توان روسیه و چین برای تبدیل شدن به ابرقدرتهای سیاسی و اقتصادی به دلایلی نظیر اقدامات شتابزده، ایجاد اختلالات مالی از طرف غرب یا حوادث پیشبینیناپذیر مانند وقوع جنگی همهگیر، به هرز رفته و کشورهای مرکزی فعلی میتوانند از سقوط سیستم مالی و هژمونی نظامی-سیاسی خود جلوگیری کرده و بقای سیستم فعلی را برای مدتی نامعلوم تضمین کنند.
پترونت: در روزهای اخیر یکی از مهمترین اخبار حوزه نفت و گاز که به هیچ وجه هم تنها در حوزه نفت، گاز و انرژی محدود نخواهد ماند، خبر توافق بر روی ساخت خطلولهای 30 میلیارد دلاری توسط روسیه، هند و چین برای انتقال محصولات هیدروکربنی روسیه به هند از مسیر خاک چین است. خطلولهای که بزرگترین و پرهزینهترین خطلوله انتقال انرژی جهان خواهد بود. این خبر در سطح پدیداریِ خود، خبری معمولی و حتی نه چندان مهم به شمار میآید؛ اما در عمق روابط و منازعات امروز جهانی، خبری بسیار مهم و تعیینکننده است. ما در پترونت ظرف چند ماه گذشته یادداشتهایی پرتعدادی پیرامون پیامدهای حوادث اخیر بینالمللی و دنیای تازهای که پیشِ روی کشورهای مختلف جهان قرار گرفته است، منتشر کردهایم؛ یادداشتهایی که قریب به اتفاقِ پیشبینیهایشان، با درصد قابل تحملی از خطا، یک به یک در حال محقق شدن هستند. در این یادداشت میکوشیم به یکی از مواردی که قبلاً به صورت پراکنده به آن اشاره کرده بودیم، به صورت متمرکز بپردازیم: نقشه جدید بازار انرژی جهانی، افتراقِ قدرتها و ساختار دو قطبیِ آینده سیاسی جهان.
ظرف دو دهه گذشته کشورهایی که سابقاً کشورهایی فقیر، پرجمعیت و بیآینده به حساب میآمدند، به ناگهان دچار تحولی ژرف از لحاظ اقتصادی شدهاند. نمود بارز و دمدستیترین مثال برای گزاره بالا، مورد چین است: کشوری که امروز به کارخانه جهان تبدیل شده و بزرگترین مصرفکننده انرژی لقب گرفته است. غیر از چین، نمونههایی نظیر برزیل و هند را هم نمیتوان از قلم انداخت. این سه در کنار روسیه و آفریقای جنوبی که عموماً تا به حال در اردوگاه کشورهای متروپُلِ قرن بیستم قرار گرفته بودند، حالا چند سالی میشود که ساز خود را بر مبنای دستورات رهبر ارکستر اقتصادی جهان، یعنی خزانهداری آمریکا، صندوق بینالمللی پول و بانک جهانی کوک نمیکنند و به بیانی دیگر خواستار نظمی تازه و ساختاری متفاوت در اقتصاد جهانی هستند. اما این ناهمنوایی تا به حال هیچگاه در حدی نبوده است که روابط بینالملل و نظم اقتصادی-سیاسی مسلط را تحت تأثیر خود قرار دهد. با این وجود به تازگی نشانههایی از پوستاندازی استراتژیک این کشورها به صورت روزانه از طرف خبرگزاریهای مختلف مخابره میشود.
بگذارید ابتدا نقشهای انتزاعی از نظم مسلط فعلی و بعد از آن نقشهای فرضی و پیشگویانه از نظم در حال تولد برای خود ترسیم کنیم: در نقشه فعلی، اروپای غربی و ایالات متحده مرکزیت اقتصاد جهانی را به عهده داشته و شریانی از مواد خام و خصولاً اَبَرکالای نفت از کشورهای پیرامونی -موسوم به جهان سوم- به خود وارد کرده و به صورت بالعکس کالاهای مصرفی و دلار را به پیرامون صادر میکنند. در این میان کشورهایی هم به عنوان کشورهای واسط و میانی قرار دارند که عموماً غیر از پیروی از فرامین هسته مرکزی هیچ کار دیگری از آنها ساخته نیست. در این مدل انتزاعی، خاورمیانه و آمریکای جنوبی و همچنین روسیه پس از فروپاشی شوروی، تنها وظیفه تغذیه اقتصاد مادر و صادرات مواد خام به آنجا را برعهده دارند. بنا به این ساختارِ به شدت وابسته، کشورهای پیرامونی از قضا مناطق مورد علاقه و مورد نیاز کشورهای مادر به حساب آمده و به نوعی حیاط خلوت آنها به شمار میآیند. تمام خطوط لوله، همه نفتکشها و تمامی جریانهای مالی مانند شریانها و وریدهای منتهی به قلب، به آمریکا و اروپای غربی منتهی میشوند و به این ترتیب نظم نابرابر جهانی فعلاً میتواند به خوبی خود را بازتولید کند.
اما این نقشه در دهه نود و دهه اول قرن بیست و یک، کم کم و در پی بروز طوفانهایی از گریز سرمایه برای یافتن نیروی کاری ارزانتر از نیرویِ کار کشورهای غربی، رو به اضمحلال گذاشته و هر روز سرمایههای بیشتری سر از کشورهای پرجمعیت و اساساً تا به حال بیاهمیت جهانی درآوردند. این اتفاق نقطه عطف و لحظه بروز شکافی عمیق در نظم مسلط جهانی به شمار میآید. گسستی که تا به حال غرب توانسته با توسل به حقههای مالی و همچنین استفاده از هژمونی سیاسی-فرهنگی از تبدیل شدن آن به یک فروپاشی همهجانبه جلوگیری کند. اما اتفاقات اخیر و منازعات مربوط به بحران جاری در اروپای شرقی شاید لحظهای از تاریخ باشد که این گسست، نظم کهنه را برای همیشه به فراموشی بسپرد.
امروز چین بیشتر از آمریکا نفت و گاز میخواهد، بیشتر از اروپا کالا تولید میکند و رشد اقتصادی به مراتب سریعتری نسبت به کشورهای مرکز دارد. در یک کلام، امروز چین یک قطب سرمایه جهانی به شمار میآید. هند هم علیرغم فقر گسترده، اقتصادی رو به رشد و تشنه انرژی دارد، بزرگترین «دموکراسی» جهان به شمار میرود و به هیچ وجه آینده پیشِ روی خود را مثل قرن بیستم تیره و تار نمیبیند. مورد روسیه به خاطر سابقه تاریخی و ریشه غربی این کشور از یک سو و دارا بودن ذخایر عظیم انرژی از سوی دیگر تا حدودی متفاوت است؛ اما این کشور امروز به لحاظ سیاسی در موضعی قرار دارد که برای آینده سیاسی اروپا، تصمیمگیری میکند. برزیل و آفریقای جنوبی اما به نسبت این سه هنوز افتراقات اساسی خود با غرب را هویدا نکردهاند، اما دیگر چندان هم کشورهایی دست و پا بسته در برابر اقتصادهای مرکز به حساب نمیآیند.
البته ترسیم این نقشه سیاسی تازه به معنای افول کامل غرب نیست. غرب، آمریکای جنوبی و روسیه را به عنوان دو شریان اصلی تغذیه اقتصادی خود از دست داده است، اما خاورمیانه -منهای ایران- را همچنان در چنگ خود دارد و این اهرم به هیچ وجه اهرمی کماهمیت نیست. علاوه بر آن سیستم پولی جهانی که همچنان توسط خزانهداری آمریکا کنترل میشود، فعلاً استیلای صوری ایالات متحده را تضمین کرده است. اما مطمئنا روسیه و چین تا ابد به منطق دلار تن نخواهند داد. دلار بهعنوان واحد ارزی پایه در مبادلات بینالمللی عمل میکند. این امر از یک سو باعث تقاضای خارجی فزاینده برای دلار میشود؛ در نتیجه، آمریکا میتواند دائماً سقف بدهیهای خود را بدون ورشکستگی اقتصادی بالا ببرد. در سیستم فعلی اقتصادی جهان، آمریکا بیشتر از توانایی اقتصادی خود مصرف میکند و این برای اقتصادهای رو به رشد پذیرفتنی است. از طرف دیگر، دلار در زمانی که ایالات متحده مناسب ببیند بهعنوان، ابزار تحریم سایر کشورها وارد صحنه میشود و اقتصاد آنها را دچار لطمات اساسی میکند. این خود بزرگترین نابرابری اقتصادی در دوران مدرن است.
این مقدمه طولانی حالا ما را به نسبت به خبر ابتدای این یادداشت حساستر میکند. روسیه در اوکراین دخالت گستردهای کرده است و در حال حاضر از طرفی میخواهد وابستگی اقتصادی خود به اروپا را کاهش دهد و از طرفی دیگر بازار محصولات هیدروکربنیاش را به سمت کشورهایی که آینده جهان را رقم خواهند زد، سوق دهد. بنابراین باید به جای فروش گاز به اروپا و تهدیدات اقتصادی پیرامون آن به تغذیه اقتصادهای چین و هند بپردازد. روسیه میخواهد بال سیاسی هژمونی نوین جهانی باشد و چین و هند را در حکم بال اقتصادی آن حمایت کند؛ به همینخاطر نیز ساخت پرهزینهترین خطلوله جهان برایاش به هیچ وجه عملی بیهوده نیست.
حال با فرض پیشروی اتحاد شرق و بریکس (برزیل، روسیه، هند، چین و آفریقای جنوبی)، آینده اقتصادی-سیاسی جهان چگونه خواهد بود؟ پاسخ را میتوان در دو سناریوی محتمل خلاصه کرد: (1) ابتدا در کوتاه مدت ساختار روابط ملل دوقطبی خواهد شد. به این ترتیب روسیه به کمک آمریکای جنوبی، هند و چین را تغذیه میکند و خاورمیانه- البته به جز ایران- غرب را. چین در این ساختار ابرقدرت اقتصادی و روسیه با استفاده از سابقه و نفوذ تاریخی خود، ابرقدرت سیاسی میشود؛ و در بلندمدت نیز ایالات متحده و اتحادیه اروپا نقشهای کماهمیتتر و درجه دومی را بر عهده خواهند گرفت. بعد از گذراندن این مرحله نیز به احتمال بسیار قوی روسیه و چین دچار تضادهای بنیادین با یکدیگر خواهند شد که در حال حاضر موضوع بحث ما نیست.
(2) توان روسیه و چین برای تبدیل شدن به ابرقدرتهای سیاسی و اقتصادی به دلایلی نظیر اقدامات شتابزده، ایجاد اختلالات مالی از طرف غرب یا حوادث پیشبینیناپذیر مانند وقوع جنگی همهگیر، به هرز رفته و کشورهای مرکزی فعلی میتوانند از سقوط سیستم مالی و هژمونی نظامی-سیاسی خود جلوگیری کرده و بقای سیستم فعلی را برای مدتی نامعلوم تضمین کنند.
این دو سناریو، بسیار متفاوت و از هم دور هستند؛ اما نباید فراموش کرد که در صورت وقوع هر کدام، دورانهای طولانیای از تنش، جنگهای سرد و گرم و التهابات سیاسی، صورت فعلی دنیای امروز ما را متفاوت از آن چیزی که هست خواهد نمود. در این میان سرنوشت کشورهایی که حیات اقتصادیشان، بهشدت به نفت و گاز گره خورده است، به منازعات ژئوپلتیک جاری و پیامدهای آن وابسته است. در واقع، ما در دورانی قرار داریم که عوامل خارجی بیشترین تأثیر را بر آیندهی چنین کشورهایی خواهند داشت.