من اینجا ریشه در خاکم. من اینجا عاشق این خاکِ از آلودگی پاکم. من اینجا تا نفس باقیست میمانم.
خبراقتصادی: وقتی از باغ پرندگان و دلفین های کیش بازدید می کنید شعری که حسین ثابت موسس این مجموعه در برنامه خبری خود می خواند نیز فراموشتان نمی شود و وقتی به کار باشکوه مهندس حسین ثابت و همکارانش درود می فرستید و به همت و غیرت این مرد پرتلاش و عاشق ایران فکر می کنید که چگونه سرمایه گذاری کرده و به عشق ایران چه محیط دیدنی را ایجاد کرده است برای شما شعر فریدون مشیری با عنوان ریشه در خاک نیز با معناتر می شود.
متن کامل این شعر اکنون از نظر گرامی شما می گذرد.
تو از این دشتِ خشکِ تشنه روزی کوچ خواهی کرد و اشکِ من تو را بدرود خواهد گفت.
نگاهت تلخ و افسردهست.
دلت را خار خار ناامیدی سخت آزردهست.
غم این نابسامانی همه توش و توانت را زتن بُردهست!
تو با خون و عرق، این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی.
تو با دست تهی با آن همه طوفانِ بنیانکن در افتادی.
تو را کوچیدن از این خاک، دل بر کندن از جان است!
تو را با برگبرگِ این چمن پیوندِ پنهان است. تو را این ابر ظلمتگستر بیرحم بیباران،
تو را این خشکسالیهای پی در پی،
تو را از نیمه ره بر گشتن یاران،
تو را تزویر غمخواران، ز پا افکند!
تو را هنگامۀ شوم شغالان، بانگ بیتعطیل زاغان، در ستوه آورد.
تو با پیشانی پاک نجیبِ خویش، که از آن سویِ گندمزار، طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است؛
تو با آن گونههای سوخته از آفتابِ دشت،
تو با آن چهرۀ افروخته از آتش غیرت، ـ که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است،
تو با چشمانِ غمباری، ـ که روزی چشمۀ جوشان شادی بود و، ـ اینک حسرت و افسوس، بر آن سایه افکندهست خواهی رفت.
و اشکِ من تو را بدرود خواهد گفت!
من اینجا ریشه در خاکم. من اینجا عاشق این خاکِ از آلودگی پاکم. من اینجا تا نفس باقیست میمانم. من از اینجا چه میخواهم، نمیدانم! امید روشنایی گرچه در این تیره گیها نیست، من اینجا باز در این دشتِ خشکِ تشنه میرانم.
من اینجا روزی آخر از دل این خاک، با دستِ تهی گُل بر میافشانم.
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه، چون خورشید. سرود فتح میخوانم، و میدانم تو روزی باز خواهی گشت!