به‌روز شده در: ۰۵ آبان ۱۴۰۵ - ۱۶:۴۵
انديشكده استراتفور تحليل كرد

چرایی وضعیت خاورميانه از آغاز تاكنون، بررسی تاریخی رویدادها و روندهای خاورمیانه

يك انديشكده امريكايي در گزارشي ويژه به بررسي تاريخي رويدادها و روندهاي خاورميانه از گذشته تا به امروز و تشريح چرايي وضعيت كنوني اين منطقه راهبردي پرداخت.
کد خبر: ۵۸۰۰۲
تاریخ انتشار: ۰۱ مرداد ۱۳۹۴ - ۱۵:۵۰
خبراقتصادی - انديشكده استراتفور در مقاله‌يي به قلم جورج فريدمن، رييس اين انديشكده اطلاعاتي نوشت: اصطلاح «خاورميانه» به [واژه‌يي] عميقا حساس و انعطاف‌پذير مبدل شده است. اين واژه به [استعمال آن توسط] وزارت خارجه بريتانيا در «قرن نوزدهم» بازمي‌گردد. بريتانيا اين منطقه را به سه بخش تقسيم كرد: «خاور نزديك» حوزه‌يي‌ كه به پادشاهي بريتانيا و اكثر مناطق شمال آفريقا نزديك‌تر بود؛ «خاور دور» كه در بخش شرقي هندوستان [تحت استعمار] بريتانيا واقع شد؛ و «خاورميانه» كه در ميانه هندوستان [تحت استعمار] بريتانيا و خاور نزديك قرار گرفت. اين تقسيم‌بندي، الگوي سودمندي براي وزارت خارجه بريتانيا و منطقه به شمار مي‌رفت، چون‌ بريتانيا – و تا حدودي فرانسه – هم اسامي اين منطقه و هم كشورهايي كه در حوزه‌هاي خاور نزديك و خاور دور تشكيل شدند را تعيين كرد. قرائت درست از وضعيت سياسي خاورميانه با توجه به جذابيت اين منطقه از جهان براي دخالت‌هاي خارجي، يكي از نيازهاي امروز ايران است. لذا «تعادل» بدون تاييد محتوا و تنها براي اطلاع مخاطبان خود، اقدام به انتشار اين گزارش خواهد كرد كه توسط مركز رصد انديشكده‌هاي استراتژيك اشراف ترجمه شده است.

 

 دخالت مستقيم بريتانيا در خاورميانه

امروزه اصطلاح «خاورميانه»– به معناي وسيع كلمه- به كشورهاي غالبا مسلمان از غرب افغانستان تا سواحل شمالي آفريقا اطلاق مي‌شود. [ساكنان] اين منطقه– به استثناي تركيه و ايران– عمدتا عرب و مسلمان هستند. بريتانيا «موجوديت‌هاي سياسي» را كه از دولت- ملت‌هاي اروپايي الگوبرداري شده بودند در اين منطقه به وجود آورد. بريتانيا «شبه‌جزيره عرب» كه ساكنان آن از ائتلاف‌هاي پيچيده قبايل [مختلف] تشكيل شده بودند را به «عربستان سعودي»–كشوري بر پايه يكي از اين قبايل؛ «آل‌سعود» – مبدل كرد. همچنين بريتانيا عراق را به وجود آورد و با حيله‌گري از مصر يك پادشاهي متحد ساخت. تركيه و ايران– مستقل از بريتانيا– به دولت- ملت‌هاي سكولار مبدل شدند.

 

 شكاف ميان سكولاريسم اروپايي و اسلام

اين مساله دو نقطه اختلاف را در خاورميانه تبيين مي‌كند: نخست ميان «سكولاريسم اروپايي» و «اسلام». «جنگ سرد»– همزمان با مداخله عميق شوروي در اين منطقه – ايجاد اين نقطه اختلاف را تسريع بخشيد. بخشي از منطقه سكولار، سوسياليست و نظامي‌گرا شكل گرفت. بخش ديگر از منطقه– به‌ ويژه در شبه‌ جزيره عربي-اسلام‌گرا، سنتي و سلطنت‌طلب به شمار مي‌رفت. به طور كلي بخش دوم «غرب‌گرا» بود و بخش نخست – به‌ ويژه مناطق عربي– «شوروي‌گرا» بود. مسلما اين منطقه [از اين تقسيم‌بندي] پيچيده‌تر بود اما اين تمايز چارچوبي منطقي را در اختيار ما قرار مي‌دهد.

 

 شكاف ميان كشورهاي به وجود آمده

نقطه اختلاف دوم ميان «كشورهاي به وجود آمده» و «واقعيت زيربنايي منطقه» شكل گرفت. كشورهاي اروپايي به طور كلي در قرن بيستم با «مفهوم ملت» مطابقت پيدا كردند. [اما] كشورهايي كه در خاورميانه توسط اروپايي‌ها به وجود آمدند[با مفهوم ملت] منطبق نشدند. چيزي در سطوح فوقاني و تحتاني وجود داشت؛ قبايل، خاندان‌ها و گروه‌هاي قومي در سطح تحتاني قرار داشتند كه هم كشورهاي ابداعي را تشكيل دادند و هم توسط مرزها تقسيم شدند. [گروه‌هاي] متعدد اسلام‌گرا و طرفدار جنبش‌هاي اسلامي عمده– شيعه و اهل سنت – در سطح فوقاني قرار گرفتند كه مدعي وفاداري فرامليتي بودند. بايد به اين موارد «جنبش پيرو اتحاد اعراب» را كه توسط «جمال عبدالناصر»، رييس‌جمهوري پيشين مصر– او بر اين باور بود كه كشورهاي عربي بايد زير چتر «يك ملت عربي» متحد شوند – آغاز شد، اضافه كرد.

 

 ايجاد يك جغرافياي سياسي نوين

بنابراين هرگونه فهمي از خاورميانه بايد با ايجاد «يك جغرافياي سياسي نوين» پس از «جنگ جهاني اول» كه بر واقعيت‌هاي بسيار متفاوت اجتماعي و سياسي تحميل شد و تلاشي براي محدود كردن قدرت گروه‌هاي قومي و منطقه‌يي مختلف بود، آغاز شود. به‌كارگيري «سكولاريسم» و «سنت‌گرايي» و استفاده ابزاري از آنها براي كنترل گروه‌هاي فرامليتي و ادعاهاي ديني گسترده راه‌حلي بود كه بسياري از دولت‌ها در پيش گرفتند رژيم‌صهيونيستي يكي از نقاط متحدكننده‌يي بود كه همه [طرفين] با آن به مخالفت برخاستند اما حتي در اين مساله نيز يك رفتار دوگانه مشاهده مي‌شد. دولت‌هاي سكولار سوسياليست مانند مصر و سوريه فعالانه به مخالفت با اسراييل برخاستند. دولت‌هاي سنتي سلطنت‌طلب– كه توسط دولت‌هاي سكولار سوسياليست مورد تهديد قرار گرفتند – رژيم‌صهيونيستي را به عنوان متحد خود قلمداد كردند.

 

 جنبش سكولار سوسياليست حمايت و اعتبار خود را از دست داد

اقتدار[دولت‌هاي] سنتي سلطنت‌طلب در پي فروپاشي «اتحاد جماهير شوروي» و متعاقب آن قطع حمايت از دولت‌هاي سكولار سوسياليست گسترش پيدا كرد. هرچند بسياري از اين دولت‌ها از توانايي مالي بهره‌مند بودند اما اين مساله [تنها به] ثروت مرتبط نبود؛ بلكه مساله ارزش‌ها مطرح بود. جنبش سكولار سوسياليست حمايت و اعتبار خود را از دست داد. جنبش‌هايي نظير فتح – كه بر پايه سكولاريسم سوسياليست و حمايت شوروي استوار بودند– قدرت خود را به گروه‌هاي نوظهوري واگذار كردند كه به تنها ايدئولوژي باقيمانده–اسلام- تمسك جستند. جريان‌هاي مخالف گسترده‌يي در طول اين روند به وجود آمدند اما يكي از نكات قابل ‌توجه اين بود كه بسياري از «دولت‌هاي سكولار سوسياليست» كه با دادن وعده بزرگ روي‌كار آمدند به حيات خود– هرچند بدون نويد يك جهان جديد– ادامه دادند. حاكماني مانند حسني مبارك در مصر، بشار اسد در سوريه و صدام حسين در عراق در قدرت باقي ماندند. از آنجا ‌كه اين جنبش روزگاري حتي با وجود رهبران فاسد آن نويدبخش بود، پس از فروپاشي «اتحاد جماهير شوروي» كاملا به فساد آلوده شد.

 

 امريكا ميراث‌دار نقش امپراتوري

فروپاشي «اتحاد جماهير شوروي» به تقويت اقتدار اسلام انجاميد، چون‌ مجاهدان شوروي را در افغانستان شكست دادند همچنين گزينه‌هاي جايگزين اسلام از بين رفتند. به‌ علاوه اشغال كويت توسط عراق با آخرين روزهاي [حاكميت] «اتحاد جماهير شوروي» مصادف شد. هر دو كشور بقاياي «ديپلماسي بريتانيا» به شمار مي‌روند. ايالات متحده كه ميراث‌دار نقش بريتانيا در خاورميانه بود– براي حفاظت از عربستان سعودي – ديگر ابداع بريتانيا – و آزادسازي كويت از [اشغال] عراق مداخله كرد. از ديدگاه غرب، انجام اين اقدام براي ايجاد ثبات در منطقه ضروري بود. چنانچه برتري منطقه‌يي حاصل و با چالشي مواجه نمي‌شد شايد پيامدهايي به‌ همراه مي‌داشت. عمليات «توفان صحرا» با تركيب ائتلاف مخالف شوروي با كشورهاي عربي ساده و منطقي به نظر مي‌رسيد.

 

 انديشه احياي اتحاد اسلام

تجربه «شكست شوروي در افغانستان» و از دست ‌رفتن «مشروعيت حكومت‌هاي سكولار» راه را براي دو فرآيند هموار كرد. نخست، حكومت‌هاي موجود از ديدگاه «گروه‌هاي فراملي منطقه» قدرتمند اما فاقد مشروعيت بودند.

 

 امريكا در نبردهاي فراملي گرفتار شد

اين مساله به [حادثه] يازدهم سپتامبر منتهي شد. در كوتاه‌مدت، به نظر مي‌رسيد كه عمليات به شكست منجر شده است. ايالات متحده به‌شدت به اين حملات واكنش نشان داد، اما هيچ‌گونه آشوبي در منطقه اتفاق نيفتاد، هيچ حكومتي ساقط نشد و بسياري از حكومت‌هاي اسلامي با امريكا همكاري كردند. امريكا طي اين مدت‌زمان، جنگي تهاجمي را عليه القاعده و متحدش طالبان آغاز كرد. ايالات متحده مرحله نخست را به سرانجام رساند. اما در مرحله دوم، امريكا – همگام با اشتياق اين كشور براي شكل‌دهي داخلي به عراق و افغانستان و ديگر كشورها – در نبردهاي فراملي گرفتار شد. امريكا درگير ايجاد راه‌حل‌هاي تاكتيكي به‌جاي مقابله با مشكل راهبردي بود؛ طوري‌كه موسسات ملي در منطقه خاورميانه با آغاز جنگ در حال فروپاشي بودند.



 تضعيف كردن دولت‌ها و نيرومند ساختن گروه‌هاي فراملي

امريكا معضل بزرگ‌تري را در 3بخش طي [فرآيند] نابودي القاعده پديد آورد: نخست، امريكا گروه‌هاي فراملي را آزاد ساخت. دوم، جايي كه امريكا درگير نبرد شد، اين كشور خلأيي را پديد آورد كه قادر به پر كردن آن نبود. در نهايت، گروه‌هاي افراط‌گرا با توجه به «تضعيف كردن دولت‌ها» و «نيرومند ساختن گروه‌هاي فراملي» استدلال قاطعانه‌يي را به‌منظور [ايجاد] خلافت – به عنوان تنها نهادي كه قادر به اداره موثر جهان اسلام است و همچنين تنها روش مقاومت در برابر امريكا و متحدانش – ارائه كردند. به‌عبارت ديگر، جايي كه القاعده نتوانست عليه دولت‌هاي فاسد آشوب به‌پا كند، ايالات متحده برخي از همان دولت‌ها را با موفقيت نابود يا تضعيف كرد و [از اين طريق] راه را براي [ظهور] «گروه‌هاي افراطي فراملي» مهيا كرد.

 

 جنگ سوريه دربردارنده مولفه‌اي فراملي

[تحولات] «بهار عربي» با قيام‌هاي دموكراتيك و آزادي‌خواهانه – همانند [تحولات] اروپاي شرقي در سال 1989 – اشتباه گرفته شد. اين تحولات بيش از هر چيز ديگري، قيام يك جنبش «پيرو اتحاد اسلام» بود كه عمدتا در براندازي حكومت‌ها ناكام ماند و يكي از اين كشورها را – سوريه – در جنگ داخلي طولاني‌مدت گرفتار ساخت. اين جنگ دربردارنده مولفه‌يي فراملي است؛ [بدين‌معني كه] جناح‌هاي مختلف عليه يكديگر صف‌آرايي كرده‌اند و به‌همين دليل امكان تحرك [بيشتري] در اختيار  (داعش) – كه شاخه‌يي از القاعده بود – قرار گرفته است. همچنين، اين مساله «مشوق دومي براي طرح خلافت» به وجود آورد. گروه‌هاي «پيرو اتحاد اسلام» هم در حال مبارزه با امريكا و هم در حال نبرد با شيعيان – در چارچوب خدمت به خلافت اهل سنت – به سر مي‌برند.  (داعش) – تقريبا 15سال بعد و به كمك جنبش‌هايي كه قادر به انجام مبارزه مداوم در ديگر كشورهاي اسلامي، علاوه بر سوريه و عراق، هستند- نتيجه‌يي را كسب كرد كه القاعده در سال 2001 خواهان دستيابي به آن بود.

 

 راهبرد جديد امريكا و تبعات آن

در همين راستا، ايالات متحده وادار به تغيير راهبرد شد. امريكا قادر به درهم شكستن القاعده و نابود ساختن ارتش عراق بود. اما توانايي ايالات متحده براي اشغال عراق يا افغانستان و برقراري آرامش در آنجا با محدوديت همراه بود. همان فرقه‌گرايي كه رسيدن به «دو هدف نخست» را ميسر ساخت، مانع برقراري آرامش شد. انجام همكاري با يك گروه – در جريان دودوزه‌بازي كه نيروهاي امريكايي را در برابر برخي از گروه‌هاي متمايل به انجام مبارزه، به دليل حمايت ايالات متحده از گروهي ديگر، در موقعيت آسيب‌پذيري قرار داد – به ناخشنودي گروه ديگري انجاميد. امريكا در سوريه -كه دولت سكولار اين كشور با تعدادي از «نيروهاي سكولار و مذهبي» (و نه افراط‌گرا) و همچنين «گروه داعش در حال ظهور» مبارزه مي‌كرد- قادر به متحد ساختن «نيروهاي فرقه‌گراي» غير [عضو] داعش در يك نيروي راهبردي تاثيرگذار نبود. به‌علاوه ايالات متحده نتوانست با «دولت علوي اسد» به دليل برخي از سياست‌هايش به صلح دست يابد و اين كشور با نيروهاي موجود از رويارويي با داعش عاجز بود.

 

 واقعيت حقيقي نيروهاي فراملي

مركز خاورميانه از لحاظي تقديس شده و به گردابي از نيروهاي در حال رقابت مبدل شده است. اين منطقه در مرزهاي ميان لبنان و ايران دو چيز را نشان داد: نخست، اين مساله نشان داد كه نيروهاي فراملي واقعيت حقيقي اين منطقه به شمار مي‌روند. دوم، اين نيروها و به‌ويژه داعش در جريان از ميان برداشتن مرز سوريه و عراق مولفه اصلي خلافت را – يك قدرت فراملي يا به‌طور دقيق‌تر قدرتي كه وراي مرزها قرار مي‌گيرد- به وجود آوردند.

راهبرد امريكا به يك نسخه به‌غايت پيچيده‌تر «سياست رونالد ريگان»، رييس‌جمهوري امريكا، در دهه 1980 مبدل شد: [به‌عبارت ديگر] براي نيروهاي محارب امكان جنگيدن را فراهم ساخت. داعش نبرد را به جنگ با شيعيان و دولت- ملت‌هاي استقرار يافته مبدل ساخت. 4قدرت اصلي اين منطقه را در خود محصور كرده‌اند: ايران، عربستان‌سعودي،رژيم‌صهيونيستي و تركيه. هر يك از اين قدرت‌ها با اين موقعيت به [شيوه‌يي] متفاوت برخورد كردند. هر يك از اين ملت‌ها داراي جناح‌هاي داخلي هستند، اما هر كشور با وجود اين دسته‌بندي‌ها از آزادي عمل برخوردار بوده است. به‌عبارت ديگر، 3كشور از اين 4 قدرت، غيرعرب و يكي از آنها عرب به شمار مي‌روند؛ عربستان‌سعودي شايد بيش از ديگران از تهديدات داخلي هراس دارد.


 واكنش ايران، عربستان و اسراييل در برابر تهديد داعش

تهديد «داعش» براي ايران اين است كه شايد اين گروه يك دولت تاثيرگذاري را- كه ممكن است ايران را مورد تهديد قرار دهد- مجددا در بغداد مستقر سازد. بنابراين تهران از شيعيان عراق و دولت علوي اسد حمايت به عمل آورده است. «داعش» براي عربستان- كه در گذشته متحد «نيروهاي افراط‌گراي سني» بوده است- تهديد وجودي به شمار مي‌رود. ممكن است درخواست اين گروه براي [ايجاد] «يك جنبش اسلامي فراملي»- باتوجه به پيشينه وهابيت- در ميان [مردم] عربستان طنين‌انداز شود. [خاندان] آل‌سعود، ديگر اعضاي «شوراي همكاري خليج‌فارس» و اردن از فراملي‌بودن داعش و همچنين از قدرت شيعيان در عراق و سوريه هراس دارند. اين وضعيت براي اسراييل هم ممتاز و هم هراس‌انگيز بوده است. اين وضعيت به دليل اينكه دشمنان اسراييل را مقابل يكديگر قرار داده، ممتاز بوده است. دولت اسد در گذشته از «حزب‌الله» به ‌منظور نبرد با اسراييل حمايت به عمل آورده است.

داعش در درازمدت تهديدي عليه اسراييل به شمار مي‌رود. امنيت اسراييل تا زماني كه [اعضاي] اين گروه درحال نبرد باشند، تقويت خواهد شد. مشكل زماني پديد مي‌آيد كه در نهايت يكي از اين طرف‌ها در سوريه پيروز خواهد شد و آن نيرو شايد بيش از هر زمان ديگري- به‌ويژه چنانچه «ايدئولوژي گروه داعش» به فلسطين راه پيدا كند- [براي اسراييل] خطرناك خواهد بود. در نهايت «[حكومت] اسد» خطرات كمتري نسبت به داعش به همراه دارد و [اين مساله] دشواري گزينه‌هاي [پيش‌روي] اسراييل را در درازمدت نشان مي‌دهد.

 

 ارسال تسليحات به گروه‌هايي ناشناخته در سوريه توسط سازمان اطلاعاتي تركيه

دشواري فهم [نقش] تركيه- يا دست‌كم دولت تركيه كه در انتخابات اخير مجلس اين كشور متحمل شكست شد- از ديگر طرف‌ها بيشتر است. دولت تركيه با «حكومت اسد» خصومت دارد؛ به ميزاني كه اين دولت تهديد ناشي از داعش را كمتر از [حكومت اسد] قلمداد مي‌كند. دو نگرش براي تبيين ديدگاه دولت تركيه وجود دارند: نخست، اينكه تركيه از ايالات متحده انتظار دارد تا داعش را در نهايت شكست دهد و اين مداخله در سوريه نظام سياسي تركيه را مورد تاكيد قرار دهد. دوم، اينكه شايد دولت تركيه- در مقايسه با ديگر دولت‌ها در منطقه- از پيروزي داعش انزجار كمتري داشته باشند. درحالي كه دولت تركيه چنين اتهاماتي را قويا رد كرده، شايعه حمايت از دست‌كم برخي از جناح‌هاي داعش به تداوم سوءظن‌ها در پايتخت‌هاي غربي انجاميده است و ارسال تسليحات به گروه‌هايي ناشناخته در سوريه توسط «سازمان اطلاعاتي تركيه» به يكي از مباحث عمده در انتخابات تركيه مبدل شد. اين مساله قابل ‌فهم نيست: مگر اينكه دولت تركيه داعش را به عنوان جنبشي- كه در نهايت تركيه قادر به تحت كنترل درآوردن آن خواهد بود و [اين جنبش] راه را براي اعمال‌ نفوذ تركيه در منطقه هموار خواهد كرد- قلمداد كند يا مگر اينكه دولت تركيه بر اين باور باشد كه روياروي مستقيم با داعش به واكنش متقابل اين گروه عليه تركيه خواهد انجاميد.



 نقش داعش درمنطقه خاورميانه

داعش تداوم طبيعي القاعده- كه آغازگر احساس قدرت اسلامي بود و ايالات متحده را به تهديدي عليه اسلام مبدل ساخت- به شمار مي‌رود. داعش چارچوبي نظامي و سياسي براي بهره‌گيري از موقعيتي كه القاعده پديد آورد، ايجاد كرد. «عمليات‌هاي نظامي» اين گروه- از تسخير موصل تا تحت كنترل درآوردن رمادي و پالميرا- شگفت‌انگيز بوده است. انعطاف‌پذيري تكفيري‌هاي داعش در ميدان نبرد و توانايي گسيل «تعداد كثيري از نيروهاي رزمي» اين پرسش را به وجود مي‌آورد كه آنها منابع و آموزش خود را از كجا تامين مي‌كنند؟ هرچند بخش عمده نيروهاي تكفيري داعش (كه در باتلاق [خودساخته اين گروه] گرفتار شده‌اند) هنوز توسط سه قدرت متخاصم و موقعيتي اسرارآميز محصور شده‌اند. قدرت‌هاي متخاصم با يكديگر همكاري و رقابت مي‌كنند. اسراييل و عربستان درحال انجام مذاكره هستند. اين [مذاكره] مساله جديدي به شمار نمي‌رود، اما يك مساله فوري براي دو طرف وجود دارد كه در گذشته سابقه نداشته است. به ‌علاوه عربستان و ديگر كشورهاي عضو «شوراي همكاري خليج‌فارس» توانايي نظامي‌شان را- كه شايد در صورت نياز درجاي ديگري نيز مورد استفاده قرار گيرد- در يمن به نمايش گذاشتند.



 داعش همانند القاعده رفتار نمي‌كند

احتمالا اين معضل تا هنگامي كه «[خاندان] آل‌سعود» قادر به حفظ ثبات سياسي خود هستند، تحت كنترل باقي خواهد ماند. اما داعش از قبل وراي اين معضل- براي نمونه در ليبي درحال انجام عمليات است- گام نهاده است. بسياري گمان مي‌كنند كه اين نيروها تنها اسم داعش را يدك مي‌كشند يا به‌عبارت ديگر گروه‌هايي انحصاري به شمار مي‌روند. اما داعش همانند القاعده رفتار نمي‌كند. اين گروه آشكارا خواهان برقراري خلافت است و اين آرمان نبايد به فراموشي سپرده شود. اين گروه دست‌كم در سطح راهبردي از طريق فرماندهي مركزي و نظارتي فعاليت مي‌كند كه اين مساله باعث مي‌شود تا عملكرد داعش از بسياري از نيروهاي غيردولتي كه تاكنون مشاهده كرده‌ايم، بسيار موثرتر باشد.



 تغذيه داعش از ايدئولوژي القاعده

ظاهرا «سكولاريسم درجهان اسلام» در [مرحله] عقب‌گرد نهايي قرار گرفته است. دو بخش از اين مبارزه درون جهان اسلام در [سطح] فوقاني (اهل سنت در مقابل تشيع) و در [سطح] تحتاني (جناح‌هاي پيچيده و درحال تعامل) قرار دارند. جهان غرب سلطه‌گري بر اين منطقه را پس از [فروپاشي امپراتوري] عثماني تقبل كرده و آن را براي تقريبا يك قرن ادامه داد. اكنون كشورهاي غربي از اقتدار لازم براي برقراري آرامش درجهان اسلام بي‌بهره هستند. برقراري آرامش در ميان يك‌ميليارد نفر خارج از توانايي هرقدرتي است. داعش از ايدئولوژي القاعده تغذيه كرده و براي «نهادينه ساختن آن» كوشش مي‌كند. كشورهاي هم‌جوار [گروه دولت اسلامي] گزينه‌ها و تمايل اندكي براي انجام همكاري دارند. اقتدار جهاني از منابع [لازم] براي شكست داعش و مهار شورش‌هاي به‌دنبال آن بي‌بهره است. ديگر كشورها مانند روسيه از گسترش [ايدئولوژي] داعش درميان جمعيت مسلمان خود بيمناك هستند.

 

 ظهور داعش پس از شكست ظاهري القاعده

توجه به اين نكته قابل ‌تامل است كه فروپاشي «اتحاد جماهير شوروي» حوادثي را كه ما اكنون مشاهده مي‌كنيم، پديد آورد. همچنين توجه به اين مساله قابل‌ تامل است كه شكست ظاهري القاعده راه را براي [ظهور] داعش- جانشين طبيعي القاعده- هموار ساخت. پرسش موجود اين است كه آيا چهار قدرت منطقه‌يي قادر هستند و تمايل دارند تا داعش را تحت كنترل خود درآورند. همچنين درقلب اين پرسش راز «آنچه تركيه خواهان آن است»- به‌ويژه باتوجه به اينكه ظاهرا قدرت رجب طيب اردوغان، رييس‌جمهور تركيه درحال افول است- جاي دارد.

به نقل از تعادل 
captcha