به‌روز شده در: ۲۵ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۳:۲۸
گاهی وسیله ای که نیاز دارید در نزدیکی شماست اما ساعت ها دنبال آن می گردید. چرا؟

 در گذر از سالخوردگی؛ دوستان باید مراقب بود: روایت یک تجربه

گاهی وسیله ای که نیاز دارید در کنارشماست اما ساعت ها دنبال آن می گردید تا بالاخره وقتی کاملا از نفس افتادید، پیدایش کنید!  دلیلش این است که در دنیای امروز با این همه وسیله فناورانه شامل دسته کلید، ریموت درب منزل و خودرو، کارت های بانکی، کارت ملی، شناسنامه، پاسپورت، گوشی، رمزهای مختلف کارت بانکی و سامانه های اینترنتی، کد ملی، فلش ذخیره اطلاعات، پاوربانک، عینک، رمز نرم افزار بانک، ایمیل، وبسایت مربوط به شغل و کار، رمز ورود شبکه های اجتماعی، شماره تلفن، پلاک، کدپستی و ده ها شماره و رمز دیگر فضای گیج کننده ای ساخته است و اگر تنها یکی از آنها نباشد ممکن است ساعت ها درگیر باشیم و یا چیز دیگری را جا بگذاریم و کار روزانه را از دست بدهیم.  تکلیف چیست؟ باید برخی را به حافظه سپرد، برخی را در جای مطمئن و ثابتی نگه داشت و سعی کرد که همه تخم مرغ ها را دریک سبد نگذاریم و از افراد مورد اعتماد در خانواده در این مواقع کمک بگیریم. داستان زیر روایت استاد بزرگوار دکتر عبده تبریزی است که همواره وقتی با دغدغه ای مواجه می شود آن را با دیگران به اشتراک می گذارد و البته کار ایشان بسیار قابل تقدیر است زیرا به ما هشدار می دهد که مراقب باشیم و تذکر می دهد که فقط ما دچار مشکل نمی شویم بلکه افراد صاحب نظر و باهوش و موفق نیز ممکن است با چنین مشکلاتی مواجه شوند. پس دقت کنیم که راهی برای زندگی ساده تر و راحت تر پیدا کنیم و به دیگران یاد بدهیم که حداقل کد ملی و کد پستی خود را همیشه به یاد داشته باشیم. باید جامعه آینده را آماده کنیم که به افراد کمک کنند و آنها دچار استیصال و نگرانی و استرس خطرناک نشوند. اگر کیف افراد سرقت شود ده ها اطلاعات را با خود می برد و در آن زمان دولت الکترونیک باید به داد مردم برسد و همه اطلاعات مورد نیاز مردم را در اختیار آنها قرار دهد. یک ایمیل امن نیز می تواند تمام رمزها و نام های کاربری را در اختیار مردم قرار دهد و مشکل آنها را حل کند. این نرم افزارها و وسایل فناورانه برای رفاه ماست نباید ما را تا حد مرگ دچار مشکل کند و همه داشته های ما را ظرف چند دقیقه از ما بگیرد.... 
کد خبر: ۲۲۹۹۷۷
تاریخ انتشار: ۲۰ تير ۱۴۰۵ - ۱۴:۰۴
 در گذر از سالخوردگی؛ دوستان باید مراقب بود: روایت یک تجربه

 در گذر از سالخوردگی؛ دوستان باید مراقب بود: روایت یک تجربهاقتصاد گردان - روایت یک تجربه قابل تقدیر، به قلم دکتر حسین عبده تبریزی:


امروز تعطیل بود ( البته چند روز پشت سرهم تعطیل بود)، تصمیم گرفتم خودم خرید خونه رو انجام بدم. معمولاً این‌ مأموریت‌ها رو به  جوان‌ترها می‌سپارم. اما تعطیلیه دیگه، کسی نیست.
حدود ساعت چهار راه افتادم سمت خیابون خدامی. یه سوپر اونجاست، اسمش فکر کنم سوریتاست، یا سورنا، یا یه چیزی تو همین خونواده. سوپر بزرگیه و برای خودش یه پارکینگ هم داره؛ بیشتر از پنج شش تا ماشین توش جا نمی‌شه.
یه جا پارک کردم، اما همون موقع فهمیدم این باید تنها پارکینگ تهرون باشه که راه‌پله به فروشگاه نداره. ماشین رو که پارک می‌کنی، تازه باید از سربالاییِ ورودی پارکینگ بری بالا تا برسی به کف خیابون، بعد هم از پله‌های خیابون دوباره بری بالا تا تازه برسی به ورودی سوپر.
همون‌جا با خودم گفتم خرید سنگین نکنم، چون موقع برگشت دیگه پاهام جوابم رو نمی‌ده.
دارم جزئیات رو می‌گم چون به نظرم مهمه هم‌سن‌وسال‌های من حواسشون جمع باشه و مثل من گرفتار شیاد نشن.
چرخ خرید رو برداشتم؛ البته «برداشتم» خیلی تعبیر دقیقی نیست. این چرخ‌ها بیشتر شبیه گاوآهنن تا چرخ خرید. همون نسل قدیمی که چرخ‌هاش اصولاً اعتقادی به چرخیدن ندارن و ترجیح می‌دن رو زمین کشیده بشن. هر بار آدم حس می‌کنه به جای خرید، داره لنگر یه کشتی رو از کف خلیج فارس می‌کشه بیرون.
خرید طبق میلم پیش نرفت. تخم‌مرغ شش‌تایی نداشت؛ مجبور شدم پانزده‌تایی بردارم. میوه‌هام اون چیزایی نبودن که آدم با ذوق انتخاب کنه؛ بیشتر از روی ناچاری چند تاشون رو برداشتم. امشب یکی‌دوتا مهمون دارم و دیگه حوصله نداشتم برم میوه‌فروشی. ماست پرچرب هم برداشتم؛ همون ماستی که اگه خواهرم بفهمه خریدم، احتمالاً یه سخنرانی نیم‌ساعته درباره‌ی کلسترول، چربی اشباع، سکته و آینده‌ی مبهم قلب و عروق تحویلم می‌ده.
رسیدم پای صندوق. کیف کارتم رو درآوردم. دوتا کارت بانکی دارم؛ یکی بانک ملی، یکی هم اقتصاد نوین. کارت بانک ملی رو فقط از روی ادب با خودم این‌ور اون‌ور می‌برم، چون خالیه. تا ماه پیش حقوقم رو به همون حساب می‌ریختن، ولی بعد از حمله‌ی خصمانه‌ای که به ملیت بانک شده، حقوقم رو ریختن به حساب اقتصاد نوین.
تو همین گیرودار، چشمم افتاد به یه مرد قدبلند و چهارشونه که پشت سرم وایساده بود. پیرهن سفید تنش بود، آستین‌هاش رو تا زده بود، سبیل‌های کشیده‌ای داشت و یه بطری کوچیک آب، که نصفش مونده بود، توی دستش بود. فقط اومده بود پول همون بطری آب رو حساب کنه. گفتم: «بفرمایید آقا، شما اول حساب کنید، معطل خریدهای من نشید.»
گفت: «نه، ممنون. یه پاکت سیگار هم می‌خوام. صندوق‌دار داره خریدهای شما رو حساب می‌کنه، صبر می‌کنم.»
جنس‌ها را چیدم توی کیسه‌های نایلونی؛ همون کیسه‌هایی که باد، بعدها از سطل‌های زباله بیرون می‌کشه و روی بوته‌های کنار جاده، مزارع و جنگل‌های شمال آویزان می‌کنه؛ انگار اونام بخشی از منظره‌ی طبیعی ایران شده‌اند.
پای کارت‌خوان تازه یادم افتاد رمز کارت رو باید از توی موبایل داخل کیف رودوشی درآرم. ناچار عینکم رو از جلد پلاستیکی قرمزِ بدترکیبش درآوردم؛ همون جلدهایی که دو طرفشون فنر داره و باید هم‌زمان با شست و انگشت اشاره فشارشون بدی تا دهنشون باز بشه؛ تقریباً به همون سختی که هم‌سن‌وسال‌های من با همون دو انگشت از موبایل اسکرین‌شات می‌گیرن. عینک رو زدم، موبایل رو باز کردم، رمز رو پیدا کردم و زدم؛ پرداخت انجام شد. آقای قدبلندِ پیرهن‌سفید هم همون‌طور بیخِ گوشم، چسبیده پشت سرم وایساده بود.
رقم خرید نزدیک نه میلیون تومن شد؛ اون هم بدون حتی یه گرم گوشت. چند ثانیه‌ به دستگاه کارت‌خون نگاه کردم. دستگاه هم به من نگاه می‌کرد. هر دومون می‌دونستیم قیمت‌ها دیگه ترمز برید‌ن.
چرخ رو برگردوندم سر جاش، پلاستیک‌ها و کیف رودوشیم رو برداشتم و راه افتادم سمت قنادیِ گنده‌ی خیابون شیراز. یه کیلو شیرینی کشمشی خواستم. بعد رفتم جناح دیگه‌ی مغازه و گفتم: «نیم کیلو سوخاری.» فیش‌هام رو از دو طرف مغازه جمع کردم و رفتم جناح شمالی مغازه سمت صندوق تا حساب کنم.
دوباره عینکم رو از جلد درازِ پلاستیکیِ قرمزِ عن‌ترکیب درآوردم؛ قابی که فعلاً جای قاب مشکیِ محبوبم رو گرفته. قاب مشکی چند روزه گم شده و این جلد یدکی رو از تهِ کشوی میزم کشیدم بیرون که تا پیدا شدن اون، روزگار بگذره.
عینک رو زدم. دست بردم توی کیف، جاکارتی رو درآوردم و بازش کردم.

خشکم زد.

 در گذر از سالخوردگی؛ دوستان باید مراقب بود: روایت یک تجربه

فقط یه کارت توش بود؛ بانک ملی. کارت اقتصاد نوین نبود.
اولین تصویری که از ذهنم گذشت، همون مرد بلندبالا با سبیل‌های کشیده و آستین‌های تاخورده بود که پشت سرم وایساده بود و از اون زاویه، کاملاً به حرکاتم مسلط بود. منم گرفتار همون حواس‌پرتی‌های سن‌وسال شده بود‌م؛ اون‌قدر درگیرِ پیدا کردن رمز و زدنش بودم که اصلاً یادم رفت یکی درست پشت سرم وایساده. همون لحظه که من با نهایت آرامش، رمز کارت رو روی دستگاه وارد می‌کردم، اون همه‌ی اعداد رو می‌دید.
کیف رودوشی رو یه بار گشتم. دوبار گشتم. بار سوم دیگه نگشتم؛ کالبدشکافیش کردم. داخل کیف رو اون‌قدر بیرون کشیدم که اگه کسی نمی‌دونست، فکر می‌کرد کیفم رو پوست کندم. اما از کارت خبری نبود.
با قیافه‌ای که سعی ‌کردم خیلی خونسرد به نظر بیاد و فقط یه کم شبیه کسی باشه که زندگیش رو باخته، رو کردم به دخترِ صندوق‌دار و گفتم: «کارتم رو تو سوپری جا گذاشتم. شیرینی‌ها رو نگه دارید، الان می‌رم و برمی‌گردم.» دخترِ صندوق‌دار هم خیلی مؤدب گفت: «باشه آقا.»
مثل گوله از قنادی پریدم بیرون. خودم رو انداختم تو ماشین و با سرعت جوانانه راه افتادم سمت سوپر. هنوز یه دقیقه هم نگذشته بود که یه‌دفعه با خودم گفتم: «پیرمرد، چرا اول به بانک زنگ نزدی؟» از بس حواسم رفته بود دنبال پیدا کردن کارت، غافل از این شده بودم که اون قدبلندِ پیرهن‌سفید داخل سوپر تا حالا حسابم رو خالی کرده و رفته.
تا برسم به سوپر، هی خودم رو ملامت می‌کردم که چرا حواسم نبود. حالا که فکر می‌کنم، سناریو دیگه برام کاملاً روشنه. این کندیِ سن آدمه که همون لحظه نمی‌فهمه. روشنه. مرد پشت سرم گفت فقط یه پاکت سیگار می‌خواد. اما از سر عجله همون پاکت سیگار رو هم جا گذاشت. صندوقدار صداش کرد: «آقا... سیگارتون!» روشنه. از اول اومده بود پشت سر من وایسه که با قد بلندش رمز کارت رو ببینه و بعد، وقتی می‌رم چرخ خرید رو سر جاش بذارم، کارت رو هم برداره. اون بطری آبِ نصفه‌ای هم که دستش بود، اینو می‌گفت که مدت‌ها تو سوپر منتظر شکار مناسب بوده. من هم تنها کسی بودم که چرخ برداشته بودم، یعنی معلوم بود اومدم خرید مفصل بکنم. پس معلوم بود حسابم از بقیه پُرتره. همون‌ زمان هم فهمیدم کار، کارِ اونه. تأخیرم برای تماس فوری با بانک هم به سن برمی‌گرده. می‌دونستم تا همون موقع حسابم رو خالی کرده بود. اما بازم از رو نمی‌رفتم. بدتر از همه این‌که اتفاقاً امروز بیش از صد میلیون تومن تو حسابم بود؛ تو ده سال اخیر هیچ وقت حسابم رنگ چنین مانده‌ای را ندیده بود.
نمی‌دونم چه‌جوری باشتاب خودمو رسوندم جلو صندوق سوپر. گفتم: «آقا، کارت من اینجا جا نمونده؟»
یه عالمه کیسه‌های پلاستیکی روی پیشخون رو برداشت و تکون داد. گفت: «نه آقا، اینجا نیست.» بعد دور صندوق یه چرخی زد، زیر پیشخون رو نگاه کرد، از همکارش هم پرسید. گفتم: «اون آقایی که پشت سر من بود، همون که سیگار خرید، قبلاً اینجا اومده بود؟»
با این‌که برام مسلم بود کار از کار گذشته، از جلوی صندوق تا توی پارکینگ رو متر به متر گشتم، شاید کارت افتاده باشه. دوباره کیف دوشیم رو زیرورو کردم؛ این بار حتی پشت‌وروش کردم، انگار قرار بود کارت از لای آسترش معجزه‌آسا پیداش بشه.
افتادم توی ماشین و راه افتادم سمت جنوبِ خیابون شیراز. به یکی از همکارا زنگ زدم: «کارت آدم گم بشه، چیکار باید بکنه؟» تلفنش قطع شد و اشغال موند. یه دقیقه بعد یه شماره‌ی ناشناس زنگ زد: «آقای دکتر، چی شده؟»
کارمند بانک اقتصاد بود. داستان رو تعریف کردم. گفتم: «همکارم بی‌خودی مزاحم شما شد. تا الان نیم ساعت گذشته، حتماً حسابم رو خالی کرده.»
با خونسردی گفت: «حالاً اشکالی هم نداره که برید یکی از شعب اقتصاد نوین. از طریق ای‌تی‌ام، کارتتون رو مسدود کنید.»
گفتم: «حوالی ملاصدرا، تو خیابون شیرازم. نزدیک‌ترین شعبه کجاست» بدون مکث گفت: «شیراز شمالی.»
یوترن زدم. تا آخر شیراز شمالی رفتم و به خدامی رسیدم. خبری از شعبه نبود. دوباره زنگ زدم. گفت: «رد شدی، بین خدامی و خیابون ونک، سمت راست، کنار یه آژانسه.»
 در گذر از سالخوردگی؛ دوستان باید مراقب بود: روایت یک تجربهگوشی رو قطع نکردم و باهاش روی خط موندم تا بالاخره شعبه رو پیدا کردم. شعبه بَرِ خوبی نداشت. ای‌تی‌ام هم نداشت. بازم زنگ زدم. گفتم: «اینجا ای‌تی‌ام نداره.» گفت: «داره.» گفتم: «نداره.»
خداییش کارمند نمونه‌ای بود؛ پرونده‌ی همه‌ی شعب بانک تو کله‌ش بود. گفت: «بین شعبه و آژانس یه در هست. از اونجا برید داخل. فضای سلف‌سرویس بانک اونجاست.» دور ساختمون رو دو دور گشتم، اما دری نبود. معلوم شد چون پنج روز تعطیلیه، کرکره‌ی بخش سلف‌سرویس رو هم پایین کشیدنش. دوباره سوار ماشین شدم و بازم زنگ زدم.
این بار گفت: «یه شماره براتون می‌فرستم. اونا مستقیم باید جواب بدن.» گفتم: «شعبه‌ی بعدی کجاست که اگه جواب ندادن، برم اونجا؟» گفت: «شیراز رو برید پایین، وارد ملاصدرا بشید. سمت جنوب خیابون می‌بینیدش.»
با ماشین راه افتادم سمت جنوبِ خیابون شیراز. شماره رو گرفتم. اول ماشین پاسخگو شروع کرد: «اگر... شماره‌ی یک، اگر... شماره‌ی هفت...» چند ثانیه بعد بالاخره وصل شدم و یه صدای پرصلابت گفت: «من رضوانی هستم، بفرمایید.»
گفتم: «من سنم بالاست، با من یه کم حوصله به خرج بدین. می‌خوام حسابم رو ببندم.» گفت: «اینجا ما حساب نمی‌بندیم، کارت رو می‌بندیم.» نمی‌دونم چرا دهنم باز شد و گفتم: «از همکارای سابق شما هستم.»
 همون لحظه پشیمون شدم و با خودم گفتم: «مرتیکه، کارِت رو بگو! به این چه ربطی داره که بیست‌وپنج سال پیش اینجا یه کاره‌ای بودی؟ تازه اگه بشناسدت و بگه: آقای دکترِ بانکداری، چطور فرق حساب و کارت بانکی رو نمی‌دونی، اون وقت چی می‌خوای بگی؟» 
بعد شروع کرد به پرسیدن مشخصات. این‌که چه عذابی کشیدم تا عینک و موبایل رو از کیف دوشیم دربیارم و کد ملی رو پیدا کنم، بمونه.
اسم، شماره‌ی ملی، اسم پدر، شماره‌ی شناسنامه، موجودی، آخرین مبلغی که خرج کرده بودم... همه رو مثل اصول دین با دقت پرسید، و من هم مثل یه مؤمن خوب، همه رو درست جواب دادم. چند لحظه سکوت کرد. گفت: «تا چند لحظه دیگه کارتتون بسته می‌شه.»
گفتم: «پولی هم برداشته شده؟» گفت: «نه، اگه برداشت شده بود، می‌گفتم.»چند ثانیه طول کشید تا جمله‌ش رو هضم کنم.
با غرور دور زدم و راه افتادم سمت قنادی. شماره‌ی کارتشون رو به یکی از همکارا دادم تا پول شیرینی رو با کارت خودش پرداخت کنه. شیرینی‌ها رو تحویل گرفتم و فاتحانه راه افتادم سمت خونه. تو راهم از کارمند وظیفه‌شناس و کاربلد بانک و همکارم تشکر کردم که روز تعطیل مزاحمشون شده بودم.
خریدها رو از پارکینگ بردم بالا. لباسم رو عوض کردم. نشستم پشت میز که نگاهی به قیمت‌های صورت‌حساب سوپر بندازم. جلد پلاستیکی قرمزِ بدترکیب رو با شست و انگشت اشاره باز کردم و عینک رو درآوردم. داشتم عینک رو به چشمم می‌زدم که دیدم دهنه‌ی جلد هنوز یه کم باز مونده؛ انگار یه چیزی تهش گیر کرده. اول فکر کردم گوشه‌ی دستمال عینکه. انگشتم رو فرو کردم توی اون جلدِ درازِ بدقیافه و چیزی رو که تهش گیر کرده بود، گرفتم کشیدم بیرون:

 کارت اقتصاد نوین.

موقعی که توی سوپر برای دیدن رمز، عینک رو از جلد بیرون آورده بودم، موقع برگردوندنش، کارت اقتصاد نوین هم ناخودآگاه همراه عینک رفته بود داخل همون جلدِ قرمزِ بدقواره و زیر عینک جا خوش کرده بود.
الان نشستم و منتظر مهمون‌هام. باید پول چلوخورشتی رو که سفارش می‌دم، بدن. خدا نکنه فکر کنن این داستانو بافتم که پول شام رو گردنشون بندازم.

ساعت ۱۹، ۱۴ تیرماه ۱۴۰۵


بعدالتحریر: مهمون‌ها اومدن. روم نشد داستان رو تعریف کنم. حتما باور نمی‌کردن. صحنه رو جایی کشوندم که هر سه‌تامون بگیم ناهار دیر خوردیم و میل زیادی نداریم. نیمرو خوردن و رفتن. 

ساعت ۲۴، ۱۴ تیرماه ۱۴۰۵

captcha