چرا خاورمیانه در حاشیه روند توسعه و صنعت نفت قدم بر میدارد؟
امروز به مردم این منطقه گفته میشود که نفت بزرگترین مشکلشان است و آزادیِ و دموکراسیِ صوری نیز قادر به رفع و حلِ آن مشکل! پس باید مبارک را بردارید تا مرسی بیاید و بعد با اشتباهات مرسی یک ژنرال ارتشی را به ریاستجمهوری برسانید! برای تکمیل این چرخهی پُر از نکبت هم نیاز به چند انقلابِ کور و یک کودتا دارید...
پترونت: این که بزرگترین منبعِ تأمین انرژی جهان برای حدود صد سال است که نفت نام دارد اما خاورمیانه در مقام دارندهی کسرِ بزرگی از مجموع کل ذخائر نفتی جهان، از این مزیت نسبی بزرگ هیچ استفادهای نکرده باشد؛ این که منطقهای از جهان در ثروت غرق شده باشد، اما حاصل این ثروت در بسیاری از کشورهای منطقه تنها فقر، شکاف طبقاتی و ارتجاع سیاسی حاکمان عرب باشد؛ این که انقلابات سیاسی ناشی از بهار عربی در یک منطقه اکثراً نظامهایی بدتر از نظام پیشین به مردم هدیه داده باشد؛ این که داعش در چند کشور دارای سابقه تمدن طولانی پرچم خود را برافراشته باشد؛ این که جنگ قدرتهای جهانی علیه نقاط مختلف و کشورهای گوناگون یک منطقه از جهان به مدت یک قرن به جزئی ثابت از زیستِ روزمره ساکنانِ آن منطقه بدل شده باشد، همه و همه تنها یک سوال بسیار ساده در ذهنها ایجاد میکند: «چرا؟»
در ظاهر شاید گمان ببریم که موارد فوق نمیتواند یک سرمنشاء واحد داشته باشند و این سادهانگاری یا تقلیلگراییست اگر بخواهیم همه چیز را در یک چیز خلاصه کنیم، اما در عمق حوادث همه چیز منطق بسیار ساده و همهفهمی دارد؛ منطقی که آن قدر ساده و پیشپاافتاده است که امکان ندارد آن را زیاد جدی بگیریم. آن قدر ساده است که در گذر زمانی طولانی و تحت تأثیر عصری که آن را عصر رسانهها نامیدهاند دیگر به یک منطق نامرئی و غیرقابل درک تبدیل شده است. با این وجود در این یادداشت میخواهیم انگ سادهانگاری و پذیرفتن توهم توطئه را به جان خریده اما سعی کنیم به کنه موضوع پی ببریم.
در سالهای اخیر جریان قدرتمندی در دانشگاهها و محافل (شبه)روشنفکریِ کشور ما یک ادعای مشترک و پر طنین در فضای عمومی و رسانهها مطرح کردهاند به قرار این که: نفت عامل تمام بدبختیهای ماست! آنها چنین استدلال میکنند که نفت دولتهای کشورهای نفتخیز را مسموم و رانتیر کرده و همین هم باعث ناکارآمدی، ضعف اقتصادی و احیاناً وابستگی آنها شده است. علاوه بر آن وجود نفت باعث تن پروری جامعه و کاهش بهرهوری کار به عنوان یک امر اجتماعی شده است. این استدلال در بدو امر توسط روشنفکران یک جریان خاص مطرح و پس از آن و با توجه به هژمونی بزرگ و تأثیرگذار رسانههای حامی آنها به یک باور عمومی بدل شده به گونهای که امروز از استاد دانشگاه تا مردمان عادیِ کوچه و خیابان اعتقاد راسخ دارند که این نفت است که عامل تمام مشکلات ماست. هر چند که این ادعا خود یک ادعای تکعلتی و سادهانگارانه است اما رگههایی از حقیقت نیز در آن وجود دارد؛ با این وجود کلیت و منطقِ آن مطلقاً غلط است. جالب اینجاست که مدعیان این مسئله (چه دانشگاهی و چه ژورنالیستی و روشنفکران) در برابر استدلالهای دیگر، اگر خدای ناکرده تک علتی باشد شدیدترین مواضع را اتخاذ کرده و آن را غیرقابل قبول توصیف میکنند.
ما در این یادداشت میخواهیم ایدهای قدیمی (و حتا کهنه و نخنما) را دوباره با هم مرور کرده و چند و چونِ قدیمی و دِمُده شدن آن را بررسی کنیم. بله، اگر بخواهیم تعارفات را کنار بگذاریم باید بگوییم که خاورمیانه یک قرن درجا زد، یک قرن فرو رفت، یک قرن به هیچ جا نرسید چرا که وابسته بود. عامل فلاکتِ تاریخیِ مللِ این منطقه نه نفت که ریشهایتر از آن است. این بدان میماند که دلیل اصلی سرقت از خانهای که در آن پول و طلا نگهداری میشود را وجود اشیاء باارزش در آن خانه وصف کنیم و نه کمبود تدابیر امنیتی توسط مالک خانه یا به موقع عمل نکردن پلیس یا هوشمندیِ دزدان....
این که دولت نفتی در اکثر مواقع میتواند یک دولت رانتیر، توتالیتر و فاسد باشد تا حد زیادی امری پذیرفته شده است (نمونههای کشورهای عربی حاشیه جنوبی خلیج فارس را به خاطر آورید). اما در این جا مشکل نفت نیست، مشکل دولت است. این که هر جا نفت وجود داشته باشد توجه کشورهای مرکز به آن منطقه معطوف شده و این کشورها از حکومتهای نالایق و احتمالاً دستنشانده حمایت میکنند، یا در آن جنگ به راه میاندازند، یا روند تغییرات سیاسی را برای جلوگیری از قدرتمندشدن ایدههای استقلالخواهانه تغییر جهت میدهند، دیگر مسئلهای نیست که هیچ کسی بتواند آن را به گردنِ ذاتِ نفت بیاندازد و یا آن را کنمان کند! حال سوال این است: با دانستن موارد فوق آیا باید همچنان نفت را عامل بدبختی مردم خاورمیانه بدانیم؟ یا عدم تکاملِ اجتماعی، نبود بلوغ سیاسی و از همه مهمتر دستکاریهای کشورهای مرکز را؟ اگر هنوز شِقِ اول سوالات فوق را میپسندید پس تکلیف خود را با کشوری مثل نوروژ یا همین آمریکا (بهشتِ آزادیخواهانِ سیاسی دنیا!) مشخص کنید! دولت ایالات متحده همین امروز دومین تولیدکنندهی بزرگ نفتِ دنیاست! پس چرا دومین دیکتاتوری بزرگ دنیا در این کشور وجود ندارد؟
در دنیای امروز شما باید یکی از سه فاکتور یا ترکیبی از آنها را داشته باشید تا در سطح ملی یک اقتصاد شکوفا به حساب آیید: نیروی انسانی (نیروی کارِ ارزان)، مواد خام (که البته نفت خام از هر مادهی خامی روی کاغذ بهتر است) و تکنولوژیِ صنعتی! البته میتوانید صاحب خزانهداری ایالات متحده باشد و با چاپ دلار بیپشتوانه امورات خود را بگذرانید اما این مورد چهارم یک استثناء است و تنها برای قدرت هژمون آمریکا کار میکند. بگذریم؛ چین نیروی کار ارزان داشت و حالا یک قدرقدرت است، اروپا تکنولوژی دارد و امروز سطح کیفی زندگی مردمان خود را بالا نگه داشته (البته نباید عامل انباشت ثروت استعماریِ قرون گذشته کشورهایی نظیر انگلیس را از یاد برد). کشورهایی مثل روسیه و برزیل مواد خام دارند و جزء قدرتهای بزرگ اقتصادی به حساب میآیند. بنابراین حداقل میتوان مثل روسیه و نوروژ نفت داشت و قدرت اقتصادی هم داشت! اما چرا در مورد خاورمیانه این اتفاق نمیافتد؟ جواب بسیار ساده است: برزیل، نوروژ، روسیه، آفریقای جنوبی و سایر کشورهای تولیدکننده مواد خام، وابسته نیستند و حاکمانشان هم برای خوشایند هیچ کشور دیگری دست به هیچ خیانتی علیه «کشور» خود (نمیگوییم «مردمِ» خود، چراکه در عمل حاکمان این کشورها نیز برای منافع درصد اندکی از جمعیت خود تلاش میکنند) نمیزنند. در بسیاری از کشورهای عربی خاور میانه مسئله دقیقاً عکس این است. به عنوان مثال، این آمریکا بوده است که آلسعود را برای 80 سال گذشته در قدرت نگه داشته است و نه قابلیتهای زمامداری آلسعود.
امروز دیگر میتوان ادعا کرد که انقلاب سیاسی-اجتماعی پدیدهایست که با شدت و ضعفهایی در تمام نقاط خاورمیانه در سالهای دور و نزدیک تجربه شده و در موارد بسیاری نیز با شکستهایی روبرو شده است. شاید اگر این موارد را تجربههای لازمِ تاریخی و نقاط عطفی برای تکامل تدریجی سیستمهای اجتماعی-سیاسی بدانیم، چندان هم تلخ به این روند تاریخی نگاه نکنیم. اما باید توجه داشت که انقلابات خاورمیانه را باید ماهیتاً متفاوت از انقلابات سایر نقاط جهان دانست، چرا که در این منطقه به خاطر سنت سیاسیِ سطح پایین کشورهای مختلفِ آن و همچنین نفوذ سیاسی اعجابانگیز قدرتهای مرکز، پیدایش انقلاب کاملاً استقلالخواهانه دشوار است. برای نمونه کافیست انقلابات و شبهانقلابات سالهای اخیر خاورمیانه را به یاد آورید؛ در خاورمیانه به عکس انقلابات قرن بیستم و تحولات متأخر سایر نقاط جهان، شعارها تنها معطوف به معیشت و موضوع کاملاً مبهمی (برای مردمان تحولخواه این منطقه) به نام آزادی است؛ چیزی که از شعار معروف «نان و آزادی» در میادین مصر و لیبی در سال 2011 کاملاً مشخص است. ترکیب فقر و عدم شناخت از علت اصلی آن (یعنی وابستگی)، مردم مصر و لیبی و سوریه را امروز به جایی رسانده که نه نانی در سفره خود میبینند و نه چندان خود را آزادتر از قبل میدانند. در واقع در بهار عربی استقلالخواهی هیچگاه در حد رکن اساسی خواستههای مردمی مطرح نشد و روابط سیاسی با کشورهای مرکز پیش و پس از تغییر حکومتها دستنخورده باقی ماند.
عدم شناخت ابعاد وابستگی اقتصادی، سیاسی و اجتماعیِ خاورمیانه توسط ساکنان آن باعث شده است تا امروز به گونهای همهچیز وارونه به آنها ارائه شود: امروز به مردم این منطقه گفته میشود که نفت بزرگترین مشکلشان است و آزادیِ و دموکراسیِ صوری نیز قادر به رفع و حلِ آن مشکل! پس باید مبارک را بردارید تا مرسی بیاید و بعد با اشتباهات مرسی یک ژنرال ارتشی را به ریاستجمهوری برسانید! برای تکمیل این چرخهی پُر از نکبت هم نیاز به چند انقلابِ کور و یک کودتا دارید، اولی را خودتان انجام بدهید، دومی را هم هستند کسانی که برای شما انجام دهند.... شما آزادید که برای بدست آوردن یک دیکتاتوریِ فاسدِ دیگر، قدرت انتخاب داشته باشید و همچنان نفت را هم بزرگترین مشکل خود بدانید.