه‌نويس هم زنده بود و خياباني را مي‌ديد كه نامش را يدك مي‌كشد، اينجا را از عجيب‌ترين جاهايي مي‌يافت كه به آن قدم گذاشته است.


محمدمهدی حاتمی
captcha