انسان از خود می پرسد چرا آن زمان، این باغ ها و دامداری ها، تا آن حد صفا و بزرگی و رونق و اعتبار داشتند اما حالا به خاطر ساخت چند برج، تا این حد افت کرده اند و مانند حاشیه نشین ها به نظر می رسند. انسان به کجا می خواهد برسد. تا کی می خواهیم درخت ببریم و ساختمان بسازیم آیا نمی توان بین باغ و درخت و ساختمان ها تناسب ایجاد کرد؟
خبراقتصادی- محسن شمشیری: خاطرم هست وقتی بچه بودم، حول و حوش سال های 1354 تا 1356 به میدان تجریش که می رسیدیم، شور و شوق زیادی داشتیم و لحظه شماری می کردیم تا به دارآباد و نیاوران برسیم.
تاکسی های خط تجریش به دارآّباد، کاشانک و نیاوران در ابتدای خیابان باهنر فعلی، منتظر مسافر بودند. تاکسی های آن زمان خودروهای آریا شاهین بودند که پرده های سبز و آبی رنگ داشتند. بر خلاف امروز که تعداد زیاد مسافر و خودروهای در حال عبور، امکان انتظار و پارک خودرو را در محدوده میدان قدس و تجریش نمی دهد، در آن سال ها، تردد کم خودروها به مسافران وعابران و تاکسی ها امکان می داد که اطراف خود را ببینند و به درختان و باغ ها و جوی آب و چشمه ها توجه کنند و چند دقیقه ای صبر کنند...
بعد از دقایقی، تاکسی پر می شد و راه می افتاد، در طول مسیر، به ندرت ساختمان های بلند وبرج های سربه فلک کشیده وجود داشت و خیابان ها به نسبت امروز خلوت، بود و تنفس درختان و باغ ها، هوای پاکی را به ریه ها هدیه می کرد و احساس می کردیم که تعداد باغ ها و درختان چند برابر انسان هاست و به ازای هر نفر چند درخت وجود دارد.
به تپه آجودانیه که می رسیدیم شوق رسیدن به دارآباد دوچندان می شد و احساس می کردیم که دقایقی دیگر در کنار پسرخاله ها و سایر اقوام هستیم.
از بالای تپه، دهکده ای را می دیدیم که سبز بود و جنگل ، گاوداری ها، باغ ها و... چشم انداز مناسبی را ایجاد کرده بود و متوجه می شدیم که چرا نام این دهکده دارآباد شمیران است! و البته افتخاری بوده برای من که در این دهکده سبز پر از دار و درخت به دنیا آمده ام.
دو طرف دهکده کوه بود و یک طرف دیگر به سمت اراج، اقدسیه، ازگل، مینی سیتی، لویزان، سوهانک و جاده لواسان باز بود و در این مسیر جنگل وصحرا و درخت و گاوداری و باغ و... بود. به بخشی از این منطقه سبز پر از درخت می گفتند جنگل، به بخشی هم می گفتند صحرا، به بخشی هم می گفتند باقالی زار، یک طرف دارآباد نیز تپه آجودانیه بود....
از تپه آجودانیه و شیب جاده که پایین می رفتیم بیمارستان دکتر مسیح دانشوری مشخص می شد. در آن سال ها به خاطر هوای پاک و تمیز دارآباد، بیمارستان برای بیمارانی ساخته شده بود که به بیماری سل و جزام وسایر بیماری های میکروبی و... مبتلا بودند و محل مناسبی برای مداوای این گونه بیماری ها بود و از سراسر کشور به این بیمارستان و دارآّباد می آمدند.
در شکاف کوه، رودخانه پرآب دارآّباد به سمت دشت پایین و منطقه ای که صحرا نام داشت حرکت می کرد.
به ایستگاه مدرسه که می رسیدیم از تاکسی پیاده می شدیم و باید شیب کوچه ها را طی می کردیم تا به خانه اقوام یعنی خاله ها ودایی ها برسیم که در حاشیه رودخانه دارآباد خانه داشتند.
مدرسه دارآباد در آن سال ها برای تعداد محدود دانش آموزان آن زمان کافی بود. بعدها که مدرسه های دیگری ساخته شد، مدرسه قدیمی فرسوده بود و باید آن را می فروختند. خاله من به خاطر تعلقی که همسرش به این ساختمان مدرسه داشت و زیر ساختمان مدرسه، مغازه نجاری داشت و 30 سال آن جا کار کرده بود، تصمیم گرفت که مدرسه را بخرد. حدود 15 سال، به همراه فرزندان و خانواده در آن جا زندگی کردند. در طی آن دوران 15 ساله، حیات مدرسه پر از باغچه و گل و مرغ و خروس بود، چند تخت و صندلی در حیات قرار داده بودند و عصر که می شد آّب پاشی می کردند و محیط با صفایی ایجاد می شد. زندگی رونق داشت و صفا و صمیمیت بود و فامیل و همسایه ها صدها برابر امروز به هم سر می زدند و در خیر و شر هم شرکت می کردند و دوست و آشنا را یاری می دادند و شب ها و روزها و خاطره های بسیاری را خلق می کردند.

هر بار که در دوران دانشجویی و پس از آن به دارآّباد می رفتم تفاوت آب وهوای میدان انقلاب و خیابان امیرآباد و کوی دانشگاه تهران را با دارآباد به خوبی احساس می کردم اما در سال های اخیر احساس می کنم که دیگر از آن صفای 35 سال دوران کودکی و 20 سال قبل دوران دانشگاه خبری نیست.
در کوچه بغلی مدرسه، مسجدی بود با نام حسینیه ملایری های مقیم دارآّباد، که علاوه بر مراسم مذهبی و محرم و رمضان، مراسم ختم درگذشتگان نیز در آن جا برگزار می شد و فامیل و دوست و آشنا همه حاضر می شدند و صله رحم و خویشاوند دوستی برپا بود و از حال هم با خبر بودند.
زیر ساختمان مدرسه نیز چند مغازه نجاری و ماست بندی وسوپری و سبزی فروشی وجود داشت که حدود 50 سال رونق و کسب و کار داشتند.
پس از مرگ آن خدا بیامرز و همسرش، قرار بر این شد که مدرسه دو طبقه تخریب شود و یک سرمایه گذار، برج و ساختمان چند طبقه بسازد.
روبروی ایستگاه مدرسه، کوچه ای بود که مارا به سمت رودخانه و کوچه های اطراف و جنگل و صحرا می رساند.
تمام این راه و شیب تند آن را می دویدیم تا به خانه خاله ها و دایی ها برسیم. از پل روی رودخانه که گذر می کردیم صدای خروشان آب رودخانه، انسان را زنده می کرد. درتمام مسیر، درخت های بزرگ و باغ میوه و گل وسبزه وجود داشت. به خانه اقوام که می رسیدیم با فریاد و خنده و شور وشوق، یکدیگر را در آغوش می گرفتیم و بساط محبت و مهرورزی و حال واحوال و دادن سوغاتی وکلوچه و نان لواش و.... برپا بود و تا ساعت ها، صدای جیغ و خنده و حرف های ما، اجازه نمی داد صدا به گوش کسی برسد.
شب که می شد روی بهار خواب یا پشت بام طبقه اول یا دوم، رختخواب را می انداختیم و زیر آسمان پرنور، ستاره ها را تماشا می کردیم و صدای رودخانه، در سکوت شب خاطره سازی می کرد. در رویاهای کودکانه و بازی های بچه گانه غرق بودیم و شوخی و تعریف وگپ زدن ادامه داشت تا در آن هوای تمیز و همراه با صدای رودخانه به خواب می رفتیم.
صدای سگ و گربه و خروس و بلبل و یا کریم و انواع پرنده ها شب و روز ادامه داشت و واقعا گاهی دلم برای صدای این حیوانات مظلوم تر از انسان تنگ می شود. ما که مشکل آب وهوا داریم، آن بی زبان ها چه می کشند و چگونه روزگار را سر می کنند؟
صبح با صدای محبت آمیز مادر و خاله و مادر بزرگ بیدار می شدیم. ننه کافیه مادر بزرگم، روحش شاد، می گفت خوب نیست زیاد بخوابید، سحر خیز باش تا کام روا شوید...
خیابانی که از ایستگاه مدرسه تا بیمارستان مسیح دانشوری ادامه داشت را "سرخیابون" می گفتند. فرمان می دادند که بروید نان تازه بگیرید.
روبروی درب بیمارستان مسیح دانشوری، نانوایی بربری بود و کوچه ای با پله های فراوان از نانوایی و سرخیابون تا صحرا و لب رودخانه ادامه داشت.
با پسرخاله ها یعنی منوچهر و محمد، تمام مسیر سربالایی با شیب تند را نفس نفس زنان بالا می رفتیم. نان تازه می خریدیم و هنگام برگشت، مغازه ای روبروی نانوایی بربری بود که نوشابه و بستنی داشت.
یخچال بزرگی مملو از نوشابه های شیشه ای و پپسی و کوکا کولا و کانادا بود و یک نوع بستی قیفی و بستنی های دیگر در یخچال دیگر بود. نوشابه های شیشه ای و بستنی می خریدیم و شیشه را پس می دادیم و خبری از بطری های پلاستیکی امروز نبود. بابت شیشه، گرویی برمی داشتند مثلا 2 ریال بابت نوشابه 2 ریال هم برای گرویی.
برای پر کردن کپسول گاز، 11 کیلو کپسول را یک نفره یا دو نفره کول می کردیم و از سرخیابون تا خانه لب رودخانه می بردیم.
بعد از این که کاری و فرمانی برای انجام دادن نداشتیم و وقت بازی می شد، با دوچرخه در کوچه های خلوت آن روز، بدون نگرانی از ماشین و تصادف و... در کوچه ها و صحرا وجنگل ساعت ها بازی می کردیم.
در جنگل و صحرای آن زمان، خبری از کوچه های مملو از خودرو، ساختمان های بلند و شلوغی جمعیت نبود، هوای پاک و درخت و سبزه و آب فراوان وچشمه آب و بازی کودکانه شور و حالی داشت و خاطره سازی می کرد.
چشمه آبی در نزدیک خانه پسرخاله ها بود که یادآور خاطرات بچه گی های ما بوده، چند درخت بزرگ کنار چشمه وجود داشت و مردم از آب خوردن تا شست وشوی خود را از این آب تهیه می کردند. محیط با صفا و خنکی در تابستان داشت و کوچه باغ زیبایی، خاطرات ما را شکل می داد.
چند وقت پیش که به همراه منوچهر که حالا 40 ساله شده ایم به این چشمه رفتیم، اما دیگر خبری از آن صفا و آب و درخت زیبا نبود، فرسایش خاک ریشه های درخت را آزار می داد، ساختمان های اطراف تخریب شده بودند و محل حضور افرادی بود که بهتر است اشاره ای به آن نکنیم....
کوچه باغ و درختان یا تخریب شده بودند یا حال و انرژی قدیم را نداشتند.
در صحرای مورد نظر ما، در دوره کودکی، هزاران درخت و باغ و کوچه باغ و گاوداری ودامداری را در خود جای داده بود، وبه خاطر درختان زیاد آن، نام دهکده را دارآباد گذاشته بودند، اما امروز دیگر از آن دارآباد خبری نیست
تمام درختان و باغ را خشکانده اند یا بهتر بگوییم سوزانده اند، هم در باغ و جنگل و صحرا و هم روی تپه ها، تا چشم کار می کند، ساختمان و آسفالت و بتن و سنگ و آجر و آهن کار گذاشته اند و خلاصه این که آن همه دار و درخت تبدیل به ساختمان شده ودارآباد به جای درخت و دار، حالا ساختمان و برج نصیبش شده است.
آن خانه زیبا و باصفا که حیات و حوض و درخت و باغچه داشت و شب ها می شد زیر آسمان، ستاره ها را شمرد و صدای رودخانه را شنید و هوای پاک تنفس کرد، حالا تبدیل به یک آلونک در کنار برج ها و ساختمان های بلند شده است.
خانه همان خانه است و بازسازی هم شده است اما در کنار این برج ها و غول های سیمانی بی ریخت، به آلونکی شبیه شده و برای اهالی خانه امکان پذیر نیست که به راحتی روی پشت بام و داخل حیات رفت وآمد کنند . در نتیجه دیوار وسقف کاذب ایجاد کرده اند تا از اطراف دیده نشوند.
از خود می پرسم که معنی حاشیه و حاشیه نشینی و حاشیه سازی در این منطقه چیست؟ آیا کسانی که 50 سال است در این منطقه زندگی می کنند و از روزهای سخت اما باصفای قدیم تا حالا در دارآّباد زندگی می کنند، حاشیه نشین هستند و خانه های قدیمی آنها حاشیه است یا ساختمان های بلندی که به جای باغ ودرخت و جنگل و صحرا و دامداری ها نشسته اند، و در چند سال اخیر ساخته شده اند و تازه وارد هستنند، حاشیه هستند.؟!
از بالای خیابان که می نگریم احساس می کنیم که ساختمان های بزرگ حاکم هستند و ساختمان های قدیمی در حاشیه آنها قرار دارند و مثل آلونک هایی در کنار ساختمان های بلند هستند.
اما من شاهد بوده ام که از زمانی که این ساختمان مکتب خانه دارآباد بوده جز اولین ساختمان های این دهکده محسوب می شود.
کسانی که در ساختمان های بلند اطراف زندگی می کنند از پنجره های خود، تمام خانه های اطراف خود را زیر نظر دارند، دیگر نمی توان روی پشت بام و بهار خواب خوابید و ستاره تماشا کرد. دیگر نمی توان در حیات و کوچه نشست و زندگی یا بازی کرد.
همه جای خانه ناامن است و همه جا قابل مشاهده است در نتیجه خانه باید پوشیده از دیوارها وسقف های کاذب باشد.. کوچه مملو از خودروهای پارک شده است و رفت وآمد به سختی انجام می شود.
بچه ها مثل قدیم امکان بازی و فعالیت ندارند. افزایش جمعیت و تعداد خودروها و تعداد ساختمان ها، شرایطی ایجاد کرده که دیگر نمی توان اجازه داد بچه ها بازی کنند و هر جا که می خواهند بروند و...
حاشیه رودخانه و هر زمین خالی و کوچه ای را که می بینی، مملو از زباله و بطری پلاستیکی است. آب رودخانه به پاکی گذشته نیست و رودخانه پر از زباله و درخت شکسته است، طوری که قلب انسان را به درد می آورد و انسان تاسف می خورد. هوای دارآباد به تمیزی گذشته نیست و از باغ و هوای پاک و درخت و ستاره و آسمان و صدای مرغ و خروس، یاکریم و بلبل و سگ و.... خبری نیست.
پشت بیمارستان مسیح دانشوری، در شکاف کوه، یک گاوداری و باغ بود و عده ای در صفا و رونق کسب وکار زندگی می کردند اما حالا ساختمان های بسیار و برج هایی که بالاتر از آن ساخته اند و تا نوک کوه و تپه ها پیش رفته اند، باعث شده که این گاوداری 20 میلیارد تومانی مانند یک آلونک حاشیه نشینی به نظر برسد.
در شکاف دو طرف کوه منطقه ای دور از دسترس بود و یک ساعت باید پیاده می رفتیم تا رودخانه و گله های گوسفندی را که چرا می کردند، ببینیم. اما حالا تمام این شکاف کوه پر از ساختمان شده است و معلوم نیست که مصالح ساختمانی و آب و امکانات را چگونه به آنجا برده اند؟
خلاصه آن که امکانات طبیعت و آب و درخت و رودخانه و دامداری ها و... همه تبدیل به سنگ و آجر و بتن و آهن شده و جای پرنده ها را جمعیت روبه افزایش انسان ها گرفته است.
انسان از خود می پرسد چرا آن زمان، این باغ ها و دامداری ها، تا آن حد صفا و بزرگی و رونق و اعتبار داشتند اما حالا به خاطر ساخت چند برج، تا این حد افت کرده اند و مانند حاشیه نشین ها به نظر می رسند. انسان به کجا می خواهد برسد. تا کی می خواهیم درخت ببریم و ساختمان بسازیم آیا نمی توان بین باغ و درخت و ساختمان ها تناسب ایجاد کرد؟
به راستی سوال بزرگی که مطرح است این است که چگونه می توان باغ و رودخانه و درختان را در کنار ساختمان سازی و آسفالت و امکانات شهری امروز حفظ کرد؟
آیا نمی توان هم درخت و باغ و رودخانه و آب را حفظ کرد و هم ساختمان و برج ساخت ؟
وقتی در کشورهای اروپایی، طبیعیت و درخت و گل و جوی آب و رودخانه را حفظ کرده اند و در کنار آن با هنر معماری، بین ساختمان و کوچه و خیابان با درخت و باغ و رودخانه و باغچه و گلدان تناسب ایجاد کرده اند، آیا نمی توان در شهری مانند تهران، هنر معماری و مهندسی را به کار گرفت و بدون این که تمام درختان و باغ ها را ویران کنیم ساختمان سازی نیز انجام دهیم؟
آیا نمی توان بساز بفروش ها را وادار کرد که فضای سبز و پارکینگ نیز در ساختمان سازی خود در نظر بگیرند؟ و موظف به ساختن باغچه و فضای سبز باشند و به ازای هر 100 متر مربع ساختمان، چند متر باغچه و درخت نیز داشته باشند؟
آیا نمی توان همه خانواده ها را مجاب کرد که شمعدانی در کنار پنجره های خود قرار دهند و بخشی از زمین خانه خود را به باغچه اختصاص دهند؟
این ضوابط و قواعد اگر تاکنون سخت بوده و قابل اجرا نبوده است، می تواند از امروز مورد توجه باشد.
جمعیت تهران روز به روز در حال افزایش است و از قزوین تا کرج و تهران و از تهران تا ورامین و جاده شمال، در حال ساخت وساز است و چه در طول وعرض و چه در ارتفاع در حال ساخت و ساز بیشتر هستیم و اگر اقدامی نکنیم معلوم نیست که 40 سال دیگر فرزندان ما به جای این جملات که من نوشته ام چه خواهند نوشت؟
برای آن که دغدغه امروز را نداشته باشند حتما باید کاری انجام شود و تمرکز بیش از اندازه ساخت و سازها در تهران وشهرهای بزرگ باید کنترل شود و باید حداقل با رعایت حفظ محیط زیست و باغ و درخت و باغچه همراه شود.
باید معادل هر انسان چند درخت بکاریم و چند متر باغچه اضافه کنیم و از تخریب محیط زیست و قطع درختان به شدت پرهیز کنیم و از تولید زباله و افزایش آن در سطح شهر و کوه و خیابان و کوچه جلوگیری کنیم. تا آلودگی محیط زیست را کاهش و هوای پاک را افزایش دهیم.
خبر اقتصادی آمادگی دارد که نظرات سایر مخاطبان گرامی و کارشناسان محترم را منعکس کند. باشد که زمینه ای برای بهبود محیط زیست و زندگی ایرانیان شود