به‌روز شده در: ۰۵ آبان ۱۴۰۵ - ۱۶:۴۵

ژئوپلتیک توافق هسته‌ای ایران

طرح دولت‌های آمریکا برای مهار، تضعیف یا تغییر رژیم در ایران و دولت‌های همسو با آن یکی پس از دیگری شکست می‌خورد و در نتیجه این شکست‌ها ایران بود که در مقام یک قدرت منطقه‌ای سر بر می‌آورد
کد خبر: ۵۹۱۳۱
تاریخ انتشار: ۱۸ مرداد ۱۳۹۴ - ۱۵:۰۰


بالاخره دود سفید از هتل کوبورگ وین بیرون آمد و پس از 13 سال بحرانی که تقریباً همه‌ قدرت‌های بزرگ جهانی را درگیر خود کرده بود و بر بسیاری از بازارها از جمله بازار نفت و گاز سایه افکنده بود، به راه‌حلی نهایی رسید.

 برنامه جامع اقدام مشترک یا برجام، فرجامِ تبدیل برنامه هسته‌ای ایران به بحرانی بین‌المللی بود: بحرانی که از جک استرو وزیر خارجه کابینه حزب کارگر دولت انگلیس تا فیلیپ هاموند وزیر کابینه دولت محافظه‌کارِ دیوید کامرون، از حسن روحانیِ دبیر شورای عالی امنیت ملی ایران تا حسن روحانیِ رئیس‌جمهور، از کالین پاول تا جان کری و بالاخره از افشای سایت نطنز توسط یکی از گروه‌های مخالف حکومت ایران در واشنگتن تا خوش و بِش وزرای خارجه ایران و آمریکا در وین اتریش به درازا کشیده بود.

بحران هسته‌ای ابتدا به ساکن خصلتی تماماً سیاسی داشت، اما در ادامه و با تحریم‌های بسیار شدید یک‌جانبه و چندجانبه آمریکا و اتحادیه اروپا، خصلتی اقتصادی نیز پیدا کرد. تحریم‌ها قلب اقتصاد کشور یعنی صنایع نفت، گاز و پتروشیمی را نشانه گرفتند و به عنوان مکملْ مبادلات بین‌المللی ایران را تا حد زیادی از کار انداختند تا اطمینان حاصل شود که اقتصاد ایران به دلیل تحریم‌ها ضربه‌ای اساسی می‌بیند.

اما تحت چه شرایط ژئوپلتیکی مسئله هسته‌ای حل شد یا ژئوپلتیکِ حل مسئله هسته‌ای ایران چه بود؟ مسئله هسته‌ای از دولت جورج بوش در دستور کار سیاست خارجی ایالات متحده امریکا قرار گرفت. این مسئله در دکترین نومحافظه‌کارها، ابزاری در جهت تحقق طرح بلندپروازانه «خاور میانه بزرگ» بود. جورج بوش آمده بود تا آن چیزی را که دولت‌های سرکش خاور میانه می‌نامید از سر راه خود کنار بزند و جایگاه آمریکا در هارت‌لندِ نفت‌خیز کره زمین یعنی خاور میانه را تقویت کند. هدفْ یکه‌تازی آمریکا در خاور میانه بود و تحت همین سناریو بود که عراق و افغانستان به اشغال سربازان آمریکایی درآمدند.

اما مسئله تنها به کابل و بغداد ختم نمی‌شد. یکی از مقامات دولت آمریکا درست بعد از سقوط پایتخت عراق و سرنگونی رژیم صدام گفته بود: «هرکسی می‌تواند به بغداد برود، اما مردان واقعی به تهران می‌روند». تهران و دمشق در خاور میانه بزرگ آمریکایی‌های جایی اساسی داشتند. بوش تا قبل از این که در عراق زمین‌گیر شود، هرگونه مذاکره با ایران در مورد مسئله هسته‌ای را رد می‌کرد و دائماً بر طبل جنگ می‌کوبید. اما تقریباً از سال 2005 مشخص شد که آمریکا در عراق نبرد راحتی در پیش ندارد. عراقی‌ها سربازان آمریکا را به‌درستی اشغال‌گر می‌نامیدند و مبارزه با ارتش آمریکا تازه پس از سقوط صدام بود که به مراحل حساس خود نزدیک می‌شد. لذا نماینده دولت بوش تنها زمانی که فهمید در عراق پروژه‌اش با شکست مواجه شده است، در سال 2008 در مذاکره گروه پنج بعلاوه یک با تیم ایرانی شرکت کرد.

عراق و افغانستان طی چند سال از دشمنان درجه یک ایران به دو متحد اساسی برای تهران تبدیل شدند. آمریکا، به تعبیر یکی از شاهزادگان سعودی، عراق و افغانستان را در سینی طلا می‌گذاشت و به ایران تحویل می‌داد. اوباما که پس از بوش روی کار آمد، موقتاً پی ببرد که سیاست دخالت مستقیم در خاور میانه به انتهای راه خود رسیده است. اما این تصمیمی موقتی بود، چرا که با آغاز بهار عربی دولت‌های متحد واشنگتن عملاً در معرض خطر قرار گرفته بودند. تونس، مصر، یمن، بحرین، اردن و حتی مراکش دوره‌ای از خیزش‌های مردمی را تجربه می‌کردند و نکته جالب این بود که مخالفان در هیچ‌کدام از این کشورها، داعشی یا القاعده‌ای از آب در نمی‌آمدند. آمریکا به همراه متحدان منطقه‌ای خود سعی کرد خیزش‌های مردمی در این کشورها را مهار یا مسیر انقلابات را منحرف کند و در چند کشور مخالف نیز «بهاری سعودی- آمریکایی» راه بیندازد. سی ان ان، بی بی سی، فاکس نیوز و غیره دائماً از «انقلابیون» و «دموکراسی‌خواهان» سوری و لیبیایی صحبت می‌کردند، اما پس از چند سال مشخص شد که در تمامی این گروه‌ها، هژمونی با داعش و القاعده است. «مبارزان» این کشورها یکی پس از دیگری تروریست از آب در می‌آمدند و دوباره این دخالت مستقیم در امور خاور میانه بود که در دستور کار کاخ سفید قرار می‌گرفت.

اما استراتژی جدید آمریکا نیز نتوانست به پیروزی‌های دلخواه منجر شود؛ دمشق سقوط نکرد؛ قذافی اگرچه با اسلحه شورشیان و در زیر یکی از پل‌های تقریباً ویران‌شده لیبی کشته شد، اما لیبی به جهنمی برای همه از جمله شرکت‌های اروپایی و آمریکایی تبدیل شد و از آن به بعد برای یک نیم‌روز هم روی خوش ندید. مسیر انقلاب در یمن اگرچه ابتدا به کلی منحرف شد، اما پس از یکی دو سال، حوثی‌های مخالف آمریکا و عربستان به بازیگران اصلی تبدیل شدند و بالاخره انقلاب در بحرین اگرچه با چراغ سبز آمریکا و تجاوز ارتش سعودی به خون کشیده شد، اما همچنان به شکلِ آتش زیر خاکستر به حیات خود ادامه داد و تا همین امروز، وضعیت به آرامشی پایدار نزدیک نشده است.

آیا در شرایطی که طرح خاور میانه بزرگِ بوش و استراتژی اوباما برای بهره‌برداری از انقلابات عربی نتوانسته بودند به نتایج دلخواه دست یابند، آمریکا همچنان می‌توانست در مسئله هسته‌ای ایران سخت‌سری از خود نشان دهد و بر طبل حمله به ایران بکوبد؟ البته که می‌توانست! اگر به جای اوباما هم‌اکنون جب بوش، ساکن کاخ سفید می‌بود، احتمالاً در وین نیز توافقی حاصل نمی‌شد. اما دولت اوباما با این دیدگاه به پیشواز توافق هسته‌ای رفت که اصرار بی‌پایان بر مسئله‌سازی و بحران‌سازی از برنامه هسته‌ای ایران تنها به هزینه‌ها و شکست‌های بیشتر برای واشنگتن منجر می‌شود. این نزاعی بود که کاخ سفید نمی‌توانست آن را تا آخرین کرانه‌هایش به پیش ببرد، چرا که در سایر برنامه‌هایی که عملاً به مسئله هسته‌ای ایران مربوط می‌شدند و در واقع پرده‌هایی متفاوت از یک تئاترِ واحد بودند، آمریکا به خواسته‌های خود نرسیده بود: حزب الله در لبنان نه تنها خلع‌سلاح نشده بود بلکه قدرت سیاسی‌اش نیز روز به روز گسترش یافته بود؛ بشار اسد روزهای سخت خود را تقریباً پشت سر گذاشته بود و دیگر نه اولاند و نه اوباما، و حتی نه سلطان جدید سعودی‌ها، نمی‌توانستند علمِ جنگ با وی را بالا ببرند؛ پاکستان عملاً تحت تأثیر سیاست‌های چین از بلوک غربی-عربی فاصله می‌گرفت و نواز شریف رفته رفته پی می‌برد که نمی‌تواند گاز ایران را پس بزند؛ ترکیه نه تنها دستاوردی در زمینه سیاست خارجی تهاجمی خود نداشت، بلکه اقبال عمومی به سیاست‌های نوعثمانی‌گری رجب طیب اردوغان نیز روز به روز رو به افول می‌نهاد و این دستِ خودِ اردوغان، و نه دستِ کردهای ترکیه، بود که در انتخابات پارلمانی شکست را به حزب عدالت و توسعه تحمیل می‌کرد؛ منصور هادی نه تنها نتوانسته بود یمن و تنگه باب‌المندب را با آن اهمیت استراتژیک‌اش به درستی برای آمریکا و متحدانش حفظ کند، بلکه از حفظ کلاهِ ریاست‌جمهوری خود نیز ناتوان بود. در چنین شرایطی اوباما با خود چنین می‌اندیشید که صلحی تاکتیکی با ایران بهتر از جنگی ناتمام و پرهزینه است و این بود که وی جان کری را با پای شکسته به مدت 18 روز در اتاق‌های هتل کوبورگ وین نگه داشت تا بالاخره توافق تاریخی با ایران حاصل شود.

دولت اوباما ژئوپلتیکِ خاور میانه امروز را این‌گونه معنا کرد که فضا برای ادامه بحران‌سازی و برای تداوم تحریم‌های نفتی و بانکی ایران آماده نیست. این بود که کاخ سفید توافق را پذیرفت. اما کنگره آمریکا و جمهوری‌خواهان ممکن است چنین برآوردی نداشته باشند و بر این نظر باشند که آمریکا همچنان توانایی پیشبرد نزاع با ایران حول مسئله هسته‌ای را دارد. گرچه آن‌ها ممکن است این نظر را داشته باشند، با این حال، اهرم‌های زیادی در تعقیب کردن نظرشان در دست ندارند. کنگره اگر توافق را پس بزند، دولت اوباما را در چشم جهانیان بدنام کرده است و در این حالت تحریم‌ها خود به خود، بدون این‌که اصلاً توافقی اجرا شود، فرو خواهد ریخت. اگر کنگره طوری توافق را رد کند که اوباما حتی نتواند آن را وتو کند، کدام کشور دیگر از تحریم‌های یک‌جانبه آمریکا تبعیت می‌کند؟

ژئوپلتیک حل برنامه هسته‌ای ایران چیزی از این سنخ بود. طرح دولت‌های آمریکا برای مهار، تضعیف یا تغییر رژیم در ایران و دولت‌های همسو با آن یکی پس از دیگری شکست می‌خورد و در نتیجه این شکست‌ها ایران بود که در مقام یک قدرت منطقه‌ای سر بر می‌آورد. پیشبرد تمامی این طرح‌ها برای دولت‌های بوش و اوباما هزینه‌های سرسام‌آوری در پی داشت، بی‌آنکه عایدی خاصی داشته باشد. این بود که دولت اوباما می‌بایست فتیله نزاع هسته‌ای را پایین می‌کشید و در واقع نیز پایین کشید.

پترونت
captcha