:
كمينه:۲۲°
بیشینه:۳۷°
به‌روز شده در: ۳۰ خرداد ۱۳۹۸ - ۰۰:۱۱
جوزف استیگلیتز| ترجمه:منصور بیطرف| / سرمایه‌داری پیشرفته در عصر نارضایتی
او در آخرین کتابش که مردم، ‌قدرت و منافع نام دارد با انتقاد از کارگزاران فعلی کاخ سفید یاد آوری کرده که بدون اصلاحات سیاسی، اصلاحات اقتصادی امکان پذیر نیست
کد خبر: ۱۳۶۹۳۳
تاریخ انتشار: ۱۹ خرداد ۱۳۹۸ - ۱۸:۴۲
اقتصاد گردان -  در سال 1380 یا 2001، جوزف استیگلیتز، اقتصاددان نهادگرای امریکایی، برنده جایزه نوبل شد. او در واقع اولین نهادگرایی بود که این جایزه را می‌برد. این اقتصاددان منتقد سیاست‌های اقتصادی سرمایه‌داری و بازار آزاد محض است که طی این سال‌ها همواره از نابرابری‌هایی که در جامعه سرمایه‌داری به ویژه امریکا وجود دارد انتقاد کرده است. او در آخرین کتابش که مردم، ‌قدرت و منافع نام دارد با انتقاد از کارگزاران فعلی کاخ سفید یاد آوری کرده که بدون اصلاحات سیاسی، اصلاحات اقتصادی امکان پذیر نیست.

استیگلیتز در این کتاب که حدود 3 ماه پیش منتشر شد ده قانون طلایی را برای فهم اقتصاد مدرن و نقد نقش بازار آزاد دیکته کرده است و اذعان داشته که دادن نقش کامل به اقتصاد بازار نه تنها نابرابری‌ها را افزایش می‌دهد بلکه استفاده از ظرفیت‌ها را محدود و رشد اقتصادی را پایین می‌آورد. در ادامه، ترجمه دیباچه این کتاب آورده می‌شود:

من در عصر طلایی سرمایه‌داری، در شهر گاری، ایالت ایندیانا، در ساحل جنوبی دریاچه میشیگان بزرگ شدم. فقط بعد از این دوره بود که متوجه شدم این یک عصر طلایی بود. در آن زمان به نظر آنچنان طلایی به نظر نمی‌رسید – من تبعیض نژادی و افتراق گسترده‌ای را می‌دیدم، نابرابری زیاد، نزاع کارگری و رکود دوره‌ای. هیچ‌کس نمی‌توانست کمک کند اما اثرات آن را می‌شد هم روی همکلاسی هایم و هم چهره شهر دید.

شهر اثری از تاریخچه صنعتی شدن و صنعتی زدایی امریکا بود، این شهر در سال 1906 به عنوان مکان بزرگ‌ترین کارخانه ذوب فولاد در جهان احداث و به نام رییس پایه‌گذار فولاد ایالات متحده، البرت اچ گاری، نامگذاری شد. این یک شهر شرکتی محض بود.

زمانی که در سال 2015 برای پنجاه و پنجمین دورهم جمع شدن شاگردان دبیرستانی به شهر برگشتم، پیش از آنکه ترامپ در چشم‌اندازی که امروزه هست قرار بگیرد، تنش‌ها به دلایل مشخص قابل لمس بودند. شهر همان مسیر کشور به سمت صنعتی زدایی را طی کرده بود. جمعیت آن به نصف زمانی که من در آن دوران بزرگ شده بودم رسیده بود. شهر سوخته بود و مکان (مطلوبی) برای فیلمبرداری فیلم‌های هالیوودی که در مناطق جنگی قرار گرفته بودند شده بود یا مکانی برای بعد از آخر الزمان. برخی از همکلاسی‌های من معلم، تعدادی دکتر و وکیل و بسیاری از آنها منشی شده بودند. اما اکثر داستان‌های تلخ و تندی که همکلاسی هایم در این دور هم جمع شدن تعریف می‌کردند این بود که چگونه و چه زمانی فارغ‌التحصیل شده بودند و اینکه امید داشتند در کارخانه ذوب فولاد شغلی بگیرند اما کشور مسیر دیگری را طی کرده بود و آنها به جای آنکه به کارخانه بروند به نظامی‌گری رفتند و مسیر زندگی شان را در حرفه پلیسی طی کردند. خواندن فهرست آن گروه از همکلاسی هایم که فوت کرده بوند و شرایط فیزیکی بسیاری از آنهایی که باقی مانده بودند را می‌دیدیم، یاد آور نابرابری‌ها در عمر مفید و بهداشت کشور بود. یک جدلی میان دو نفر از همکلاسی‌ها پیش آمد، اولی پلیسی بود که کینه ورزانه از حکومت انتقاد می‌کرد و دیگری یک معلم سایق که بر تامین اجتماعی و ناتوانی پرداختی که پلیس سابق به درآمد آنکه از همان حکومت می‌آمد وابسته بود.

در سال 1960 و زمانی که من «گاری» را برای ادامه تحصیل در کالج آمرست در ماساچوست ترک می‌کردم چه کسی می‌توانست سیر تاریخی آن را پیش بینی کند و اینکه چه بر سر شهر و همکلاسی‌هایم می‌آید؟ شهر مرا شکل داده بود: خاطرات نابرابری و رنجی که ذهن مرا می‌سایید، ترغیبم کرد که رشته‌ام را از اشتیاقی که به فیزیک تدوریکی داشتم به اقتصاد تغییر دهم. من می‌خواستم بفهمم که چرا سیستم اقتصادی ما شکست خورده و برای آن چه باید کرد. 
اما حتی با آنکه من موضوع را مطالعه کرده بودم - و به این فهم بهتر رسیده بودم که چرا بازارها غالبا خوب کار نمی‌کنند - مشکلات بدتر می‌شدند. نابرابری در حال افزایش بود، فراتر از هر تصوری که در دوران جوانی‌ام داشتم. سال‌ها بعد و در سال 1993 که وارد دولت بیل کلینتون شدم که اول به عنوان یک عضو و سپس به عنوان رییس شورای مشاوران اقتصادی بود، این موارد، تازه داشت مورد توجه قرار می‌گرفت؛ گاهی اوقات در اواسط دهه 1970 یا اوایل 1980، نابرابری شیب تندی به سمت بالا می‌گرفت، در سال 1993، این شیب خیلی بزرگ‌تر از هر دوره‌ای در عمر من بود.

مطالعات اقتصادی به من یاد داده که ایدئولوژی بسیاری از محافظه‌کاران غلط بوده است؛ اعتقاد تقریبا مذهبی گونه آنها به قدرت بازارها - این اعتقاد که آن قدر زیاد است که ما به راحتی می‌توانیم به قدرت بی‌حد و حصر بازارها برای اداره اقتصاد تکیه کنیم - هیچ مبنای تئوری یا عملی ندارد. چالش این نبود که دیگران را به ترغیب آن وادار کنیم، بلکه برنامه‌ها و سیاست‌هایی تعبیه بشود که افزایش خطرناک نابرابری توان بی‌ثبات کردن آزادسازی مالی را که از دوره رونالد ریگان در دهه 1980 شروع شده بود را معکوس کند. بدبختانه‌تر آنکه ایمان به قدرت بازارها در دهه 1990 هم گسترش یافت و به آن نقطه‌ای رسید که برخی از همکاران ما در دولت و در نهایت خود کلینتون آزاد‌سازی مالی را به جلو هل دادند.

نگرانی من نسبت به نابرابری رو به افزایش بود و این در حالی بود که من در دولت کلینتون رییس مشاوران اقتصادی بودم اما از سال 2000 نابرابری‌ها به‌طور مداوم افزایش یافت و به اوج هشدار‌دهنده خود رسید. هیچ کدام از ثروتمندترین شهروندان کشور از رکود بزرگ به این طرف نتوانسته بودند چنین سهم بزرگی از درآمد ملت را بگیرند.
بیست و پنج سال بعد از آنکه وارد دولت کلینتون شدم، این سوالات را در برابر خود دارم: چطور به اینجا رسیدیم، به کجا داریم می‌رویم و چطور می‌توانیم مسیر را تغییر دهیم؟ من به عنوان یک اقتصاددان به این سوالات نزدیک می‌شوم و تعجبی ندارد که می‌بینم حداقل بخشی از جواب‌ها در قصور اقتصادی ما قرار دارد؛ قصوری که نتوانست از یک اقتصاد تولید محور به یک اقتصاد خدمات محور گذر کند، بخش مالی را رام کند، جهانی شدن و پیامدهای آن را به خوبی مدیریت کند و مهم‌تر از آن به نابرابری رو‌به‌رشد جواب دهد و همچنانکه به نظر می‌آید برای یک اقتصاد و دموکراسی یک درصدی، به خاطر یک درصدی و توسط یک درصدی تکمیل می‌شود.
 اما تجربه و مطالعات برای من روشن کرده که علم اقتصاد و علم سیاست را به‌ویژه در سیاست امریکایی که پول آن را به جلو می‌راند، نمی‌توان از هم جدا کرد . به همین خاطر در حالی که اکثر مطالب این کتاب بر اقتصاد وضعیت فعلی ما متمرکز است، بنابراین اشتباه است اگر چیزی درباره سیاست‌مان نگوییم . اکنون بسیاری از عناصر این تشخیص از جمله مالی کردن گسترده، سوء مدیریت جهانی شدن و افزایش قدرت بازار، آشنا است . من نشان خواهم داد که چگونه آنها به یکدیگر مرتبط هستند چطور همراه با یکدیگر توضیح می‌دهند که چرا رشد اقتصادی اینقدر کم جان است و چرا ثمرات این رشد پایینی را ما بطور نابرابر شریک هستیم. 
این کتاب هر چند فقط به تشخیص‌ها مربوط نیست؛ بلکه نسخه هم می‌نویسد که چه می‌توانیم بکنیم و چه راهی پیش روی ما است. برای پاسخ به این سوالات مجبورم منشأ حقیقی ثروت ملل را توضیح دهم و خلق ثروت را از استخراج ثروت متمایز کنم. مورد آخر هر فرایندی را که توسط آن یک نفر ثروت را از دیگران و از طریق استثمار یا هر جور دیگر می‌گیرد شامل می‌شود.
 منشأ حقیقی «ثروت یک ملت» در جمله قبل قرار دارد، در خلاقیت و بهره‌وری مردم یک ملت و تعاملات مولد با یکدیگر. این ثروت بر پیشرفت علوم قرار دارد که به ما یاد می‌دهد چگونه می‌توانیم حقایق پنهان طبیعت را کشف کنیم و از آنها برای پیشرفت فناوری استفاده کنیم . 
علاوه بر این، این ثروت بر پیشرفت فهم سازمان اجتماعی قرار دارد که از طریق گفتمان مستدل کشف می‌شود و منجر به نهادهایی از قبیل آن نهادهایی که بطور گسترده به عنوان «حاکمیت قانون، نظام‌های بازبینی و تعادل و روند تصحیح» ارجاع می‌شود، خواهد شد. من نمای کلی از دستورات پیشرفتهای را ارایه می‌دهم که نمایانگر آنتی تز مباحث ترامپ و هوادارانش است .
 به بیان دیگر، این نماها، آمیزه قرن بیست و یکمی از تدی رزولت و فرانکلین رزولت است. هسته این بحث آن است که متعاقب این اصلاحات یک رشد سریع اقتصادی همراه با رفاهی که همه در آن سهیم هستند خواهد بود که در آن برای اکثر امریکاییان نوعی زندگی که آرزو دارند شکل خواهد گرفت که امید واهی نیست بلکه یک واقعیت قابل دسترسی است. 
در کوتاه سخن، اگر ما حقیقتا منابع ثروت ملل را بفهمیم، می‌توانیم به یک اقتصاد پویاتر با رفاهی که بیشتر در آن سهیم هستند دست یابیم. این هم نیازمند آن است که حکومت نقش متفاوت، احتمالا بیشتری که امروز دارد ایفا کند: ما نمی‌توانیم به کنش جمعی که در مجموعه قرن بیست و یکمی‌مان نیاز دارد، پشت کنیم.من همچنین نشان می‌دهم که مجموعه‌ای از سیاست‌های قابل ارایه فوری وجود دارد که می‌تواند زندگی طبقه متوسط را -   زندگی که ظاهرا در میانه قرن گذشته گیر افتاده و اکنون به نظر می‌آید که بطور فزاینده‌ای دور از دسترس است - یک‌بار دیگر بسازد، زندگی که عرفی باشد تا استثنا.


  اقتصاد ریگانی، اقتصاد ترامپی و حمله به دموکراسی

طبیعی است که همزمان با بازتاب وضعیت فعلی خودمان به چهل سال پیش فکر کنیم زمانی که به نظر می‌آمد «راست» دوباره پیروز شده است.

در آن زمان به نظر می‌آمد یک جنبش جهانی روی داده است: رونالد ریگان در ایالات متحده، مارگارت تاچر در پادشاهی متحد. اقتصاد کینزی که بر این موضوع تاکید داشت که چگونه حکومت می‌تواند از طریق تقاضا (از طریق سیاست پولی و مالی) اشتغال کامل را به وجود آورد با اقتصاد جناح عرضه جایگزین شد که بر این موضوع تاکید می‌کردکه چگونه مقررات‌زدایی و کاهش مالیات اقتصاد را آزاد می‌کند و به آن انگیزه می‌بخشد که این هم به نوبه خود عرضه کالاها و خدمات و بنابراین درآمدهای فردی را افزایش می‌دهد.

  اقتصاد جادوگری

اقتصاد جناح عرضه برای ریگان کار نکرد و برای ترامپ هم کار نخواهد کرد.

جمهوری‌خواهان به خودشان و مردم امریکا می‌گویند که کاهش مالیات ترامپ به اقتصاد انرژی می‌دهد، آنقدر که خسارت‌های مالیاتی خیلی کمتر از ادعاهایی است که بدبینان مطرح می‌کنند. این بحث جناح عرضه است و ما تا حالا باید دانسته باشیم که این کار نکرده است.

کاهش مالیاتی ریگان در سال 1981 دوره‌ای از کسری‌های مالی بی‌شمار، کاهش رشد اقتصادی و نابرابری بیشتر را باز کرد.

ترامپ در لایحه مالیاتی سال 2017 خود به ما حتی یک مقدار بیشتری از سیاست‌هایی را داد که نه بر علم اقتصاد بلکه در مشرب خود نفعی که ریگان فراهم کرده بود، قرار داشت. خود رییس‌جمهور جورج دبلیو بوش اقتصاد جناح عرضه رایگان را اقتصاد جادوگری نامیده بود. جناح عرضه ترامپ هم نوعی اقتصاد جادوگری است .  

برخی از هواداران ترامپ تایید می‌کنند که سیاست‌های او از دقت به دور است اما آنها با گفتن اینکه: او حداقل به آنهایی که برای مدت‌های مدید دیده نشده بودند توجه می‌کند، حداقل به آنها شأنیت می‌دهد و احترام می‌بینند، از ترامپ دفاع می‌کنند. اما من آن را طور دیگری می‌بینم: او آنقدر زیرک هست که ناراحتی‌ها را تشخیص بدهد، بر شعله‌های نارضایتی بدمند و از آنها بی‌رحمانه بهره‌برداری کند. اینکه او تمایل دارد که مردم امریکای میانه را بدبخت‌تر کند، مراقبت‌های بهداشتی را از 13 میلیون امریکایی بردارد آن هم در کشوری که تقریبا افزایش عمر مفیدش از بین رفته، اینها نشان می‌دهد که او مردم را محترم نمی‌شمرد بلکه تحقیر می‌کند؛ و در همین ارتباط او تنفس مالیاتی را به ثروتمندها داده در حالی که افزایش‌های مالیاتی بر اکثریت کسانی است که در طبقه متوسط قرار دارند.

برای آنهایی که در دوره رونالد ریگان زندگی کرده‌اند، شباهت‌های تکان‌دهنده‌ای وجود دارد. ریگان مانند ترامپ از ترس و تعصب بهره‌برداری کرد: او هم برای خود خبیثه‌ای داشت که [ با آن امریکایی‌ها را می‌ترساند] و از امریکایی‌های که به سختی درآمد به دست می‌آوردند پولشان را می‌ربود. البته مقصد او، امریکایی‌های آفریقایی تبار بود. او همدلی به فقرا نشان نمی‌داد.

طبقه‌بندی کردن مجدد خردل و سس گوجه فرنگی، دو چاشنی که برای تغذیه ناهار مدارس لازم بود اگر غم‌انگیز نبود، مسخره بود. او همچنین دو رو بود که سخنوری‌های بازار آزاد را با سیاست‌های قوی حمایت گرایانه ترکیب می‌کرد.

دو رویی او مستلزم رفتارهای عصبی گونه‌ای مانند «محدود کردن داوطلبانه صادرات» بود: ژاپن این انتخاب را به او داد که یا صادراتش را محدود کند یا آنکه صادرات امریکا را به آن کشور محدود می‌کند. این اتفاقی نیست که نماینده تجاری ترامپ، رابرت لایتایزر، چهل سال پیش در دوره ریگان معاون نماینده تجاری ایالات متحده بود.

همچنین نقاط مشابه دیگری میان ریگان و ترامپ هست: یکی از آنها تمایل به خدمت به منافع شرکت‌ها است که در برخی موارد منافع یکی است. ریگان به شرکت‌های بزرگ نفتی اجازه تا فراوانی نفت کشور را به ثمن بخس بیرون ببرند و با این کار چوب حراج به منابع طبیعی زد.

ترامپ با این وعده که «باتلاق‌ها را خشک می‌کند» به قدرت رسید و بنابراین صدای آنهایی شد که معتقد بودند دلالان قدرت واشنگتن مدت‌های مدیدی است که آنها را نادیده گرفته‌اند.

اما از زمانی که او در دفتر کاخ سفید نشست باتلاق گل آلوده‌تر شده است.

اما با وجود این شباهت‌ها، تفاوت‌های عمیقی وجود دارد که منجر به آن شده است که برخی از بزرگان حزب جمهوری‌خواه سرخورده بشوند.

البته همانطور که انتظار می‌رفت ریگان برخی از مزدورهای حزبی را دور خودش جمع کرده بود و تعدادی از خادمان ملت و متشخص مانند جورج شولتز را در موقعیت‌های کلیدی قدرت قرار داده بود (شولتز در دوره‌های مختلف به عنوان وزیر امور خارجه و وزیر خزانه داری برای ریگان خدمت کرده بود.)

اینها افرادی بودند که برای آنها عقل و حقیقت مهم بود، مثلا می‌دیدند که تغییرات آب و هوایی یک خطر جدی است و به موقعیت امریکا به عنوان رهبر جهانی معتقد بودند.

آنها مانند اعضای تمامی دولت‌ها ی پیش و بعد، از اینکه دروغشان افشا بشود خجالت می‌کشیدند.

شاید آنها به‌دنبال آن بودند که حقیقت را بپوشانند اما باز هم برای آنها حقیقت معنا و مفهومی داشت نه مثل ساکنان فعلی کاخ سفید و آن دسته از افرادی که دور ترامپ را احاطه کرده‌اند.

ریگان لااقل وجهه خرد و منطق را نگه می‌داشت. پشت کاهش مالیات او یک فرضیه‌ای وجود داشت آن هم اقتصاد جناح عرضه که پیش از این به آن ارجاع دادیم. چهل سال بعد، این فرضیه بارها و بارها رد شده است. ترامپ و جمهوری‌خواهان قرن بیست و یکم نیازی به فرضیه نمی‌دیدند: آنها آن را دادند چون می‌توانستند.

این مایه بدبختی حقیقت، علم، دانش و دموکراسی است که دولت ترامپ و رهبران مشابه را از ریگان و دیگر جنبش‌های محافظه‌کار گذشته جدا می‌سازد.

فی الوقع همانطور که شرح داده‌ام، ترامپ از بسیاری جهات یک انقلابی است تا یک محافظه‌کار .

ما شاید نیروهایی را که باعث می‌شود ایده‌های انحرافی او با بسیاری از امریکایی‌ها همخوان باشد بفهمیم اما آنها دیگر نه زیاد جذاب هستند و نه کمتر خطرناک.

 لایحه " اصلاحی " مالیات ترامپ در سال 2017 بیانگر آن است که کشور تا چه اندازه از سنت‌ها و هنجارهای پیشین فاصله گرفته است.

اصلاح مالیاتی مستلزم ساده کردن، حذف روزنه‌های فرار، اطمینان از اینکه همه سهم عادلانه شان را پرداخت کرده باشند و اطمینان از اینکه مالیات‌ها برای پرداخت لوایح کشور کفایت می‌کنند، است. حتی ریگان در اصلاح مالیاتی سال 1986 خود، ساده‌سازی مالیاتی را ارایه کرده بود.

اما در مقابل لایحه مالیاتی سال 2017، مجموعه کامل جدیدی از پیچیدگی‌ها را اضافه کرده و اکثر مفرها را دست نخورده باقی گذاشته بود؛ از جمله یکی از مفرها این بود که آنهایی که در صندوق‌های سهام خصوصی کار می‌کنند حداکثر 20 درصد نرخ مالیاتی را پرداخت می‌کنند تا خود نرخ را؛ که تقریبا دو برابر پرداختی‌هایی است که دیگر امریکایی‌ها پرداخت می‌کنند.

این لایحه، پیش بینی حداقل مالیاتی را که برای اطمینان از اینکه افراد و شرکت‌ها از مفرها حداکثر استفاده را نکنند لغو کرد و اعلام داشت که لااقل حداقل درصدی از درآمدشان را مالیات بدهند.

این‌بار، دیگر بهانه‌ای نبود که کسری‌ها پایین‌تر هم خواهد آمد؛ تنها سوال این بود که چقدر آنها افزایش خواهد یافت .

در اواخر سال 2018، تخمین‌ها حاکی از آن بود که دولت باید بیش از یک تریلیون دلار در سال آینده قرض بگیرد که این یک رکورد جدیدی را ثبت می‌کند .

حتی اگر این را هم بر حسب درصد تولید ناخالص داخلی (GDP) بگیریم باز برای کشوری که نه در حالت جنگ است و نه در حالت رکود، یک رکورد است.

کسری‌ها برای اقتصادی که به سمت اشتغال کامل است به وضوح ضد تولید است زیرا فدرال رزرو مجبور به افزایش نرخ بهره خواهد بود که این هم ضد مشوق سرمایه‌گذاری و رشد است؛ و با این حال فقط یک جمهورخواه (سناتور راند پل از ایالت کنتاکی) صدایش در اعتراض به آن درآمد.

هر چند که در خارج از سیستم سیاسی امریکا انتقادات از همه جهات سرازیر شد. حتی صندوق بین‌المللی پول که همیشه از انتقاد کردن به ایالات متحده، کشوری که صدای آن در این نهاد غلبه دارد، ابا دارد نسبت به بی‌مسوولیتی مالی کشور هشدار دهد. ناظران سیاسی هم به خاطر نفاقشان همچنان خیره مانده‌اند – زمانی که اقتصاد بعد از بحران 2008 واقعا به محرک و یک تقویت مالی نیاز داشت، جمهوری‌خواهان گفته بودند که کشور نمی‌تواند از عهده آن بر‌اید چرا که منجر به کسری‌های غیرقابل تحمل خواهد شد.

لایحه مالیاتی ترامپ از عمیق‌ترین بدبینی سیاسی متولد شد. حتی چندرغازی که این طرح ابداعی جمهوری‌خواهان که پیش شهروندان عادی انداخت، کاهش اندک مالیاتی برای چند سال آینده، موقتی بودند. استراتژی حزبی که به نظر می‌آمد بر دو فرضیه بنا شده بود که اگر حقیقت داشته باشد برای کشور بسیار بد است: شهروندان عادی بسیار کوته نظر هستند به‌طوری که اکنون آنها بر کاهش‌های اندک در پرداخت‌های مالیاتی شان متمرکز هستند و ذات موقتی آنها و این حقیقت که برای اکثریت متوسط مالیات‌ها افزایش یافته است و این‌که آنچه  برای دموکراسی امریکا حقیقتا مطرح است پول است را نادیده می‌گیرند. ثروتمندها را خوشحال نگه دارید و پول است که آنها با مشارکت‌های‌شان بر حزب جمهوری‌خواه می‌ریزند و مشارکت‌ها است که آرای لازم را برای ثبات سیاست‌ها خریداری خواهد کرد. این نشان می‌دهد که امریکا چقدر از آن آرمان‌هایی که روی آن بنا نهاده شده تنزل یافته است.

همچنین تلاش‌های آزار‌دهنده در جهت سرکوب رای‌دهنده و تقسیم غیر عادلانه (آرا)، حراج دموکراسی باعث جدایی دولت فعلی شده است. این به آن معنا نیست که در گذشته چنین کارهایی انجام نمی‌شده – که متاسفانه اینها تقریبا بخشی از سنت امریکا هستند – بلکه این به آن معنا است که آنها این کار را با چنین بی‌رحمی، دقیق و خیلی بد انجام نمی‌داده‌اند. مهم‌تر آنکه شاید رهبران گذشته هر دو حزب سعی در وحدت کشور داشتند. با این همه آنها سوگند خورده‌اند که قانون اساسی را که با «ما مردم...» شروع می‌شود نگه دارند. اساس آن در واقع اعتقاد به اصل خیر عمومی بود. اما ترامپ بر خلاف آن سعی در بهره‌برداری از این تقسیم‌بندی و آن شکاف را هم بزرگ‌تر کرد.  نزاکت و ادب همراه با تظاهر به نجابت چه در زبان و چه در عمل که برای ساخت یک اثر تمدنی لازم است، کنار گذاشته شده است البته کشور و دنیا نسبت به چهار دهه پیش در جایگاه‌های متفاوتی قرار گرفته‌اند. با این‌حال ما تازه اقدام به فرآیند صنعتی‌زدایی کرده‌ایم، و اگر ریگان و جانشینانش سیاست‌های درست را در پیش گرفته بودند شاید تخریبی را که ما امروزه در مناطق صنعتی امریکا شاهد آن هستیم را نمی‌دیدیم. ما همچنین در روزهای اولیه «تقسیم بزرگ» هستیم، تقسیم وسیعی که میان یک درصد کشور و مابقی کشور قرار دارد. به ما یاد داده شده بود که زمانی که کشور به مرحله مشخصی از توسعه می‌رسد، نابرابری کاهش می‌یابد و نمونه مثال زدنی این فرضیه امریکا بود. در سال‌های پس از جنگ جهانی دوم، نه تنها هر بخش از جامعه ما مرفه شده بود بلکه درآمدها آنهایی که در قعر جامعه بودند سریع‌تر از آنهایی که در راس قرار داشتند رشد می‌کرد. ما بزرگ‌ترین جامعه طبقه متوسط را که دنیا تاکنون شاهدش بوده، خلق کرده‌ایم. اما بر خلاف این، تا انتخابات 2016، نابرابری به سطحی رسیده بود که از زمان عصر طلایی در پایان قرن نوزدهم به این طرف دیده نشده بود. با نگاهی به اینکه کشور امروزه در کجا هست و چهار دهه پیش در کجا بوده مشخص می‌شود به همان اندازه که سیاست‌های ریگان در زمان خودش ناکارآمد و غیرموثر بوده، اقتصاد ترامپی هم برای دنیای امروز بسیار مصیبت‌بارتر است. ما نمی‌توانیم به روزهای خوش دولت آیزنهاور برگردیم؛ زمانی که ما از یک اقتصاد صنعتی به یک اقتصاد بخش خدمات حرکت کردیم. امروزه، پس از گذشت چهل سال به نظر می‌رسد چنین آرزوهایی در کل به واقعیت نمی‌پیوندد.


با این حال، تغییر چهره جمعیتی امریکا باعث شدده که نگاه به این گذشته «شکوهمند»- گذشته‌ای که بخش بزرگی از جمله زنان و رنگین‌پوستان، از رفاه آن مستثنی شده بودند- در یک دو راهی دمکراتیک قرار بگیرد. نه تنها اکثریت امریکایی‌ها به زودی رنگین‌پوست می‌شدند بلکه جهان و اقتصاد قرن بیست و یکم هم نمی‌توانستند با یک جامعه مردسالار مصالحه کنند. همچنین مراکز شهری ما چه در شمال و چه در جنوب، که اکثریت امریکایی‌ها زندگی می‌کنند ارزش تنوع را یاد گرفته‌اند. آنهایی که در این مکان‌های رشد و پویایی زندگی می‌کنند، ارزش‌های همکاری را یاد گرفته‌اند و نقش دولت را دیده‌اند که اگر سهمی از رفاه وجود نداشته باشد دولت می‌تواند و باید نقش خود را ایفا کند. آنها چرندیات گذشته را پاره کردند و گاهی اوقات هم یک‌شبه این کار را می‌کردند. اما اگر اینچنین است، پس در یک جامعه دمکراتیک برای اقلیت- حال می‌خواهد شرکت‌های بزرگی باشند که به دنبال استثمار مصرف‌کننده هستند، بانک‌هایی که به دنبال استثمار قرض گیرندگان هستند یا آنهایی که در گذشته که بدنبال خلق یک دنیای کهنه بوده‌اند غرق شده‌اند- تنها یک راه باقی می‌ماند و آن هم این است که با سرکوب دموکراسی به هر طریق به سلطه اقتصادی و سیاسی‌شان بچسبند .

اما مسیر نباید این باشد- امریکا که یک کشور ثروتمند است نباید مردمان فقیر زیادی داشته باشد، افراد زیادی تلاش می‌کنند تا از این فقر رهایی یابند.

 در حالی که نیروهای زیادی وجود دارند که نابرابری‌ها را افزایش می‌دهند- که در میان آنها تغییرات فناوری و جهانی شدن است- الگوهایی که در بین کشورها و در جوامع دمکراتیک متفاوت هستند نشان می‌دهند که «سیاست‌ها» مهم است. نابرابری یک انتخاب است و آن هم اجتناب ناپذیر نیست. اما تا زمانی که ما روند جاری خودمان را تغییر ندهیم، به احتمال زیاد نابرابری بیشتر خواهد شد و رشد اقتصادی ما به احتمال در سطح پایین فعلی خود درجا خواهد زد- خود این با توجه به آنکه فرض بر این است که اقتصاد ما مبدع‌ترین اقتصاد در مبدع‌ترین دوره تاریخی دنیا است، یک معما است .

ترامپ نقشه‌ای برای کمک به کشور ندارد؛ او نقشه دارد که سرقت از اکثریت را توسط آنهایی که در راس هستند ادامه دهد. این کتاب نشان می‌دهد که برنامه ترامپ و حزب جمهوری‌خواه به احتمال این است که تمام مشکلاتی را که جامعه ما با آن مواجه است بدتر کند- تقسیم‌بندی اقتصادی، سیاسی و اجتماعی را افزایش دهد، عمر مفید آینده را کاهش دهد، مالی کشور را بدتر کند و کشور را به دوره جدیدی که رشد اقتصادی بیش از همیشه کاهش یابد هدایت کند .

ترامپ را نمی‌توان به خاطر مشکلات زیاد کشورمان متهم کرد اما او به تجسم بخشیدن به آنها کمک کرده است: تقسیم بندی‌ها برای هر عوامفریبی که می‌خواست از آن بهره‌برداری کند وجود داشت. اگر ترامپ وارد صحنه نمی‌شد، چند سال بعد، عوامفریبان دیگری وارد می‌شدند. اگر نگاهی به اطراف خود در دنیا بیاندازیم، نمونه‌های عرضه آن وجود دارند- لوپن در فرانسه، موراویکی در لهستان، اوربن در مجارستان، اردوغان در ترکیه، دوتره در فلیپین، و بولسونارو در برزیل . در حالی که این عوامفریبان تماما متفاوت هستند اما آنها در یک چیز شریک هستند و آن تحقیر دموکراسی (اُ ربان با غرور از فضیلت‌های لیبرال دموکراسی حرف می‌زند) همراه با حکومت قانون، رسانه‌های آزاد و استقلال قوه قضایی آن است .آنها همگی به «مردان قوی»- البته در خودشان- معتقد هستند، فرقه‌ای از شخصیت که در اکثر نقاط دنیا دیگر رسم و رسوم آن از بین رفته است. و همگی آنها بدنبال آن هستند که مشکلات خودشان را به دیگران نسبت دهند؛ آنها همگی ناسیونالیست‌های بومی هستند که از فضیلت‌های ذاتی مردم خود دفاع می‌کنند. این نسل از خودکامگان و خودکامه هم خواهند بود به نظر می‌آید بطور وسیعی در خشونت سهیم هستند و در برخی موارد در بیان علنی تنفر از زنان و تعصب هم ابایی ندارند.

اکثر مشکلات را من در مبحث بلایای کشورهای دیگر اشاره کرده ام؛ اما همانطور که خواهیم دید امریکا هدایت این مسیر را با نابرابری بیشتر، بهداشت بدتر و تقسیم‌بندی بیشتر از هر جای دیگر بر عهده دارد. اگر این زخم‌ها برای مدت طولانی باز بمانند ترامپ می‌تواند به عنوان یک یادآور مهم به دیگران باشد که چه کارها را می‌توان کرد. .

اما آنچه از قدیم گفته‌اند، شما نمی‌توانید با هیچ چیز، چیزی را شکست دهید. همین مورد در اقتصاد هم هست: فقط زمانی می‌توان یک نقشه بد را شکست داد که نشان داده شود یک آلترناتیوی وجود دارد.

سرمایه‌داری پیشرفته در عصر نارضایتی

اما آنچه که از قدیم گفته‌اند، شما نمی‌توانید با هیچ چیز، چیزی را شکست دهید. همین مورد در اقتصاد هم هست: فقط زمانی می‌توان یک نقشه بد را شکست داد که نشان داده شود یک آلترناتیوی وجود دارد. حتی اگر ما به درون باتلاق فعلی هم نیفتاده باشیم باید یک نگاه آلترناتیوی برای کشوری و اکثر دنیا که طی سه دهه گذشته در کنارهم بوده‌اند داشته باشیم .این نگاه اجتماعی، اقتصاد را در مرکز قرار داده و اقتصاد را از عینک بازارهای « آزاد » نگاه کرده بود. و تظاهر می‌کرد که این دیدگاه بر پیشرفت‌های فهم ما از بازارها قرار گرفته است اما حقیقت خلاف این بود: پیشرفت در اقتصاد طی هفتاد سال گذشته محدودیت‌های بازار آزاد را شناسانده است. البته هر کس دیگر با چشمان باز می‌توانست این را برای خود ببیند: بیکاری‌های دوره‌ای که گاهی اوقات انبوه هم بود مثل دوران رکود بزرگ و آلودگی‌های آنچنان بد در برخی از نقاط که هوا غیر قابل تنفس شده بود فقط دو مورد عینی بودند که «ثابت» می‌کرد بازارها را اگر به حال خود رها کنید لزوما خوب عمل نمی‌کنند.

هدف من در اینجا اول و مهم‌تر از آن بالا بردن فهممان نسبت به منابع واقعی ثروت ملل است و اینکه چطور وقتی اقتصاد را تقویت می‌کنیم می‌توانیم مطمئن باشیم که ثمرات آن را به‌طور برابر سهیم شویم

در اینجا یک برنامه آلترناتیو برای آن برنامه‌هایی که از یک طرف توسط ریگان و از طرف دیگر توسط ترامپ گذاشته شده ارایه می‌کنیم، برنامه‌ای که بر بصیرت‌های علم اقتصاد مدرن قرار دارد، برنامه‌ای که معتقدم ما را به رفاهی که در آن سهیم هستیم هدایت خواهد کرد. برای انجام چنین کاری من روشن خواهم کرد که چرا نئولیبرالیسم، ایده‌ای که بر مبنای بازارهای بدون محدودیت قرار دارند شکست خورده اند؛ و اینکه چرا اقتصاد ترامپی که ترکیب عجیب و غریبی از مالیات‌های پایین برای ثروتمندان و مقررات زدایی مالی و محیط زیستی همراه با حمایت گرایی و بومی گرایی است – یک رژیم به‌شدت جهانی شده تنظیم شده – شکست خواهد خورد.

پیش از اینکه سفر را شروع کنیم مفید خواهد بود که فهم مدرن از اقتصاد را که اکثر این برنامه به آن وابسته است خلاصه کنیم .

اول، بازارها را اگر به حال خود رها کنیم، در دستیابی به رفاه پایدار و سهیم شده شکست خواهند خورد. بازارها در هر اقتصادی کارآمد یک نقش ارزشمندی  ایفا می‌کنند و با این‌حال آنها غالبا در تولید عادلانه و پیامدهای موثر شکست می‌خورند و چیزهای خیلی زیاد دیگر (آلودگی) و خیلی کم برای دیگران (تحقیقات بنیادین) تولید می‌کنند. و همچنان‌که بحران مالی سال 2008 نشان داد بازارها بنا به خودشان پایدار نیستند . بیش از 80 سال پیش، مینارد کینز توضیح داد که چرا اقتصاد بازار غالبا بیکاری مداوم دارند و به ما یاد داد که حکومت چگونه می‌تواند اقتصاد را در اشتغال کامل یا نزدیک به آن نگه دارد.

اگر عدم توافق بزرگی میان بازگشت‌های اجتماعی یک فعالیت – منافع برای جامعه – و بازگشت‌های خصوصی به همان فعالیت – منافع برای یک فرد یا بنگاه – وجود داشته باشد، بازارها به تنهایی قادر به انجام این وظیفه (رفع اختلاف) نیستند . تغییرات آب و هوایی نمونه بارزی در این موضوع است، هزینه‌های جهانی اجتماعی انتشار کربن بسیار بالا است – انتشار بیش از حد گازهای گلخانه‌ای نمایانگر یک خطر جدی برای سیاره است – و هزینه‌هایی که توسط کارخانه‌ها یا حتی هر کشوری ایجاد می‌شود فراتر از حد است. انتشار کربن باید مهار شود حال می‌خواهد از طریق مقررات باشد یا شارژ کردن یک قیمت برای انتشار کربن.

در زمانی که اطلاعات کامل نیست و برخی از پارامتر‌های کلیدی بازار (مانند بیمه ریسک‌های مهم مثل بیمه بیکاری) وجود ندارند، هیج بازاری نه تنها خوب کار نمی‌کند بلکه رقابت‌ها هم محدود می‌شود. اما این «ناقص بودن » بازارها فراگیر و البته در حوزه‌های معینی مانند مالی مهم هستند.و به همین ترتیب بازارها نمی‌توانند آنچه را که «کالاهای عمومی» نامیده می‌شوند مانند دفاع ملی یا اطفای حریق – کالاهایی که استفاده از آنها به آسانی توسط کل جمعیت مشترک است و به سختی می‌توان آنها را در مقابل هر هزینه دیگری جز مالیات شارژ کرد. دولت‌ها باید برای دستیابی به کارآمدی بهتر اقتصاد و جامعه، شهروندانی که احساس رفاه و امنیت بیشتر بکنند، پول در راه‌هایی مانند بیمه بهتر بیکاری و تحقیقات اساسی مالی خرج کنند و برای آنکه مردم به یکدیگر آسیب نزنند، مقررات وضع کنند. اقتصادهای سرمایه‌داری همیشه بازارهای خصوصی و دولت را با هم قاطی می‌کنند - سوال این نیست که یا بازار باشد یا دولت، بلکه سوال این است که چگونه می‌توان این دو را با هم ترکیب کرد تا بهترین مزیت‌ها حاصل شود. زمانی که به موضوع این کتاب می‌پردازیم، می‌بینیم که برای دستیابی به یک اقتصاد کارآمد و پایدار همراه با رشد سریع و اطمینان از اینکه ثمرات رشد همیشه به‌طور عادلانه تقسیم شود، نیاز به کنش دولت است.

دوم، ما باید بفهمیم که ثروت ملل بر دو قطب قرار دارد . ملت‌ها با مولدتر شدن ثروتمندتر می‌شوند - یعنی آنکه به استانداردهای زندگی بالاتر دست می‌یابند- و مهم‌ترین منبع افزایش مولدبودن، افزایش در دانش است . پیشرفت در فناوری بر بنیادهای علمی قرار دارد که توسط تحقیقات اساسی که از سوی دولت تامین مالی می‌شوند، فراهم می‌گردد  و ملت‌ها در نتیجه سازماندهی سراسری خوب جامعه که به مردم این امکان را می‌دهد تا تعامل کنند، تجارت کنند و با امنیت سرمایه‌گذاری کنند ثروتمندتر رشد می‌کنند . طراحی یک سازمان اجتماعی خوب هم محصول دهه‌ها شور و منطق است، تحقیقات تجربی که سازمان بر چه مبنایی کار می‌کند یا عمل نمی‌کند. این تحقیقات منجر به نگاه‌هایی درباره اهمیت دموکراسی‌هایی که دارای حکومت قانون، روند حقوقی، بررسی و توازن، و میزبان بودن نهایی که در کشور، ارزیابی و گفتن حقیقت دخیل هستند، شده است.

سوم، نباید ثروت یک ملت را با ثروت افراد مشخص در آن کشور قاطی کرد. برخی افراد و بنگاه‌ها با محصولات تازه‌ای که مصرف‌کنندگان می‌خواهند موفق می‌شوند. این راه خوبی برای ثروتمند شدن است. دیگران با استفاده از قدرت بازارشان برای استثمار از مصرف‌کنندگان یا کارگرانشان موفق می‌شوند. این چیزی بیش از توزیع مجدد درآمدها نیست؛ این ثروت کلی ملت را افزایش نمی‌دهد. واژه فنی در علم اقتصاد «رانت» است . رانت‌خواری به دنبال آن است تا سهم بیشتری از کیک اقتصاد ملت بگیرد، درست برخلاف خلق ثروت که سعی دارد اندازه کیک را بیشتر کند. سیاست‌گذاران باید رانت را در هر بازاری که در آن رانت‌های بیش از اندازه است به صفر برسانند زیرا اینها علائمی هستند که اقتصاد می‌تواند موثرتر و کارآمدتر کار کند: فی‌الواقع بهره‌برداری ذاتی در رانت‌های بیش از حد اقتصاد را تضعیف می‌سازد. یک نبرد موفق علیه رانت خواری به هدایت مجدد منابع به خلق ثروت می‌انجامد .

چهارم، جامعه‌ای که کمتر دچار تفرقه شده باشد، اقتصادی که با برابری بیشتر باشد، بهتر کار می‌کند. علی‌الخصوص، نابرابری که برمبنای نژاد، جنسیت و قومیت باشد منزجر‌کننده است. این یک تغییر شکل از دیدگاهی بود که پیش از این بر علم اقتصاد مسلط بوده، دیدگاهی که معاوضه می‌کرد، دیدگاهی که می‌گفت یک نفر می‌تواند فقط در صورتی برابری بیشتر داشته باشد که رشد و بازدهی را قربانی کند. منافع حاصل از کاهش نابرابری

به ویژه در زمانی که نابرابری به غایت خودش که اکنون در امریکا است می‌رسد و در زمانی که از راه‌هایی که مثلا از طریق استثمار قدرت بازار یا تبعیض نژادی حاصل می‌شود، بسیار زیاد است . بنابراین فقط با یک لایحه به هدف برابری بیشتری درآمدی دست نمی‌یابیم.

ما همچنین باید از ایمان غلط به اقتصادی که می‌گفت اگر ثروتمندان ثروتمندتر شوند فقیران هم سود می‌برند دست‌برداریم، این ایمان که اگر اقتصاد رشد کند، همه نفع می‌برند. این اعتقاد پایه و اساس سیاست‌های اقتصادی جماح عرضه رییسان جمهوری حزب جمهوری‌خواه از زمان رونالد ریگان به بعد بوده است. آثار آن هم واضح است که منافع رشد به راحتی به پایینی‌ها نمی‌رسد . به ردیف‌های گسترده جمعیت در امریکا و نقاط دیگر دنیای پیشرفته که بعد از دهه‌ها درآمدهایشان که توسط سیاست‌های جناح عرضه تقریبا ثابت و در رکود مانده، حتی با آنکه جی دی پی هم رشد یافته، نگاهی بیندازید که چطور در خشم و ناامیدی زندگی می‌کنند. بازارها به خودی خود لزوما به این مردم کمک نمی‌کنند بلکه این برنامه‌های دولت است که می‌تواند تفاوتی را ایجاد کند.

پنجم، برنامه‌های دولت برای دست یابی به رفاه مشترک نیاز به تمرکز بر توزیع درآمد بازار – آنچه که پیش از توزیع خوانده می‌شود – و توزیع مجدد دارد، درآمدهایی که افراد بعد از مالیات و انتقال از آن لذت می‌برند. بازارها در خلأ وجود ندارند؛ آنها را باید ساخت و راهی که ما برای ساخت آن می‌رویم بر توزیع درآمد بازار و رشد و بازدهی اثر می‌گذارد. بنابراین، قوانینی که سوءاستفاده از قدرت انحصاری شرکت‌ها را اجازه می‌دهد یا آنکه رییسان هیات‌مدیره را قادر می‌سازد تا برای خودشان سهم بزرگی از درآمد شان شرکت را بردارند، منجر به نابرابری بیشتر و رشد کمتر می‌شود . دستیابی به یک جامعه عادلانه‌تر نیازمند برابری فرصت‌ها است اما این هم به نوبه خود نیازمند برابری بیشتر درآمدها و ثروت است. همیشه برخی از مزیت‌ها در بین نسل‌ها منتقل می‌شود به همین ترتیب نابرابری‌های بیش از حد درآمدی و ثروت در یک نسل به سطوح بالاتر نابرابری در نسل بعد تفسیر می‌شود.بخشی از این راه‌حل آموزش است اما فقط بخشی . در ایالات متحده فرصت نابرابری آموزشی بیش از هر کشور دیگری است و فراهم کردن آموزش بهتر برای تمامی افراد می‌تواند نابرابری را کاهش و عملکرد اقتصادی را افزایش دهد. ترکیب اثرات نابرابری در فرصت‌های آموزشی، مالیات‌های به‌شدت پایین که از گذشته باقی مانده به معنای آن است که ایالات متحده در حال خلق یک حکومت ارثی توانگر است .
ششم، به خاطر قوانین بازی و بسیاری از جنبه‌های دیگری که اقتصاد و جامعه ما به دولت وابسته است، آنچه که دولت انجام می‌دهد حیاتی است؛ سیاست و اقتصاد را نمی‌توان از هم جدا کرد. اما بدیهی است که نابرابری اقتصادی به زبان قدرت سیاسی درمی‌آید و آنهایی که دارای قدرت سیاسی هستند از آن برای مزیت خودشان استفاده می‌کنند. اگر ما قوانین سیاسی خودمان را اصلاح نکنیم، دموکراسی مان را به سخره گرفته‌ایم و خودمان را به دنیا اینگونه نشان خواهیم داد که یک دلار یک رای است به جای آنکه یک فرد یک رای باشد. اگر ما، به عنوان یک جامعه، یک سیستم موثر بازبینی و توازن داشته باشیم که سوءاستفاده‌های بالقوه از ثروت را بازبینی کند، اقتصادی را با برابری بیشتر ثروت و درآمد خلق خواهیم کرد .

هفتم، سیستم اقتصادی ما که از اوایل دهه 1970 تغییر جهت داده – سبک سرمایه‌داری امریکایی– هویت فردی و ملی را دارد به بدترین شیوه شکل می‌دهد. آنچه که پدیدار می‌شود نبرد با ارزش‌های بالاتر است – آزمندی، خودخواهی، فساد اخلاقی، تمایل به استثمار دیگران، و بی‌صداقتی که کسادی بزرگ در بخش مالی خودش را نشان داد، نه فقط در ایالات متحده بلکه در هرجای دیگری که مشهود است. هنجارها، چه آن را به عنوان رفتار قابل قبول نگاه کنیم یا نکنیم، به گونه‌ای تغییر می‌یابد که همبستگی اجتماعی، اعتماد و حتی عملکرد اقتصادی را تضعیف کرده است.

هشتم، ترامپ و بومی‌گرایان در هر کجای دیگر جهان به‌دنبال آن هستند تا دیگران – مهاجران و توافق‌های بد تجاری – را عامل بدبختی ما و به ویژه آنهایی که از صنعتی‌زدایی رنج می‌برند، متهم کنند؛ در حالی که این قصور در درون خود ما قرار دارد: ما می‌توانستیم فرآیند تغییر فناوری و جهانی شدن را بهتر مدیریت کنیم، به‌طوری که افرادی که شغلشان را از دست می‌دادند، شغل‌های جدیدتری را در جاهای دیگر بیابند. جلوتر که برویم، ما مجبور خواهیم بود که بهتر عمل کنیم و من توضیح می‌دهم که چگونه می‌توانستیم آن را انجام دهیم. مهم‌تر آنکه انزواطلبی گزینه نیست. ما در دنیایی به‌شدت متعامل زندگی می‌کنیم بنابراین باید روابط بین‌المللی مان را – چه اقتصادی و چه سیاسی – بهتر از آنچه که در گذشته داشته‌ایم، مدیریت کنیم.

نهم، دستورالعمل‌های اقتصادی جامعی وجود دارد که با آن می‌توان رشد را احیا و رفاه را سهیم کرد. این برنامه‌ها شامل برداشتن موانع رشد و برابری از قبیل آن موانعی که توسط شرکت‌ها و قدرت بیش از حد بازار ایجاد می‌شود، و بازگرداندن توازن مثلا دادن قدرت چانه‌زنی بیشتر به کارگران، است. این کار هم مستلزم فراهم کردن حمایت از تحقیقات بنیانی و تشویق بیشتر بخش خصوصی برای درگیر شدن در خلق ثروت تا دنبال رانت رفتن است.

البته اقتصاد وسیله یا ابزاری برای به پایان رسیدن است نه پایانی در خودش. و زندگی طبقه متوسط که از بدو تولد امریکایی‌ها در سال‌های پس از جنگ جهانی دوم به نظر می‌آمد یک حق بوده اکنون به نظر می‌آید که طیف بزرگی از کشور را دارد از دسترس خارج می‌کند. ما از کشور ثروتمندی که پیش از این بودیم داریم دور می‌شویم. ما می‌توانیم اطمینان بدهیم که این زندگی برای اکثریت شهروندان ما قابل تامین است. این کتاب نشان می‌دهد که چگونه می‌توان آن را انجام داد.

در آخر، اکنون زمانه تغییرات اصلی است. برای وظایفی که در دست داریم تغییرات جزیی (یا جزیی‌گرایی) – نیشگون‌های کوچک برای سیستم‌های اقتصادی و سیاسی ما – کافی نیست.آنچه که لازم است تغییرات تند از نوعی که ما در این کتاب خواهان آن شدیم. اما هیچ‌کدام از این تغییرات اقتصادی بدون یک دموکراسی قوی برای تعدیل قدرت سیاسی که ثروت متمرکز دارد، قابل دسترسی نیست. پیش از اصلاحات اقتصادی باید اصلاحات سیاسی صورت گیرد.
نام:
ایمیل:
* نظر: